تبليغاتX
::: ::آن سوی خیال:: :::
خیاطی
 

دیروز اولین جلسه خیاطی بود(اصولاً بهترین کلاس برای ما خانوما همین خیاطی هستش هیچم خنده نداره،تازشم با کلی باج ،خانوم قاسمی رو راضی کردم که اونم بیاد)

البته برای من و ــــ (خسته شدم از بس نوشتم خانوم قاسمی ،یه اسم شیک لازم دارم که اینجا جایگزین کنم و از اونجایی که من فامیل اصلیش رو گفتم پس در نتیجه باید یه اسم ِدیگه براش انتخاب کنیم دی:)

آخه کلاسا از خرداد شروع شده و ما دیروز تازه رفتیم ،

دیروز:

تو کلاس به خانوم قاسمی میگم ۱۰۰ رحمت به درسای دانشگاه

بعد از کلاس قرار شد با خانوم قاسمی بریم خرازی و قیمت ِوسایل خیاطی رو بپرسیم که فردا بخریم...درهمون حین که وسط خیابون حرف میزنیم دستم محکم خورده به آیینه بغل یه پراید

خانوم قاسمی جیغ کشیدراننده ایستاد وقتی دید من حالم خوبه رفتش ،ولی خوب از دیروز تاحالا هرجا که میخوایم بریم این خانوم قاسمی دست ِمن رو میگیره و خودش رو سپر ِبلای من میکنه

امروز:

مامان کلی سفارش کرد که مواظب خودت باشی و به هیچ جا نخوری وقتی از پله ها میخوای بری بالا ،چادرت رو دربیار(اصولاً من وقتی چادر میپوشم زمین رو جارو میکشم )

تو کلاس ایستاده بودیم با خانوم قاسمی حرف میزدیم که دیدم خانوم قاسمی دستش خورد به لیوان و افتاد پایین،درهمون لحظه چشم های هردوتاییمون به پایین خیره شد

لیوان افتاد روی ِکفش ِمن...البته خرده های لیوانبا یه بدبختی پام رو از کفشم بیرون اوردم و به خانوم قاسمی گفتم: میشه خرده های شیشه رو از تو کفشم دربیاری؟...هنوز باورم نمیشه خرده های لیوان هیچ کدومش به پام صدمه ای نزده باشه،به خانوم قاسمی گفتم: اگه بلایی سر پام اومده بود هیچ وقت نمیبخشیدمتپام رو از ریخت می انداختی

و اونم گفت: تو ،تو این راه خیاطی یه بلایی سرت میاد ،اون از دیروز این از امروز

درهمون حین مامان زنگ زد و تاکید کرد از پله ها که میای پایین چادر رو دستت میگیری تا اتفاقی نیفته و من با کلی ذوق گفتم : خیالت راحت اتفاق افتاد دیگه بلایی سرم نمیاد امروز

من خودم شدم دوباره؟

*

==>من شنبه امتحان ِکنکور دارم؟؟؟

==>

 

لینک مطلب ::: نوشته شده توسط محدثه ::: در تاریخ پنجشنبه ششم تیر 1387 ::: ساعت 0:44
::: :::