تبليغاتX
::: ::آن سوی خیال:: :::
عاقبت خط جاده پايان يافت
 
 

 

با سلام و خسته نباشید به...

سلام به همگی ...دوباره همون ذوق و شوق باران رو در خودم احساس میکنم و شایدم این خوشحالی بخاطر بودن کسیه که میتونه درکم کنه و بخاطر مزاحمتای بقیه هیچ گله ای از من نداره

بگذریم  از آخرین باری که آپ کردم کلی اتفاق واسم افتاده گاهی خنده دار گاهی هم...

لینک مطلب ::: نوشته شده توسط محدثه ::: در تاریخ چهارشنبه سیزدهم تیر 1386 ::: ساعت 2:2
انتخاب
امشب هوس کردم آپ کنم نمی دونم چرا

ولی دوست داشتم بنویسم

وقتی واسه کارولین اس ام اس زدم و بیدار بود گفتم :اون میشی؟اونم گفت آره خانومم ،منم از زیر پتو دزدکی بیرون اومدم و الانم اینجا رو به روی کام دارم تایپ میکنم

بذارید از اول شروع کنم به گفتن :

لینک مطلب ::: نوشته شده توسط محدثه ::: در تاریخ یکشنبه سوم تیر 1386 ::: ساعت 3:39
نیاز و ترس
 

 

نگام به قفس بود ، خوش به حال مرغ عشق ماده، ساعت ها تو خونه اشه و خیالش راحت که مرغ عشق نر بهش خیانت نمیکنه و مرغ عشق نر  هم  همیشه مث یه بچه منتظر میشه که مرغ عشق ماده از لونه بیاد برون و دقایقی پیشش باشه

وقتی خوب دقت کردم به این فکر افتادم مرغ عشق نر بخاطر این آرومه چون هیچ مرغ عشق ماده ای اطرافش نیست به خودم میگم اگه یه مرغ عشق دیگه رو تو قفس بیارم اون وقت بازم مرغ عشق به عشقش وفادار می مونه یا از غفلت اون استفاده میکنه؟؟؟

 

 

 

 

ð         دلم هوای کامنتای میلاد و نویدکرده . دوتا عضو ثابت بلاگ باران و فراری طـــناز

ð         وقتی میام اینجا بنویسم کلی حرف دارم از نگفته ها ولی وقتی طـــناز رو باز میکنم بنویسم ،می بینم همه حرفام پریده

 

ð         بدجور تب خوندن کتاب گرفتم طوری که هر روز باید 300 صفحه کتاب رو بخونم باز خوبیش به اینه تندخونیم خوبه و گرنه...

 

ð         آقا اگه کسی نخواد دندون عقل دربیاره کی رو باید ببینه؟؟؟

 

ð         خدايا من در كلبه حقيرانه خود كسي را دارم كه تو در عرش كبريايي خود نداري من چون تويي را دارم وتو چون خود نداري

 

لینک مطلب ::: نوشته شده توسط محدثه ::: در تاریخ پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386 ::: ساعت 15:45
cloob.com_1
 

 

وقتي برای اولين بار  باهاش چت کردم جدي نگرفتمش اونقدر کار داشتم که به زور جواب سلامش رو دادم و نمي دونستم يه روز اونقدر ديوونش مي شم که نتونم فراموشش کنم.بعد از مدتها که دارم خودم رو گول مي زنم ،فراموشش کردم،مي بينم که احساسم هيچ تغييري نکرده

نمي دونم چه جادويي داشت که بعد از سه بار چت کردن بهش گفتم دوستت دارم و چه لحظه ي قشنگي بود و هنوز برام تداعي کننده ي تپش هاي قلبمه و قشنگترين لحظه اي که اونم در جواب بهم گفت دوستت دارم

و شکستم ..........روزي که گفت يه نفر ديگه هم تو قلبشه

فکر مي کردم چون خيلي زود بهش علاقه پيدا کردم ،زود هم فراموشش مي کنما

آه.......چقدر اشتباه مي کردم

زماني که از عشقش برام گفت ،يه عشقه يکطرفه ،از درو ن آب مي شدم اما در ظاهر راهنماييش مي کردم.بهش گفتم بره دوباره باهاش صحبت کنه وخدا مي دونه که چه رنجي رو تحمل کردم.براش سنگ صبور خوبي نبودم .منم احساس داشتم ،يه قلبي که برا اون وبه يادش مي تپيد...

