تبليغاتX
::: ::آن سوی خیال:: :::
آب روان
 

دیشب تا حالا ۱ لحظه موبایل رو از خودم دور نکردمآخه  کتاب هری پاتر و تالار اسرار رو فقط تو موبایل داشتم...دیشب تاحالا ۶۴۶ صفحه خوندم...

فکر کنم همین تعداد صفحه هم مونده که تموم کنم

*

- قرارِ ۳ روز دیگه تصمیم ِ نهایی رو بگیرم برای مجوز و راه انداختن یه کار...

- ۴ آذر دفترچه کنکور میاد...(علمی به کاربردی)

*

هرکی دوست داشت میتونه ببینه

کمبود دختر ( تا بوده همین بوده ....عکس و طنز نوشت)

دوران کودکی (عکس)

حركات عاشقانه ی 2 مار در ایالت تگزاس امریكا ! (عکس)

دختر 19ساله ایرانی، معروف‌ترین دختر امریکا! (من نمیدونستم...برام جالب بودش دی:)

تفاوت عشق و دوست داشتن(دكتر شريعتي)

خاطرات مردی که زنش به مسافرت رفته بود! (طنز)

*

==>ادامه مطلب دی:

 

لینک مطلب ::: نوشته شده توسط محدثه ::: در تاریخ سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387 ::: ساعت 22:31
::: :::
آقای کامی بد

آقای کامپیوتر ِمن ویروسی شده( آقاست دیگه...وقتی من خانومم، کامم باید آقا باشه ،تازشم روابط مابینمون حسنه هست دی:)
یه فرضیه جدید ساختم برای ویروسی شدن ِکام  با خودم گفتم شاید ،بخاطر اپدیت کردن ِاینترنت اکسپلوره بوده ،برای همین پاک کردم و دیدم درست نشدش...
الانم دارم با فایرفاکس آپ میکنم،شکلکی وجود نداره که بخوام استفاده کنم
*
این روزا همه دارن به من امید میدن که: تو میتونی ....دی:
نمونه اش:
پسرخاله عصر زنگ زد و پرسید چیکار کردی رفتی مجوز بگیری؟
- نرفتم،آخه 1 نفر دیگه هم مجوز گرفته...
پسرخاله کلی حرف زد،ازم خواهش کرد حتما برم دنبال کارا...میگفت تو میتونی ولی یادت نره درکنارش باید درسم بخونی...نگران نباش اگه به مشکلی بر بخوری خودم کمکت میکنم تازه خانواده اتم هستن...

و

من هنوز دارم فکر میکنم ،شاید مجوز ِ 1 کار دیگه ِرو بگیرم،ولی میخوام وارد ِدنیای ِکار بشم...
خودم میخوام 1 کاری راه بندازم میدونم پر از ریسک هست ولی به خطر کردن می ارزه...
مهمتر از اون به گفته کسایی که بهم انرژی مثبت میدن این هست که من میتونم دی:

*
کتابا رو دارم میخونم،به هرکدوم یه سرکی کشیدم تا مقاله رو خوندم،باید جالب باشند دیگه آره؟
کتاب ِهری پاترم من همون روز جلد ِ یکش رو خوندم ،باید بگردم بقیه جلداش رو پیدا کنم،البته تو موبایل دارم ولی اونجوری یه کیف میده...
با یکی از بچه ها قرار گذاشتیم باهم کتابا رو بخونیم...هرچند اون همه جلدای کتاب هری پاتر رو پیدا کرده(دلم آب شدش دوباره دی:)
*
==>فایرفاکس اشکم رو دراورد...شکلک نداشت... لینکم نتونستم بذارم دی: هرچند اشک ِمن به این راحتی ها دی:

لینک مطلب ::: نوشته شده توسط محدثه ::: در تاریخ دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387 ::: ساعت 20:52
::: :::
تکامل
 

شادی.شور زندگی

*

هیچ وقت زندگی رو این رنگی ندیده بودم ، دیدگاهم خیلی عوض شده ،

برمیگردم به گذشته هیچ وقت اینجوری به زندگی نگاه نکرده بودم ،هیچ وقت از اینکه اینجا هستم اینقدر شاد نبودم

مدام به خودم میگم همه به چنین موهبتی دست پیدا میکنند؟چند نفر تو این سن ؟،دوست داشتم زودتر زودتر میتونستم درک کنم لذت ببرم ،

وای خدایا من خیلی شاکرم ،بخاطر اینکه دارم حس میکنم این تغییر تحولات رو

*

من خیلی زمان ندارم که همه چیز رو تجربه کنم،پس باید بین ِهمه هدفام تمرکزم رو یکیشون باشه برای رسیدن به اون تلاش کنم،میتونم از تجربه های مشترکم استفاده کنم

من خیلی خوشحالم ،خیلی ...

هنوز خیلی زمان مونده ،راه ِطولانی در پیش هست برای رسیدن به کمال ولی میشه...

*

اگه هر سختی و مشکلی پاداشش اینجوری باشه،من راضیم ،من  خودم رو در اختیارت میذارم خدایا،من حاضرم همه سختی ها رو بکشم ولی آخر آخر ِهمه سختی ها شادی باشه،موفقیت باشه

*

==>با چشمای بسته تایپ کردم،تا بتونم اون چیزی که تو ذهنم میگذره رو درست بنویسم...

==>اگه کسی می تونست ذهن ِمن رو بخونه و یادداشت برداری کنه حتماً نویسنده مشهوری میشد...

 

لینک مطلب ::: نوشته شده توسط محدثه ::: در تاریخ دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387 ::: ساعت 10:27
::: :::
دروغ جاودانه
 

بابا وقتی از سرکار برگشت بهم گفت : خبر داری ۳ روز هست نمایشگاه ِکتاب باز شده،البته قرار گذاشته بودیم بهت نگیم که هست...

- راست میگی؟خوب عصر بریم

...

دیگه عصر با بابا ،نمایشگاه رفتیم کتاباش کم بودن و اون چیزایی که میخواستم رو نتونستم تهیه کنم

+ کتابایی که خریدم 

*

گاهی ۱ اتفاقاتی میافته...اونقدر عجیب که فکر میکنی خواب می دیدی و حالا بیدار شدی...

*

چند تا لینک ِجالب:

طرح های زیبا برای تبریک تولد ( من معمولن تو جشن تولد وبلاگی،وقتی میخواستم کامنت ِتبریک بدم این طرح ها رو تو ورد داشتم ،بعد دیگه گفتم تو ۱ جا بریزم که بقیه هم استفاده کنند)

200 روش عاشقانه ( من که دیگه پیر شدم ،ازمنم گذشت این چیزا رو یاد بگیرمولی خوبه شما یاد بگیرید)

فقط برای همین امشب، تصور كنیم كه زن و شوهر هستیم. ( یه داستان ِطنز هستش...من که خوندم اینجوری شدم:)

تست با عملکرد شما در بازی قایم موشک (تست ِجالبیه،البته برای کسایی که هنوز مجردند و از پدر و مادرشون جدا نشدند)

==> میدونم که عنوان ،هیچ ربطی به محتوای پست نداشت

 

 

لینک مطلب ::: نوشته شده توسط محدثه ::: در تاریخ یکشنبه بیست و ششم آبان 1387 ::: ساعت 20:53
::: :::
خواسته ها و نبردها
 

 

ابتدا تو را نادیده می گیرند. سپس مسخره ات می کنند و بعد با تو می جنگند. ولی در نهایت پیروزی از آن توست.(گاندی)

*

من کتاب ِهری پاتر رو تاحالا نخونده بودم،۳ هفته ای هم میشد از کتابخونه گرفته بودم بخونم ولی حتی لای ِکتابم باز نکرده بودم،تا دیشب مثلاً گفتم زود بخوابم...