در آخر عشقش رو به تمام محبت هاي من ترجيح داد و شايد از نظر او،اين بهترين جواب برا محبت هام بود .آره حاضر شد يه عشق واهي رو به من ارج بده ...

شايد هم نمي دونست که بند بند وجودم اسمه اونو صدا مي زنه

و گذشت...

ديگه حتي براش ارزش يه پيام هم ندارم.اشک هام هم بدجنس شدند ،دوست دارم اونقدر اشک بريزم که شايد باعث آروم شدنم بشه،خسته شدم از خنديدن بيهوده و تصنعي ،به همه گفتم فراموشش کردم ........دروغه،آره يه دروغ محض

مگه مي شه کسي که تک تک حروفش روي جلد زندگيم هجي شده رو فراموش کنم

«اي خدا

     تو رنج چشمامو مي بيني؟؟؟

پس چرا هيچ کاري نکردي ؟چرا؟

مگه چي ازت خواسته بودم،گفتم راحتم کن،اما نه با درد

فقط تو تسلاي دردي هستي که هيچ کس نمي تونه آرومش کنه

آتيشي که داره از درون مي سوزونه و واسه حفظ ظاهر

لبخند تلخي مي زنم که دردناکتر از صدشيون و گريه است»

 

 

TinyPic image

 

==> ابتدای آشنایی  از طریق این سایت بوده www.cloob.com   و به صورت پیام زنده بوده(نوعی چت) نمیدونم تا چه حد با این سایت آشنایی دارید ولی منم یعنی ..... یکی از اعضای فعال این سایت هستم و دوستان زیادی دارم از جمله سارای عزیزم که داستانش رو واسم فرستاد.

==> شاید یه مدت نت نیام ولی نبودنم دلیل بر چیز خاصی نیست نگران نباشید من همیشه خوبم(خوبه خودم رو تحویل بگیرم گاهی )

==> و من سرگذشتایی که واسم فرستاده میشه بدون هیچ تغییری تو بلاگ میذارم...

==> دلم نمیخواد بر اساس نوشته های من نسبت به هیچ جنسی بد بین بشید یا مثلن جبهه گیری بشه پس هر ارتباطی دو طرف به همون اندازه در اون سهم دارند چه اشتباه باشه چه صحیح

==> خداجونم اجازه بده همون بنده ای باشم که دیوونه وار تو رو می پرسته

 

==> ای کوروش ما کمر تو را بستیم آنگاه که تو خود نبودی و ندانی و آنگاه که هنوز پای بر دنیا ننهاده بود

 

 

لینک مطلب ::: نوشته شده توسط محدثه ::: در تاریخ دوشنبه سوم اردیبهشت 1386 ::: ساعت 20:47
معرفی وبلاگ
 
 
حدس می زنم تا الآن متوجه شده باشید این وبلاگ چه هدفی داره و چرا ساخته شده

طـــناز ساخته شد تا بتونه تجارب خود و دیگران رو به نمایش بذاره به این امید که یه روزی یه نفر با خوندن تک تک این پستا بتونه بهترین تصمیم رو واسه خودش و زندگی کنونیش و آینده اش بگیره.

گاهی فکر میکنم ، منم نیاز دارم تا طـــناز به من بگه چیکار کنم . پس منم یکی از همون نفراتی هستم که با خوندن کامنتای شما سعی میکنم زندگیم  رو با پایه های فکری مناسبی بنا کنم  بخاطر همین :

از تموم دوستانم خواهش میکنم که

==> اگه سر نزدم نذارید به حساب بی وفایی یا فراموش کردن چون زیادی در گیر کار و درسم ولی سعی میکنم یه جورایی سر بزنم

==> از تون خواهش میکنم تجربه هاتون رو واسم میل بزنید چه موفق چه ناموفق (دوست داشتید  با اسمای دیگه )

 ==> و خواهش دیگه ای هم که دارم نظراتتون رو بگید اینکه اگه جای شخصیت ها بودید چیکار می کردید و کدوم رفتار درسته هر چند تو هر ارتباطی دو طرف مقصرن ولی میشه ریشه یابی کرد.

من چقدر خواهش کردم

آرام جانم مرسی بابت هدیه ای که فرستادی خیلی خوشحالم کردی و خیلی دوستت دارم

اینم تکه از نامه ات خانومی

لینک مطلب ::: نوشته شده توسط محدثه ::: در تاریخ سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386 ::: ساعت 20:49
اینم از عشق
 

اس ام اس رو خوندم: طـــناز جان سحرم  یه زنگ بزن

نگاه  به مامان کردم که دراز کشیده بود ، شماره رو گرفتم خودش گوشی رو برداشت:

- سلام

--نمیای .....

نگاه کردم به مامان گفت کیه؟شاید سحر نمیخواست مامان بدونه بلند شدم برم تو حیاط تو همون حین گفتم : دوستم

- نمیشه بیام از این ور کلاسام ، از اون ورم کار الهی من قربونت برم خوبی

--نه خوب نیستم خیلی حالم بده

- پس ازش جدا بشو خودتو کشتی دختر فکر میکنی خانواده راضین این همه زجر تو شهر غریب بکشی ببینم بازم کسی رو اورده بود خونه؟؟؟

سحر  تو زندگیم  و دوران بچگیم بهترین  و نزدیک ترین الگو بود گاهی شبا خونمون می اومد با اینکه گاهی بچه ها ی هم سن سالش مسخره اش میکردن که تو چجوری میتونی همه حرفات رو به طناز بزنی در حالی اون 4 سال ازت کوچیکتره

و اونم همیشه با خنده می گفت اون هیچ وقت حرفای من رو به کسی نمیگه

دخترخاله ام بهترین نزدیک ترین دوستم بود و همیشه تو زندگیش من بودم  تا اینکه 16 یا 17 سالش بود فکر کنم

یه روز گفت بهروز اومده خواستگاریم

کلی تعجب کردم  بهش گفتم میخوای باهاش ازدواج کنی  کلی خندید و بعد گفت نه بابا ازش خوشم نمیاد (بهروز پسرخاله دوتاییمون محسوب می شد) و بعد خواستگارای ریز درشتی که می اومد و اون جواب نمیداد تا اینکه بهم گفت نمیدونه چجوری از بهروز خوشش اومده با یه نگاه اون موقع ها حرفای عجیبی میزد که تو دنیای 12 سالگی من معنای زیادی نداشت اینکه یه زمانی میشه که باید به یه نفر تکیه کرد من بهش میگفتم بهروز نماز نمیخونه تحصیلاتش کمه ، سربازی نرفته، یه شهر دیگه است تو چجوری می خوای از ماها جدا شی؟؟؟

و اون میخندید و بعد از دوسال دوستی بارها اومدن خواستگاری ...به اصرار سحر خانواده خالم مجبور شدن به خواستگاری جواب مثبت بدن...

وقتی فکر میکنم بهروز زیادم بد نبود خوب بودش خوب تر از خوب و دست دلباز بود الانم هست  و،همیشه اون یا اینجا بود یا سحر شهر اونا تا بعد از دوسال ازدواج کردند...

تو جشنش خوشحالی تو نگاهش موج میزد و اون موقع بخاطر سحر همه تو فامیل به بهروز به دیده احترام نگاه می کردند یه جورایی ازدواج او با سحر باعث نزدیکی بیشتر با فامیل شد...

تا اینکه الان بعد از دوسه سال زندگی سحر میدونه بهروز اون کسی نیست که میخواسته...اون تفریحی ...نمازم بعد از ازدواج ....اون بچه دار نمیشه هر چند سحر قبل از ازدواجم این مسئله رو میدونست و می گفت بچه همه چیز آدم نمیشه ، همسرش گوشیه ، و بدتر از همه اونا که سحر رو داره زجر میده اینه که اون خیلی راحت بهش خیانت میکنه

هر چند این وسط خوبی هایی  هم داره که اون رو متمایز می کنه هیچ وقت تا حالا با سحر  بد نبوده و هر وقت سحر  چیز خواسته دریغ نکرده اما...

سحر همه چیز رو می تونست تحمل کنه غیر از این ...و این وسط فقط منم که مونس تموم حرفاشم دیشب تا نیمه های شب بهش فکر میکردم و به این نتیجه رسیدم که مهمترین تصمیم واسه انتخاب نیمه گمشده ات باید خانواده ات درون دخالت داشته باشند و رای نهایی رو بدهند...