ساعت ِ۳۰/۱۲ پاشدم برم بخوابم ولی دراز کشیدم شروع کردم به خوندن ِداستان...تا ساعت ۳ داشتم میخوندم

بعدم که خوابیدم خواب میدیدم منم یه جادوگرم

*

سرماخوردگیم هنوز خوب نشده،هر روزم مامان کلی دعوام میکنه که چرا تو همش مریض میشیهرچی هم بهش میگم دست ِمن نیست فایده نداره...

 *

==> تست روانشناسی شخصیت زیگموند فروید

 

لینک مطلب ::: نوشته شده توسط محدثه ::: در تاریخ شنبه بیست و پنجم آبان 1387 ::: ساعت 12:9
::: :::
تبسم زندگی
 

تو مجله راه زندگی ۱ داستان خوندم ،خیلی به دلم نشست

خود ِداستان نه،بلکه حرف ِیکی از شخصیت های داستان،وقتی برادرش پرسید: تو که عاشقش نیستی پس چرا ازدواج می خوای کنی؟

گفت: ما فقط ۱ بار زندگی می کنیم ،می دونم دیگه دوباره عاشق ِکسی نمی شم ولی نمی خوام لذت و تجربه همسر و مادربودنم از دست بدم...!

:- تا جایی که یادم میاد نوشتم،یعنی خود ِمفهوم ِحرفای اون شخصیت،اسم ِداستان رو فراموش کردم، ولی من موافقم با حرفای این خانوم درمورد ِ۱ بار زندگی کردن و...

شما چطور؟

*

گاهی با تغییر ۱ نقش ،مجبوریم دوباره اولویت بندی کنیم خواسته هامون رو

*

کامنتینگ بلاگفا برای من خراب شده،۳ روز هست به کسی سر نزدمیعنی با اینترنت ایکسپلور و اپرا 

کد تصویر رو اینجوری نشون میده

مجبور شدم دوباره فایرفاکس دانلود و نصب کنم،با فایر فاکس درست هستش،امشب سرمیزنم

 

*

==>روز حیات وحش ، عکسای جالبی هست از حیوانات،اسم بعضی از حیوونا رو من که بلد نبودم

==>تست های روانشناسی ،چند تا تست ِروانشناسی گذاشتم که به نظر خودم جالب هستن ،ولی به قول ِلیلا همش قدیمی

 ==> ادامه مطلب

 

لینک مطلب ::: نوشته شده توسط محدثه ::: در تاریخ جمعه بیست و چهارم آبان 1387 ::: ساعت 17:0
::: :::
دستیابی به آرزوها
 

تو رویاهام،چقدر نزدیکم به چیزایی که دوست دارم بهشون دست پیدا کنم

*

 در مورد ِیه پیشنهاد ِکاری فکر میکنم،یه پیشنهاد ،که همه مسئولیتش با خودمه ،باید خودم برم دنبال ِمجوز،هرچند نمیدونم هنوز تو شهرمون کسی این امتیاز رو گرفته یانه

به این فکر میکنم ،داشتن ِاین شغل من رو راضی میکنه؟چند درصدش ممکنه ریسک باشه؟باید ۱ مرد پشت ِمن باشه،تجربه باید باشه

و از طرفی دانشگاه،اگه بخوام چنین کاری رو راه بندازم دیگه نمیدونم ۱ شهر ِدور و بزرگ رو انتخاب کنم برای تحصیل

باید بوشهر و دانشگاه علمی کاربردی انتخاب کنم

خیلی باید تلاش کنم...خیلی

و من هنوز رو اون تصمیم ِقبلی سر ازدواج ،استپ کردم و هنوز دارم فکر میکنم ...!

حالا ۱ چیز دیگه هم اضاف شده ،آینده کاری و خواسته هام...!

*

دقت کردید؟

۱ وقتایی هست که بیش از اندازه خودتون رو دوست دارید؟

من حالا،خودم رو خیلی دوست دارم خیلی

غرق ِشادیم،پر از حس های ِناب

خدایا شکرت بخاطر ِهمه چیز

*

 

لینک مطلب ::: نوشته شده توسط محدثه ::: در تاریخ پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387 ::: ساعت 13:40
::: :::
سایه های رنگی
 

 

 

حضور هیچ کس در زندگی ما اتفاقی نیست ، خداوند در هر حضوری رازی را برای کمال ما پنهان کرده است ، خوشا به حال ما اگر آن راز را در یابیم!!!!

 

==>کتابای روانشناسی ...کتابای جالبی داره برای دانلود

==>ادامه مطلب

بعد نوشت: مموری و سیم کارتم پیدا شد

 

لینک مطلب ::: نوشته شده توسط محدثه ::: در تاریخ سه شنبه بیست و یکم آبان 1387 ::: ساعت 13:17
::: :::
حواس پرتی
 

لباس میپوشم،به بابا میگم بلند شه منو ببره کلاس خیاطی...بابا اونجا پیاده ام میکنه خودش میره...

با تعجب میبینم در ِکلاس خیاطی بسته است

شاخ درمیارم،به خودم شک میکنم میگم شاید امروز روز ِفرد هستش...بعد که حساب میکنم مطمئن میشم امروز ۲ شنبه است

گوشی رو درمیارم که زنگ بزنم به یکی از بچه ها بپرسم چرا کلاس تعطیله...ولی خوب گوشیم شارژ نداره و خاموشه...(خودمونیم تو ۲۴ ساعت ،فکر کنم فقط گوشی ِمن ۱ ساعت روشنه ،خیلی در دسترسم من)

دیگه همینجوری راه میرم تا برسم به یه مخابرات..زنگ میزنم

-سلام منصوره چرا کلاس بسته است؟

با خنده میگه : حسنی به مکتب نمیرفت وقتی میرفت جمعه میرفت

-خوب چرا تعطیله؟

میگه: چون صبح کلاس تشکیل شده

-چرا کسی به من خبر نداده

...

*

اینم از کلاس رفتن ِامروز ِمن...

==>البته به نفعم شد: چون هم سرم گیج بودش ،هم گلوم درد میکرد...هم فشارم فکر کنم افتادهمهمتر از همه اینا حوصله کلاسم نداشتم

==>لینک فکر کنم تکراری باشه ولی گذاشتم دیگه دی:

 

لینک مطلب ::: نوشته شده توسط محدثه ::: در تاریخ دوشنبه بیستم آبان 1387 ::: ساعت 15:35
::: :::
طولانی ترین پست همدم دی:
 

شیراز که بودم دادم موبایلم رو درست کنند،بعد برای اینکه سیم کارت و مموریم گم نشه گذاشتم تو پاکت ِجواهریو بعد گذاشتم تو کوله پشتی...آخه قرار شد موبایلم که درست شد با ماشینا بفرستند برام...