ð         گاهی فکر میکنم عشق بعد از ازدواج دلچسب ترینه چون اینجوری دیگه قبل از ازدواج لااقل چشماش بازه

ð          حتی اگه دو نفر دیوونه وار همدیگر رو دوست داشته باشند بازم این دلیل محکمی واسه ازدواج نیست 

 

 ð عالیه جان تولدت مبارک گلم

 

   http://tavakkalto.blogfa.com                اینجا رو حتمن ببینید

 

 

لینک مطلب ::: نوشته شده توسط محدثه ::: در تاریخ پنجشنبه بیست و سوم فروردین 1386 ::: ساعت 16:55
شیرین ترین روز
 

در بين هزاران ديروز و ميليون ها فردا فقط يک امروزه پس به تو که تولدته و برام عزيز تريني مي گم : دوست دارم و تولدت مبارت . با هزاران بوسه

نازنینم،اجی کوچولو دوست داشتنی خودم تولدت رو یه روز زودتر بهت تبریک میگم...بیشتر از همیشه دوستت دارم و به بودنت احتیاج دارم...

 

==>دنیای مجازی همراه با بدیهاش منو پیوند داد با دوستای جدید که

نازنینم تو یکی از اون بهترینا بودی و هستی

 

نازنینم،اجی کوچولو دوست داشتنی خودم خیلی دوستت دارم خیلی خیلی زیاد...

۱۷ فروردین برام شیرین ترین روزه چون تو اون روز تو دنیا اومدی...

 

لینک مطلب ::: نوشته شده توسط محدثه ::: در تاریخ پنجشنبه شانزدهم فروردین 1386 ::: ساعت 18:45
ره آورد

 
نگام به مانیتور افتاد

دیگه واسم اف نذار .پدرم مخالفت کرده. دیگه نمیایم.سه ماه دیگه میرم اکراین.واسم اف نذار.زنگ نزن.امیدوارم خوشبخت شی

نگام ناخودآگاه به آرزو کشیده شد دستاشو گرفتم داغ بود خیلی سعی کرده بود جلو من، که دختر عمه دوستش بودم گریه نکنه...

وقتی باهاش تنها شدم برای دقایقی از خودم گفتم و از روزایی که گذشته بود و من الان خودم بودم شروع کرد به حرف زدن :

من و امید تو چت اشنا شدیم....یک  سال هست تلفنی حرف میزدیم...هر شب شاید ۵ ساعت،یه جورایی  علنی شده بود روزای اخر...من امید رو ،شوهر خودم میدونستم اونم من رو زن خودش میدونست...بخاطر همین هر حرفی زده میشد.

تا اینکه چند شب پیش داداشم تلفن از خونه خودشون اورده بود و گوش داد ...

-چقدر حرف زدید

۳۰ مین...و اونم تمومش رو گوش داد...امید وقتی  دید میخوام ازش جدا شم باباش رو وادار کرد از تهران زنگ بزنه...باباش با خودم و داداشم حرف زد...و الان پشیمون شدن بیان خواستگاری... من موندم با آبروی رفته چکار کنم...باباش گفته چجوری میشه به این ارتباط اعتماد کرد و به فامیل باید چی بگم...؟

نگام بهش خیره شد به آرومی گفته: چرا وقتی نمیخواست بیاد باباش زنگ زد با داداش تو حرف زد که همه بدونن؟؟؟ 

سرش رو تکون داد : نمیدونم...

نگاش کردم داشت گریه میکرد...خیلی سخت بود میدونستم چی میکشه کاری نبود واسش کنم فقط باید اجازه میداد به خودش و دلش بگذره...دم نزنه...با دلش مهربون باشه و نذاره فکر کنه...که چی شد و چرا؟

 

لینک مطلب ::: نوشته شده توسط محدثه ::: در تاریخ شنبه یازدهم فروردین 1386 ::: ساعت 12:16
گذشت...
 
 
۸۵ گذشت ،۸۶ هم میاد که بره...و بعد سالای بعد

۸۵ چه طور بود ؟

برای طـــناز پر از اتفاق...ولی گذشت...

خواستم قبل از رفتنم به تعطیلات حرفی گفته باشم...

پی نوشت : نقطه چین ذهن من     تولدسالگیت مبارک...

 

لینک مطلب ::: نوشته شده توسط محدثه ::: در تاریخ سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385 ::: ساعت 6:38
الهه فقر

دنيا، مشكل تو نيست‌، مشكل تو ناآگاهي است‌. از ناآگاهي خود را رها كن‌، و دغدغه دنيا را نداشته باش‌

 

ترمینال

-----یه نفر

خوش بیاری بود که تا رسیدم ماشین گیرم اومد خواستم  سوار شم دیدم یه خانواده پشت نشسته بودن و منم باید اونجا می نشستم یه خورده اخمام رفت تو هم چون با خودم قرار گذاشته بودم یه ساعتی که تو راهم چرت بزنم...

دخترشون همینجوری داشت نگام میکرد رو صورتش لکه هایی بود مث آفتاب سوختگی ولی خوب آفتاب سوختگی نبود، منم به عادت قبل و اینکه چهار نفر بجای سه نفر نشستیم اخمام تو هم بود هم چشمام رو بسته بودم لااقل خستگی از تنم بره...

شنیدم دارن بحث دکتر و قرصا میکنن و سعی میکنن دختر رو بخندونن چون شنیدم میگفت بابا الان برسیم اگه مانتو فروشی بازه می برمت مانتو بخری راستی قیمت مانتو چند بود ؟

دخترک به اهستگی گفت 13

مامان بچه گفت : کاش روز دیگه واسه مانتو بیایم دیرمون میشه بعد

 

دیگه کم کم باید می رسیدیم ، متوجه شدم دختر به آرومی گریه میکنه به مامانش که پیشم نشسته بود گفتم چیزی شده؟

گفت بخاطر لک های صورتش بردیمش دکتر ولی دکتر جلو الهه گفته هیچ وقت خوب نمیشه حالا برید لیزر صورتش کنه شاید خوب بشه که خرجش سه میلیونه...

گفتم چند سالشه ؟

8 سال

کلی با الهه حرف زدم...با اینکه جام تنگ بود ولی زیادی صمیمی شدیم اهل یکی از روستای اطرافمون بودن نمیدونم خرج صورت  الهه رو چجوری باید تهیه کنن فقط کاش دکتر اونروز یه خورده به الهه امید داده بود یا صبر میکرد الهه بره بیرون بعد حرفشو میزد...اونجور که من متوجه شدم دو هفته بعد از تولد الهه  به یه روستای دیگه رفته بودن بعد که برگشتن دیدن رو صورت الهه سه تا لکه خیلی کوچیک وجود داره که با گذشت زمان رو صورتش داره پخش میشه...

 

یه دختر 8 ساله میدونست که این روزا به ظاهر بیشتر اهمیت میدن واسه همین نگران صورتش و حرفای مردم بود. چرا باید اینجوری باشه؟؟؟

لینک مطلب ::: نوشته شده توسط محدثه ::: در تاریخ پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385 ::: ساعت 8:12
همیشه سلام!

دوســت داشتم فقط بنویسم

 

 

                                                         ســــــــــــــلام

 

 

==>>فکر کنم لازم هست اینجا درباره وبلاگ و هدفی که داره تو ضیح بدم

. اپ بعدی من یه خورده طول میکشه چون باید مخاطبین وبلاگم اونقدری باشه که بتونم به هدفم برسم...

..هدفم اینه که بتونم دوست خوبی واستون باشم و فکر کنم بیشتر مخاطبین این وبلاگ از جنس خودم باشه

...دومین هدفم اینه که دینم رو ادا کنم،منظورم از دین اینه که هر کدوم از ما تجربه هایی از زندگی داریم که میتونیم اینجا بنویسم تا بقیه هم استفاده کنند ، اینجوری شاید خیلی راه هارو میانبر بزنیم چون من اغلب این کار رو میکنم!!!

.....شاید عجیب باشه که من از شما میخوام خاطره های شخصی تون رو برام میل بزنید یا کامنت بنویسید ولی این بهترین راه واسه کمک کردن به هم هست مگه نه؟؟؟

 ...... لینک خود را اضافه کنید سمت راست صفحه این نوشته هست میشه خواهش کنم خودتون رو لینک کنید<<==

 

لینک مطلب ::: نوشته شده توسط محدثه ::: در تاریخ یکشنبه سیزدهم اسفند 1385 ::: ساعت 20:50