(۳ تا از اون پاکتا داشتم...آخه ۲ تا انگشتر خریده بودم یکی برای خودم یکی برای رضا...با ۱ گردنبند...) 

خونه که رسیدم ،تو حال ،زود کوله پشتیم رو باز کردم سوغاتی ها رو پخش دادم یادم رفت بگم یکی از پاکتا چیزِ مهمی داخلشه...

بعد از چند روز،سمیرا ،موبایلم رو میفرستهحالا من تازه یادم اومده برم سیم کارتم و مموریم رو بیارم بذارم تو گوشی...

هرچی گشتیم فقط ۲ تا پاکتا رو پیدا کردیم...اونی که سیم کارت ِدائمیم و مموری ۱ گیگم داخلش بود گم شده...

من خیلی حواسم جمع ِ...

*

دیروز اولین جلسه کلاس زبان بودشکلاس ِخوبیه..۱ و ۳ شنبه ها ساعت ۱۵/۷ شروع میشه تا ۳۰/۸ نمیدونم دوره اش ۶ ماهه هست یا ۳ ماهه

اولین جلسه هم با ۳ نفر دوست شدم....طبق ِمعمول صورت ِمن غلط اندازه...یکیشون گفت فکر می کردم خیلی کوچیک باشی...وقتی گفتی مدرک کاردانیت رو گرفتی کلی تعجب کردم...

منم اینجوری،البته اونم اصلاً بهش نمی اومد ۱ سال و خورده از من بزرگتر باشه...

دیگه دیشب تصمیم داشتم مثلاً زود بخوابمحدودای ساعت 1 بلند شدم...فکر میکردم تا سرم رو بالشت بذارم خوابم میبره...

چون خیلی خسته بودم...اما خوب 45 دقیقه طول کشید

*

بقیه تو ادامه مطلب

 

 

لینک مطلب ::: نوشته شده توسط محدثه ::: در تاریخ دوشنبه بیستم آبان 1387 ::: ساعت 13:37
::: :::
گزارش سفرو کلی عکس
 

 

هیچ وقت شخصیت خودت رو برای کسی تشریح نکن.

 چون کسی که تو رو دوست داشته باشه بهش نیازی نداره،

 و کسی که ازت بدش بیاد باور نمی کنه !!!

*

سلام

خوبید؟خوش میگذره؟من برگشتمدلتون تنگ شده بود؟ خوب دل به دل راه داره منم دلم تنگ نشده بود دی:

رکورد شکستم...۵ روز به طور ِکامل از نت هیچ خبری نداشتماونم به این دلیل که دوستان ِگرام ِمن تصمیم گرفته بودند من رو ترک بدند...

خیلی خوش گذشت ،تعریف کنم ؟

پس هرکی دوست داره بیاد ادامه مطلب

*

 

 

لینک مطلب ::: نوشته شده توسط محدثه ::: در تاریخ چهارشنبه پانزدهم آبان 1387 ::: ساعت 11:48
::: :::
زندگی زیبای من
 

*

خیلی زود برگشتمدلم تنگ شده بود

این آدمکا یعنی من میخوام حرفی رو بزنم ولی چون از عواقبش میترسم دارم حرفم رو قورت میدم

بگم؟آقایون این قسمت رو لطفاً نادیده بگیرند

باید ۱ روز من برم جلوی ِدبیرستان دخترونه وایسم به خدا عکس بگیرم...امروز ملاحظه کردم و عکس نگرفتم...

من نمیدونم چه ارتباطی داره تعطیل شدن دبیرستان دخترانه با زیاد شدن پسرا تو اون قسمت؟

اصلاً فایده ای هم داره؟،چرا باید سرگرمی ِجوونای ِما دیدن ِجنس مخالفشون باشه؟ درکل میگم

*

این هفته تولد ِعطا(پسر ِخانوم قاسمی)هستش...عکاس و فیلمبردار مجلسشون منمچه شود...

ترمای ِگذشته ،۱ درس داشتم به اسم ِعکاسی ،بعد خانوم قاسمی رفته بود یه جای ِخوش آب و هوا که چشمه هم داشت عکس گرفته بود...عکسای خانوادگی هم داشتند

خانوم قاسمی چون عکاس ِماهری بود کلی شکار ِلحظه ها کرده بود...و کلی تاکید کرد که این عکسا رو اشتباهی نریزی تو سی دی بدیم استاد ببینه

منم اصولاً چون همیشه حواسم جمع هستش بهش گفتم بابا حواسم هستشچندبار میگی؟

قابل ِتوجه وقتی سی دی خانوم قاسمی رو کام ها اجرا شدش...با دیدن ِیکی از عکسا جیغ ِپسرا بلند شد عکس ِسانسوری بود

هرچند استاد زود رد کرد ولی همه شاهکار رو دیدندوقتی یاد ِاون عکس میافتادم  این شکلی میشم

*

چون پستم طولانیه ،بقیه رو میرم ادامه مطلب مینویسم....عکسا رو هم اونجا میذارم!

 *

بعد نوشت :تازه ترین خبرها دی:

 ==> فردا میرم شیراز برای چند روز

==>دیگه سرِکار نمیرم رکورد شکستم ۲۲ روز موندم

بعدتر نوشت:

==>باورم نمیشه ،امتحان جامع قبول شدم...کلی نذر کردم ولی الان نمیدونم چه نذرایی کردماز خوشحالی یادم رفت چیا بودن

 ==>آسمون ابری ،امروز این عکسا رو گرفتم!

 

لینک مطلب ::: نوشته شده توسط محدثه ::: در تاریخ سه شنبه هفتم آبان 1387 ::: ساعت 21:38
::: :::
یه مدت استراحت شایدم تعطیل
 

سلام...

این پست به معنی خداحافظی نیستش گفته باشم،فقط تا مدتی نت نمیام...

و

دوستای گلم که خواسته بودن قالب براشون طراحی کنم یه خورده طول میکشه بازم ببخشید،مخصوصن سمیرا جونم که خیلی وقته بهش قول دادم ولی هنوز....(من حالا شرمنده شدم مثلاً)

 دلم تنگه میشه...مواظب خودتون باشید،کسایی که باید درس بخونن درس فراموش نشه

مواظبم باشید سرمانخورید ،من یکی که پیشواز فصل ِپاییز رفتم دی:سیبری شده آخه اینجا

*

بقیه رو تو ادامه مطلب گذاشتم،عکسای هنری که گرفتم رو  گذاشتم،امضا هم نمیدم

رفتم دیگه

==>قابل ِتوجه من ادامه مطلب رو زودتر نوشتم

 

لینک مطلب ::: نوشته شده توسط محدثه ::: در تاریخ جمعه بیست و ششم مهر 1387 ::: ساعت 21:27
::: :::
بی موضوع
 

من چه عادت ِبدی کردم،هر روز میخوام آپ کنم...

و خیلی چیزایی رو بنویسم که نباید نوشته بشه...

 

==>

 

لینک مطلب ::: نوشته شده توسط محدثه ::: در تاریخ دوشنبه پانزدهم مهر 1387 ::: ساعت 19:36
::: :::
پیاده روی.سوتی.کار.خرید
 

امروز،اولین روز ِکاری بودش...و اولین روز ِسوتی دادن ِمن

آقای "ج"قبل از اینکه بخواد بره بیرون،کارایی رو که من باید انجام میدادم برام توضیح داد،یه دفترچه تلفن داد که زنگ بزنم به اداره ها...ببینم نیروی جدید میخوان یانه...

برای امتحانم یه شماره بهم داد گفت زنگ بزن بعد گوشی رو بده به من که چجوری حرف میزنم ...منم زنگ زدم بعد از سلام کردن به آقای "ج" دادمایشونم کلی احوالپرسی کرد بعدم درمورد کار صحبت کرد و ازشون خواست اگه نیرویی خواستن بهمون خبر بدهند(کتابی شد دی:) تلفن ِدفتر و شماره موبایلم بهشون داد...

بعد از کلی سفارش دادن به من و همکارم خانوم ِ"م" رفتند...

بعد از چند دقیقه شروع کردم به زنگ زدن به اون شماره ها...در همون یه شماره شرکت از عسلویه گرفتم و گفتم سلام .من از اداره کاریابی...........مزاحمتون میشم و بعد از کلی صحبت کردند آقاهه گفت ۱ ساعت پیشم آقایی به نام "ج " با من تماس گرفتند

به روی خودم نیوردم چه سوتی دادم...بهشون گفتم حالا میشه شماره دفترم داشته باشید...بعد از خدافظی کلی خندیدم با خانوم ِهمکار

...۱ساعت بعد،دوباره زنگ زدم به یکی از شماره ها...بدون ِاینکه دقت کنم...بعد از سلام گفتم ببخشید من از اداره..........

آقاهه اجازه نداد بقیه صحبتم رو کنم گفت از اداره کاریابی ...........؟

من همون لحظه به این فکر کردم چقدر اداره مشهوره...آوازه اش به عسلویه هم کشیده شده که در همون حین آقاهه گفت اتفاقن از اداره تون دونفر ِدیگه هم زنگ زدند آقای "ج" و خانوم "ط"....ببخشید شما خانوم شما فامیلیتون چی هست

منو میبینیدبا دستپاچگی گفتم من "م "(اسم ِخانوم ِهمکار رو اوردم)و با عذرخواهی قطع کردم

*

عصر ،خونه یکی از دوستام رفتم...دوستی که تو کلاس خیاطی باهاش آشنا شدم...امروزم عقب افتاده بودم رفتم اونجا کهجبران کنم...دی:

۲تا خواهراش قبلاً دانش آموز ِمامان بودند...یکیشون امروز داشت برای خواهراش تعریف میکرد که مامانم معلمش بوده گفت: من معلمش بودم

یه چیز ِخیلی جالب تعریف کرد...مشخصات ِدوران بچگیم رو از حفظ بود...میگفت: اونروزا با دامن کوتاه ،یه کفش بندی سفید می اومدی...پوست ِصورتت هم سفید بودش(الان سبزه هستم)همیشه هم رو تخته سیاه نقاشی میکشیدی...من دوست داشتم مامانم معلم باشه چون میدیدم تو میتونی رو تخته سیاه نقاشی بکشی

-یکی از خواهرای بزرگش که ازدواجم کرده سر بحث ِقد  شد من گفتم قد ِمن که بلند نشده....

گفت هنوز جای رشد داری

من: من ۲۱ سالمه دیگه فایده نداره

کلی تعجب کرد چون فکر کرد من ۱۶ سالمه

*

۱سالی میشد از خونه پیاده نرفته بودم جایی،همیشه با ماشین میرفتم ولی امروز حالم یه جوری بود که احتیاج داشتم...برای همین از خونه خودمون تا خونه خانوم قاسمی پیاده رفتم آخه قرار بود بریم بازار من کیف و کفش بخرم....

لازم داشتم ...خانوم قاسمی کلی تعجب کرد...گفت وقتی گفتی داری پیاده میای شاخ در اوردم

کیف و کفش نخریدم...هیچ کدومشون قشنگ نبود ،دیگه همین....

*

==>چقدر نوشتم من

لینک مطلب ::: نوشته شده توسط محدثه ::: در تاریخ یکشنبه چهاردهم مهر 1387 ::: ساعت 20:24
::: :::
امتحان جامع و نحوه برگزاری
 

اولین سوال فکر کنم این باشه که امتحانم چطور بودش؟

شب ِقبل ِاز امتحان تا ساعت ۳بیدار بودم...صبحم ساعت ۶ بیدار شدم...آزمونمون ساعت ۹ شروع میشد ولی گفته بودند ۸ در ِ سالن رو میبندند...

تا آماده شدیم و حرکت کردیم شد ساعت ۷:۱۵

خانوم قاسمی این همه مدت درس نخونده...امروز ۲ تا جزوه دستش بود هی ورق میزد و میخوندمن که جزوه ها رو که دیدم حالم بد شدش...احتمالاً بخاطر ِسرماخوردگی ِهم بودش...(خانوم قاسمی بیشتر ِاز من خونده بود)

تا بوشهر ،هی خدا رو قسم میدادمکه امتحان آسون باشه و هم از مناظر ِطبیعت استفاده میکردم و تو فکر بودم برای برگشتن به بابا بگم بایسته که عکس بگیریمهم یه جوری امتحان رو بدیم که به جمعه بازارم برسم

بابا پرسید که کی امتحانتون تموم میشه؟منم با مشورت ِبا خانوم قاسمی با یه خورده حساب کتاب گفتیم حداقل ۳ ساعت وقت گذاشتن برای آزمون...گفتیم ساعت ۱۲

*

سرجلسه

بعد از سلام کردن با بچه ها نزدیک ۴۵ دقیقه میشینیم رو صندلی تا همه بچه ها بیان...در ِسالنم نبستنسالن ِخانوما و آقایون جدا هستشو همه منتظر...

خانوم قاسمی پشت ِسر ِمن نشسته بود،اکثر ِبچه ها نخوندند...اونایی که هم خوندند اعتماد به نفس ِقوی دارند که امتحان رو عالی میدند...

دفترچه های آزمون  توزیع میشه،درکمال ِتعجب میبینم ۶۰ دقیقه بیشتر وقت ندادند...

(۹۰ تا سوال بود،۶ تا درس،که باید ۴ تا درس رو انتخاب میکردیم و در کل تو پاسخنامه ۶۰ تا تست رو باید جواب میدادیم...)

اینم اسم ِ۶ تا درس:اصول روابط عمومي ،روزنامه نگاري ،اصول سرپرستي و مديريت در روابط عمومی ،فنون تبليغ ، افکار عمومی، مباني ارتباط جمعي

من ،اصول سرپرستی و افکار عمومی رو نزدم...نمیدونم این سوالا رو از کجا اورده بودند...

هر درسی رو که میخواستی تست هاش بزنی حدود ۸ تا سوالش درمورد ،سال ِتاسیس ،این جمله از کیست؟،کدام دانشمند چنین نظری داشته بود

یا فلان روزنامه مال ِچه کشوریه:کره؟ژاپن؟چین؟.........کشور ِآخریه یادم رفته...

،بیشتر بچه ها وقت کم اوردن...بعد از جلسه همه اعتراض کردند...قرار شد اعتراضمون رو کتبی بنویسیم تا یه کاری کنند هرچند بعید میدونم....آخه منبع ِمشخصی معرفی نشده بود،اون جزوه هایی هم که داشتیم هیچ کدوم این سوالا رو در بر نمیگرفت!!!

به قول ِخانوم قاسمی امیدوارم هممون قبول بشیم...

بعد از امتحان،جمعه بازارم رفتیم ولی حیف داشتن میرفتن.......

 

لینک مطلب ::: نوشته شده توسط محدثه ::: در تاریخ شنبه سیزدهم مهر 1387 ::: ساعت 4:5
::: :::
جامع
 

فردا ،امتحان دارم...یه امتحان که از روز ِاولی که وارد ِمحیط ِدانشگاه شدم حرفش رو میزدند...

۳ سال تموم ،درمورد ِامتحان ِجامع و منبع های مختلفش اساتید گفتن،

خیلی برنامه ریزی کرده بودم که امتحان ِفردا رو عالی بدم...اما خوب ، از ۶ تا درس...فقط ۱ درس رو خوندم

اگه این امتحان رو قبول نشم ،مدرک بهم نمیدند...و باید دوباره این امتحان رو بدم!!!

(دانشگاه علمی کاربردی پودمانی،بدون ِکنکور دانشجو میپذیره...و خروجیش یه امتحان ِجامع ِکشوری از دانشجو ها میگیره که شامل ۶ تا درس ِاختصاصی هست...که ۴ تا رو به انتخاب امتحان میدی...هرکی قبول شد بهش مدرک میده...!!!)

*

==>همین دیگه دی:

 

لینک مطلب ::: نوشته شده توسط محدثه ::: در تاریخ پنجشنبه یازدهم مهر 1387 ::: ساعت 13:46
::: :::
روحیه بهتر!!!
 

سلام

عیدتون مبارک،نماز روزه های همگی قبول ِحق...

*

مانتویی که قرار بود ،برای مامان بدوزم دوختم،چند روز قبل کوک که زده بودم دادم پوشید،به محضی که پوشید گفت: اصلاًمورد پسندم نیست

بعد دوروز پیش که کامل ِکامل شد،فقط مونده سردوز...خیلی خوشش اومد،گفته دوباره پارچه میگیرم که برام مانتو بدوزیدیروزم وقتی میخواست بره محل ِکارش پوشید...

خیاط شدم یعنی دی:دوخت ِشلوارم هم کمری هم کشی یادمون دادند البته من اونقدر تنبلم که فقط الگوش رو کشیدم...

بچگونه هم یادمون دادند که من هنوز الگوشم نکشیدم...یعنی فکر کنم مربیمون مجبوره یه بار ِدیگه به من یاد بده...

*

خیلی خوشحالم ،با تموم شدن ِروزای گرم ِتابستون،روحیه منم بهتر شده...دلم میخواد بهتر کار کنم و انگیزه هام قوی تر شده...

من تغییراتم رو ربط میدم به هوای گرم و سرد...دی:الان معتدل ِدیگه

روزای ِبد ِزیادی رو گذروندم که به خود شناسی برسم و نرسیدم،

*

تا امروز حدود ِ۱۰تا قالب طراحی کردم،۳ نفر تو نوبت هستند که براشون طراحی کنم،منم تو این ویندوز ِجدید فتوشاپ رو نصب نکردم...به محضی که سی دی نصب کردم براشون طراحی میکنمتوضیح بود دیگه آره؟

خوب دیگه همین........

 

لینک مطلب ::: نوشته شده توسط محدثه ::: در تاریخ چهارشنبه دهم مهر 1387 ::: ساعت 10:9
::: :::
بهت و ناباوری
 

...خیلی وقت بود آپ نکرده بودم...الانم که اومدم تو مدیریت ِوبلاگم...در کمال ِناباوری می بینم پست قبلیم غیب شده...!!!

خیلی حیفم اومد ، یعنی هیچ جوری نمیشه من برگردونمش؟؟؟

به نظرتون هیچی....

*

بعد ِقرنی اومدم آپ کنم...ببخشید نگرانتون کردم...جای ِدوری نبودم....دلم براتون تنگ شده بود،نماز روزه تون قبول باشه...

==> برمیگردم...زود ِزود...دی:

 

لینک مطلب ::: نوشته شده توسط محدثه ::: در تاریخ چهارشنبه سوم مهر 1387 ::: ساعت 3:35
::: :::
عنوان!!!دی:
 

 

*

==>امروز کلی روبالشتی و یه تاپ برای مامان  دوختم....دیروزم پارچه گرفته که براش مانتو بدوزم،تهدیدم کرده اگه خراب بدوزم دو برابر ِقیمت پارچه رو ازم بگیره

==>تصاویر گلهای زیبا...عکسای قشنگی هست،البته با موضوعات دیگه هم عکس داره فقط باید انتخاب کنید

==>آپ کردن یادم رفته دی:

==>

 

لینک مطلب ::: نوشته شده توسط محدثه ::: در تاریخ جمعه یکم شهریور 1387 ::: ساعت 19:32
::: :::
بدون عنوان دی:
 

 

دلم ،هوس ِ اون روزهایی رو کرد که مدام آپ میکردم...

روزهایی که گاهی روزی ۳ بار اینجا آپ میشد...

==>کارت پستال و والپیپرای جالبی داره

 

لینک مطلب ::: نوشته شده توسط محدثه ::: در تاریخ پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387 ::: ساعت 16:54
::: :::
رکورد شکنی
 

رکورد شکستم 25 روزه که اپ نکردمwhistling...

تو این 25 روزم بارها اومدم ،پست مطلب ِجدید رو باز کردم ولی هرکار میکردم نمیتونستم بنویسماوه...شاید به این دلیل هست که مثل قبل با ،همدم(ham10m) احساس راحتی نمیکنمسوال و شاید چون فکر میکنم که دلیلی نداره که .........سوال!!!

خیلی فکرها تو سرم نقش بسته بود درمورد ِ این وبلاگ

گزینه اول:فقط شعر و داستان بنویسم...متفکر!!!

گزینه دوم: تعطیلش کنم برای همیشه...متفکر!!!

گزینه سوم: یادم رفت.... کلی فکرای شوم تو سرم بود..............

***

==>چند روز پیش تولد ِآجی دوست داشتنی خودم نگار بود که من اون موقع دسترسی به نت نداشتم بهش تبریک بگمقلب...گلم تولدت مبارکبغل

==>زهرای عزیزم تولد ِتوهم مبارکبغل...امروز تولد ِتو هستش گلم،دوستت دارمقلب..همیشه در دسترس باش لطفاً

==>بقیه حرفام ادامه مطلب دی:

لینک مطلب ::: نوشته شده توسط محدثه ::: در تاریخ سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387 ::: ساعت 0:46
::: :::
راه رفتن دی:

 

ای خدای بزرگ به من کمک کن تا وقتی میخواهم

 درباره ی راه، رفتن ِکسی قضاوت کنم ،کمی با کفشِ او راه بروم

"دکتر علی شریعتی"

*

ازاون لحظه هایی هستش که دوست دارم کلی حرف بزنم از همه چیز،از کلاس ِامروزمون تا بیرون رفتن و خرید کردن با خانوم قاسمی....

اما اونقدر پراکنده هستش که تصمیم گرفتم ننویسم

*

==>فقط اینو بدونید که:کلاس خیاطی بیشتر از دانشگاه خوش میگذره

==> بانوی عزیزم تولدت مبارک

 

لینک مطلب ::: نوشته شده توسط محدثه ::: در تاریخ دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387 ::: ساعت 22:52
::: :::
فالگیر دی:
 

چندشبه تا صبح بیدار میمونم فیلم نگاه میکنم،تموم هم نمیشه

جالبتر از اون رضا ۲۲ قسمت از من جلو هست

 

*

فال و طالع بینی ،اینم یه لینک جالب...خوب مرجع فال و طالع بینی هستش ،جالبه!!!

 

لینک مطلب ::: نوشته شده توسط محدثه ::: در تاریخ یکشنبه شانزدهم تیر 1387 ::: ساعت 5:35
::: :::
چی بذارم آخه؟
 

من خیلی تنبل شدم!!!

*

دو هفته هستش که کلاسای خیاطی شروع شده روزای زوج کلاس داریم،روزای اول پر از استرس بودم همش فکر میکردم هیچی یاد نمیگیرم،آخه من حتی با چرخ خیاطی هم کار نکرده بودم ،خیلی تنبلم دیگه دی:

ولی الان یه خورده بهتر شدم ،دوسه مدل دامن و دامن شلواری یاد گرفتم

*

من و داداشم از نت دو تا سریال سفارش دادیم ،من ،سودانگ رو سفارش دادم و رضا هم جومانگسودانگ ۳۸ قسمته که هنوز ندیدیم ولی جومانگ ۸۱ قسمته که رضا ۳۹ قسمتش رو دیده ،منم ۲۶بماند که همش همدیگرو تهدید میکنیم که آخرش رو تعریف میکنیم،ولی خیلی فیلم قشنگیه ،من و رضا که خواب دیگه نداریم ۲۴ ساعت پشت کامپیوترامون نشستیم داریم نگاه میکنیم

سریال جومانگ تقریباً مثل جواهری در قصر و امپراطور دریاست و یه خورده جذاب تر از اونا

*

قبل از امتحان ِکنکور یکی از داستانام رو به استاد ِادبیات نشون دادم و ازشون خواستم بخونه و نظرشون رو بهم بگه،ایشونم بعد از ۳ هفته نظرشون رو درمورد داستان گفتن،کلی تعریف و انتقاد کردندو خواستن که تا مهرماه داستان رو تموم کنم،منم قول دادم که آماده میکنم تا اون موقع ،ولی الان دوهفته هست من امتحان کنکورم رو دادم ولی اصلن طرف ِداستان نرفتم،شاید چون میترسم نتونم به اون خوبی که قبلن مینوشتم بنویسم

هر روز صبح به خودم میگم امروز و باز نمیرم طرفش،مدام به خودم میگم یادت باشه اون موقع هایی که مدرسه میرفتی همه از نوشتنت تعریف میکردند اما باز فایده نداره...

گاهی ترس مانع رسیدن به موفقیت میشه!!!(خوبه من اینا رو میدونم بازم)

*

 

خاطرات آدم و حوا(۳۸۲ کیلو بایت)(لینک دانلود کتاب)

خاطرات آدم و حوا  اینم لینک ِدوم،این دومی نیازی به دانلود کردن نداره ،داستان کامل به صورت تایپ شده هستش

من خودم کتابش رو دارم ،ارزش خوندن رو داره،خیلی جالبه!!!

==>سلام به همگی

==>ترمه گلم پست ِبعد بازی میکنم باشه

 

لینک مطلب ::: نوشته شده توسط محدثه ::: در تاریخ شنبه پانزدهم تیر 1387 ::: ساعت 3:56
::: :::
امممم
 

وقتی دوست داشته باشی آپ کنی و هیچی نداشته باشی بگی نتیجه اش این میشه که

این مدلی ثبت شه!!!

 

لینک مطلب ::: نوشته شده توسط محدثه ::: در تاریخ دوشنبه دهم تیر 1387 ::: ساعت 4:18
::: :::
خیاطی
 

دیروز اولین جلسه خیاطی بود(اصولاً بهترین کلاس برای ما خانوما همین خیاطی هستش هیچم خنده نداره،تازشم با کلی باج ،خانوم قاسمی رو راضی کردم که اونم بیاد)

البته برای من و ــــ (خسته شدم از بس نوشتم خانوم قاسمی ،یه اسم شیک لازم دارم که اینجا جایگزین کنم و از اونجایی که من فامیل اصلیش رو گفتم پس در نتیجه باید یه اسم ِدیگه براش انتخاب کنیم دی:)

آخه کلاسا از خرداد شروع شده و ما دیروز تازه رفتیم ،

دیروز:

تو کلاس به خانوم قاسمی میگم ۱۰۰ رحمت به درسای دانشگاه

بعد از کلاس قرار شد با خانوم قاسمی بریم خرازی و قیمت ِوسایل خیاطی رو بپرسیم که فردا بخریم...درهمون حین که وسط خیابون حرف میزنیم دستم محکم خورده به آیینه بغل یه پراید

خانوم قاسمی جیغ کشیدراننده ایستاد وقتی دید من حالم خوبه رفتش ،ولی خوب از دیروز تاحالا هرجا که میخوایم بریم این خانوم قاسمی دست ِمن رو میگیره و خودش رو سپر ِبلای من میکنه

امروز:

مامان کلی سفارش کرد که مواظب خودت باشی و به هیچ جا نخوری وقتی از پله ها میخوای بری بالا ،چادرت رو دربیار(اصولاً من وقتی چادر میپوشم زمین رو جارو میکشم )

تو کلاس ایستاده بودیم با خانوم قاسمی حرف میزدیم که دیدم خانوم قاسمی دستش خورد به لیوان و افتاد پایین،درهمون لحظه چشم های هردوتاییمون به پایین خیره شد

لیوان افتاد روی ِکفش ِمن...البته خرده های لیوانبا یه بدبختی پام رو از کفشم بیرون اوردم و به خانوم قاسمی گفتم: میشه خرده های شیشه رو از تو کفشم دربیاری؟...هنوز باورم نمیشه خرده های لیوان هیچ کدومش به پام صدمه ای نزده باشه،به خانوم قاسمی گفتم: اگه بلایی سر پام اومده بود هیچ وقت نمیبخشیدمتپام رو از ریخت می انداختی

و اونم گفت: تو ،تو این راه خیاطی یه بلایی سرت میاد ،اون از دیروز این از امروز

درهمون حین مامان زنگ زد و تاکید کرد از پله ها که میای پایین چادر رو دستت میگیری تا اتفاقی نیفته و من با کلی ذوق گفتم : خیالت راحت اتفاق افتاد دیگه بلایی سرم نمیاد امروز

من خودم شدم دوباره؟

*

==>من شنبه امتحان ِکنکور دارم؟؟؟

==>

 

لینک مطلب ::: نوشته شده توسط محدثه ::: در تاریخ پنجشنبه ششم تیر 1387 ::: ساعت 0:44
::: :::
پشت کنکوری
 

*من یه پشت کنکوری فعلاً محسوب میشم؟

*اولین سالی هست که میدونم یکسال تموم تعطیلمو قراره تو این ۱سال حسابی از خودم کار بکشم...اون کلاسایی رو که دوست داشتم برم و که قبلاً به بهونه درس  داشتن نرفته بودم دی:

*دخترداییم چندروز پیش با کلی اصرار زنگ زد و گفت که برم آبادان،میخواستم بگم باشه میام که یادم اومد باید داستان ِنیمه تموم رو تموم کنم دی:

*احساس میکنم سبک نوشتنم عوض شده؟جریانش چیه؟

یکی از بچه ها آموزش طراحی قالب رو خواست،من هنوز اونجوری که بخوام نمیتونم از قالب سردربیارم ولی دوتا لینک رو پیشنهاد میکنم بخونید تا یه جورایی از کدای قالب سر دربیارید:

آموزش صفحه سازی وب

راهنمای طراحی قالب وبلاگ و کدهای بلاگفا

هروقت خوب ِخوب یاد گرفتم حتماً توضیح میدم ولی خوب پیشنهاد میدم که خودتون گاهی کدای قالب رو دستکاری کنید اینجوری کد ها رو بهتر میشناسید دی:

این سایت تصاویر زیبا و درمورد هر موضوعی داره............

==>میشه خواهش کنم یه خورده برای من دعا کنید؟اینکه یه خورده تنبلی رو کنار بذارم؟مرسی

 

لینک مطلب ::: نوشته شده توسط محدثه ::: در تاریخ شنبه یکم تیر 1387 ::: ساعت 16:23
::: :::
·▪•●ღ یک سوال ღ●•▪·

 

یکی نیست بگه جواب ِچشمان کودکانه ای که هر روز  تا راه ِرسیدن به مدرسه یا پارک(وهرجای دیگه ای) ،باید مغازه های رنگی رو ببینه کی میخواد بده؟

وقتی دستای مامان و بابا رو میکشه و به مغازه های رنگی هدایتشون میکنه...پدرو مادر این بچه چه جوابی باید به فرزندشون بدن؟

جواب ِاینکه چرا تو خونه ِاونا دیگه برنج و چایی و ۱۰۰۰ تا چیز ِدیگه قدغن شده؟

*

من نه چیزی از سیاست میدونم نه از سیستم کشور و اینکه داره چی میگذره

فقط این رو میدونم که نباید این همه افزایش قیمت وجود داشته باشه ،چایی شده ۸هزار تومن

من این رو میدونم که دولت میتونه ،یه جورایی مانع این گرونی بشه...

همه ی ِجنس ها گرون شده یه جورایی پول بی ارزش شده ولی بازم حقوقی که گرفته میشه همونه

من موندم اون کارگری که ماهی ۱۵۰هزار تومن میخواد بگیره چجوری تا آخر ماه میتونه سر کنه؟جواب بچه هاش رو چی میخواد بده؟

یک سوال :چرا باید اینجوری قیمت ها زیاد شه؟به چه دلیل؟

==>امیدوارم هیچ پدر و مادری ، شرمنده بچه هاشون نشن

==>امیدوارم خیلی زود قیمت ها دوباره همون قیمتای اصلی خودشون بشن!!!

 

لینک مطلب ::: نوشته شده توسط محدثه ::: در تاریخ جمعه بیست و چهارم خرداد 1387 ::: ساعت 1:40
::: :::
·▪•●ღ تمام شدღ●•▪·اضافه شد
 

۱۱ روز هستش ننوشتم اینجا،چقدر دلم تنگ شده بود ولی هر بار پست مطلب جدید رو باز میکردم هیچی نداشتم بنویسم ولی الان اندازه ِیه کتاب درسی ،حرف دارم من

اول از همه ۱۱ خرداد چنین کامنتی برای من از سایت پرشین بلاگ گذاشته شد دی:

شنبه 11 خرداد1387 ساعت: 9:52

توسط:پرشین بلاگ

با سلام
وبلاگ شما در بین 100 وبلاگ برتر نظر سنجی پرشین بلاگ قرار دارد از شما دعوت میکنیم در مراسمی که به همین مناسبت برای تقدیر از وبلاگ نویسان برتر ترتیب داده شده است شرکت فرمائید . برای ثبت نام و دریافت اطلاعات بیشتر می توانید از روز یکشنبه یازدهم خرداد بین ساعات 16 تا 20 با تلفن های زیر تماس خاصل فرمایید .
تاریخ برگزاری 23 خرداد ماه
محل برگزاری دانشکده مدیریت دانشگاه تهران
ساعت : 16 الی 19
0935 و 0935

دوستای گلم مرسی که رای بهم دادید البته من زنگ نزدم!چون کی این همه راه رو از بوشهر پامی شد می رفت؟؟؟

*

امروز آخرین امتحان بودش و آخرین روزی که البته برای امتحان دادن به دانشگاه میرفتم،دلم برای دانشگاه و همکلاسی هام تنگ میشه

قرار شده شنبه ،خونه یکی از بچه ها یه جشن فارغ التحصیلی راه بندازیممم

یادش بخیر روز اولی که قرار بود بین ِرشته روابط عمومی و مهندسی کشاورزی یکی رو انتخاب کنم چقدر از باباینا باج گرفتم و آخر همونی رو انتخاب کردم که اونا میخواستن

و چه زود ،روز اول یه گروه ۴ نفره تشکیل دادیم:من ،صوفیا،حنان و بهار

و چه زود گذشت...

تصورش رو نمیتونم کنم که ۱ سال بیکار تو خونه باید بشینم تا کنکور کاردانی به کارشناسی از راه برسه...

اولین بار هستش که من ۱ سال تعطیل ِتعطیلم،کلی برنامه ریختم که امیدوارم انجام بدم

*

تا امروز ،۷ تا قالب طراحی کردمخودخواهی نباشه خودم کاملاً از کارایی که طراحی میکنم خوشم میاد و روزی ۱۰ بار وبلاگایی که طراحی کردم رو باز میکنمنه اینکه اوج استعداد و نبوغ من برخوردارم برای همون

البته هر روز که میگذره بهتر یاد میگیرم و امید هست که روزی قالبایی که طراحی میکنم بهتر بشهدست من نیستش که

عادت دارم هرکاری رو دارم انجام میدم جار بزنم تو وبلاگالبته هنوز مونده درست ِدرست بتونم طراحی کنم پس سوالای اینجوری رو لطفاً نپرسید که من شدیداً کم میارم...!

*

انگشت کوچیکه ِدست ِراستم(عجب اسم طولانی...یکی بگه اسم این انگشت چی میشه) نمیدونم شکسته یانه

علائمی که داره:باد کرده...بی حس هستش...منو که میشناسید همیشه درحال ِ فرضیه سازی و آزمایش کردنم وقتی باهاش بازی میکنم به شدت درد میکنه

فعلاً بی حرکت ِ به نظرتون شکسته؟رگ به رگ شده؟مریض شده؟باید برم دکتر؟همه موارد؟

*

چقدر نوشتم هرچند هنوزممم حرف هست ولی میذارم برای فردا شب،شما تا فرداشب استراحت کنید و منت سر ِمن بذارید و پست رو کامل بخونید و همین دیگه

*

==>دوست ِعزیزم درگذشت ِپدر بزرگت رو تسلیت میگم،امیدوارم آخرین غم تو و خانواده ات باشه!!! 

بعد نوشت==> این بلا ،سر انگشت بیچاره من دراومدش

دستم داره با شما سلام میکنه...تا اطلاع ثانوی من نمیتونم درست تایپ کنم...البته دکتر این بلا رو سرش در اورد

لینک مطلب ::: نوشته شده توسط محدثه ::: در تاریخ سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387 ::: ساعت 1:38
::: :::
·▪•●ღ ترک ِعادتღ●•▪·
 

زندگی و سرنوشت

مراقب افکارت باش که گفتارت میشود

مراقب گفتارت باش که  رفتارت میشود

مراقب رفتارت باش که عادتت  میشود

مراقب عادتت باش که شخصیتت میشود

مراقب  شخصیتت باش که سرنوشتت میشود

*

هفته قبل استاد سر ِکلاس این متن رو خوند،کاش میشد بعضی رفتاراعادت نشه،یکی از دوستای ِمن (اسمش رو نمیگمتا فقط خودش متوجه بشه) رفتاری داره که من رو به شدت عاصی کردهطوری که هر بار به ناراحتی و بحث منجر میشه بعد رفع و دلخوری(هیچم لوس نیستیم)

حالا یه چیزی اون با اینکه میدونه این رفتار ،رفتار خوبی نیست،ولی به من و بقیه میگه شما که منو میشناسید...سعی کنید عادت کنید

منم خیلی با خودم کلنجار رفتم میبینم که فکر نکنم کسی بتونه به رفتار ِبد عادت کنه...چون دلیل نمیشه ،وقتی یه نفر میدونه این رفتار باعث اذیت شدن خودش و بقیه میشه چه دلیلی داره که دوباره انجام میده؟

*چیه خوب ؟باید توضیح بدم چه رفتاری؟تا شما نظرتون رو بگید؟یکم به فکر منم باشید ،به محضی که این پست منو ببینه ،منو میکشه

حالا که اصرار میکنید میگم:مثلن به من قول میده فلان کار رو انجام میده(منم یه اخلاقی دارم اینه که هر وقت یه چیزی رو خواستم فقط همون یه بار میگم اگه انجام ندن برام ،بماند که چقدر دلخور میشم ولی اصلن به  روی خودم نمیارم ،دیگه از اون به بعدم سعی میکنم چیزی نخوام )روزای اولم هی قول میده که انجام میده ها...ولی بعدش اصلن انگار نه انگار

این یه چشمه از رفتاراش بود

-گاهی وقتا سعی میکنم مث خودش برخورد کنم ،ولی هرکار میکنم نمیتونم

-گاهی تصمیم میگیرم که...

به نظر شما من چیکار کنم که این درست بشه؟(من فقط دوستشم این همه اذیت میشم ،بماند خانواده اش و از دستِ این چی میکشن)

من منتظرم نظراتتون رو در رابطه ترک دادن یک انسان دوست داشتنی بدونم

==>لیلا جون مرسی

==>دارم یاد میگیرم چجوری قالب بسازمکسی میخواد براش قالب بسازم ؟

==> کلی تصویر پس زمینه موبایل دانلود کردممثلن فردا سمینار دارم

 

لینک مطلب ::: نوشته شده توسط محدثه ::: در تاریخ شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387 ::: ساعت 2:30
::: :::
قایق سواری دی:
 

قایق

 

تموم ِاعضای بدنم کوفته هستبعد از کلی فکر کردن فهمیدم اثرات قایق سواری ۴ شنبه هست

۴شنبه با گندم سینما قرار گذاشته بودیم...بعد از دیدن فیلمشروع کردیم به قدم زدن،تا رسیدیم به دریا...

من:Hairdoبریم سوار قایق بشیم

 گندم Hippie:بریم...

من و گندم سوار شدیم...بعد یه آقاهه با دخترشم اومدن سوار شدن،راننده هم پیر بودش،من گفتم حالا با توجه به سنش یواش می رونه تا لذت ببریم از دریا

ولی این نمیدونم چرا..............جوری رفت که یه لحظه من چشمم رو باز کردم دیدم سرم کف قایقهروبه روم هم آسمون

بماند که نزدیک بودش ، گندم هم روی من بیـُـفته

بماند این مرد ِ و دخترش چقدر به ما خندیدن

من که هیچی از قایق نفهمیمدم فقط سردرد رو فهمیدم..کوفتگی فعلی

بعد از پیاده شدن...رفتیم بستنی خوردیم،پارکم رفتیمکلی خوش گذشت....مخصوصن قایق سواری که من هر وقت یادش می افتم کلی میخندم...........البته خنده همراه با درد...

به مامان میگم کمرم و پاهام درد میکنه......میگه خود کرده را تدبیر نیست

*

امشب عروسی دختر ِهمکار بابا بود...به اصرار باباینا منم رفتم....عروس ۵ سال از من کوچیکتر بودش..یعنی ۱۶ سالش بودخیلی هم خوشگل شده بود ...فقط با آقا داماد کلی اختلاف سنی داشتند چیزی حدود ۱۶ یا ۱۸.....نیدونم.......انشالله خوشبخت بشه

*

==>من بازم میرم سوار قایق میشم...چون هیچی نفهمیدم از این سوار شدن

==>سلام.....................

 

لینک مطلب ::: نوشته شده توسط محدثه ::: در تاریخ جمعه بیستم اردیبهشت 1387 ::: ساعت 0:33
::: :::
اتوبوس شب.شعر
 

اتوبوس شب

امروز فیلم اتوبوس شب رو نگاه کردم...اولش که فیلم شروع شد ،چون سیاه سفید بود فکر کردم که زیاد جالب نیستولی با شروع شدن فیلم ،متوجه شد تعریفایی که از این فیلم میشد درست بوده

و جوایزی که گرفته حقشه.............(من تایید کردم دی:)

*

استاد برگه های افکار عمومی رو گم کردهالبته فکر میکنم...چون گفت برگه ها رو نمیارهو تایید کرد که همه نمره ها خوب شده

امیدوارم پیدا نشه

*

دیر تش باد  وبلاگی هستش که با معرفی استادمون ،امشب دیدم خیلی برام جالب بودش که

هم استانی من...سرباز معلمی هست  ک