تبليغاتX
::: ::آن سوی خیال:: :::
زندگی

 

هنوز از تو لبریزم!!!

  آه ای زندگی منم که هنوز
   با همه پوچی از تو لبریزم
    نه به فکرم که رشته پاره کنم
       نه بر آنم که از تو بگریزم

                                       "فروغ ِفرخزاد"

***

خیلی خوشحالم،هر روز که میگذره بیشتر قدر لحظه هام رو میفهمم،خدایا شکرت،این روزا ،شادترین و خاطره سازترین روزای زندگی ِمنه

 درسته گاهی غم هم وجود داره ولی با تمام ِوجودم ،شیرینی تک تک لحظه ها رو حس میکنم!!!

***

دخترداییام امروزقراره بیان،البته چون ۷ ساعتی تو راهن قراره دونفر همکاری کنند برای رسوندنشوننصف راه رو همسر ِدخترداییم میارتشون...بقیه راه رو بابا میره دنبالشون

کلی کیف میده اینجوری....!!!

"البته سارا کنکور داره امروز ...قراره از کازرون برن یه شهر دیگه که با ما ۲ ساعت فاصله داره بابا بعد بره دنبالشون........!!!"

کلی ذوق دارم ،خیلی دلم برای سارا،تنگ شده...لحظه شماری میکنم برای فردا و دیدنش

***

==>

 

لینک مطلب ::: نوشته شده توسط محدثه ::: در تاریخ جمعه بیست و هشتم تیر 1387 ::: ساعت 3:6
::: :::
راه رفتن دی:

 

ای خدای بزرگ به من کمک کن تا وقتی میخواهم

 درباره ی راه، رفتن ِکسی قضاوت کنم ،کمی با کفشِ او راه بروم

"دکتر علی شریعتی"

*

ازاون لحظه هایی هستش که دوست دارم کلی حرف بزنم از همه چیز،از کلاس ِامروزمون تا بیرون رفتن و خرید کردن با خانوم قاسمی....

اما اونقدر پراکنده هستش که تصمیم گرفتم ننویسم

*

==>فقط اینو بدونید که:کلاس خیاطی بیشتر از دانشگاه خوش میگذره

==> بانوی عزیزم تولدت مبارک

 

لینک مطلب ::: نوشته شده توسط محدثه ::: در تاریخ دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387 ::: ساعت 22:52
::: :::
لطفاً گوسفند نباشید
 

من هنوز سریال رو تموم نکردم۲۴ قسمت دیگه موندم،از بس تنبلم،رضا هر دفعه که میاد تو اتاقم و می بینه من دارم سریال نگاه می کنم بدجنس ۲ قسمت جلوترش رو برام تعریف میکنهمنم وقتی میبینم اینجوریه با حوصله روزی ۲ تا ۳ قسمت رو نگاه میکنم گاهی هم یک قسمت

*

کلاس خیاطی هم کلی خوش میگذره...البته بعضی روزا من با کلی درگیری آماده میشم و میرم ،عصر قراره چگونگی دوخت ِبلوز(پیراهن) رو نشونمون بده

من الان باید برم بشینم پارچه رو برش بزنم در عوضش نشستم اینجا دارم اپ میکنم دی:

*

امروز تا ۵:۲۰ بیدار بودم،بعد خوابیدم تا ساعت ۸ ،بیدار شدم باید میرفتم برای یکی از دوستام ،چندتا چیز رو پست میکردم،امیدوارم زود دستش برسه

یه چیز ِجالب اینه که ،یه خطم ننوشتم حتی سلام !

قابل ِتوجه نازنینکه هر دفعه منو میکشه تا مجبور میشم ۲۰ صفحه براش بنویسم و پست کنمببینید من این نازنین چه بلایی سر من میاره....

قرار بود برای نازنین و عالیه نامه پست کنم که افتاد برای روز ِدیگه...

*

هنوزم با خودم درگیرم....بیچاره منیعنی همش به این فکر میکنم من تو این ۲۱ سال از زندگیم چیکار کردم؟چی خواستم ؟چه تلاشایی کردم؟چقدر خودم رو شناختم....

نمیتونم با اطمینان جوابِ سوالام رو بدم،شاید یه جورایی باید تموم افکارم خونه تکونی بشه...!!!

خیلی چیزایی رو که قبلاً باورشون داشتم الان ندارم...یه کتاب خریدم دوسه روز پیش،به این اسم "لطفاً گوسفند نباشید"(من که گوسفند نیستم خوب)درمورد خود شناسیه تازه صفحه های اولش هستم ،شاید بتونه به من کمک کنه...

۲۱ سال عمریه واسه خودش...!!!

*

در مورد مسئله ِازدواج،نمیدونم دیدگاهم کامل عوض شده،یه جورایی میترسم از ازدواج(حالا کی گفت قصد ِازدواج داره)

وقتی درموردش تو خونه صحبت میشه،یا تاکید میشه که تو ۲۱ سالته و بهتره یه نفر رو قبول کنی،آدمای اطرافم رو میبینم که بعضی هاشون خیلی زود ازدواج کردند و یه جورایی احساس میکنم از زندگیشون راضین...

اما نمیتونم قبول کنم فعلاً(شاگرد ِتنبل تاکید کرده که من تا ۷ سال دیگه اصلن به این مسئله فکر نمیکنم)

هنوز همون برداشت ها هستش،بیشتر ها فکر میکنند من اشتباه کردم،ولی به نظر ِخودم بهترین تصمیمی بود که گرفتم،...!!!

*

چندروز پیش قسمت ِنظراتم یه نفر حسابی المپیاد راه انداخته بود،اون یه نفر خیلی وقت بود نت رو ترک کرده بود،حتی برای روز ِتولدش که من جشن گرفتم نیومد پست وبلاگم رو ببینهزنگ میزدم میگفتم بیا نت میگفت حوصله ندارم...

من به اون یه نفر وابستگی عجیبی داشتم و دارم، نازنینم ورود ِدوباره ات رو به دنیای مجازی خوشامد میگم،آجی دوست داشتنی من همیشه دوستت دارم

*

==>کی میخواد این همه رو بخونه

==>ترمه ،بازی رو هنوز خودت شروع نکردی هروقت شروع کنی منم در بازی شرکت میکنم

==>کارت پستال ِدرخواستی ،اینم یه سایت خوب ،کارت پستالای قشنگی داره(سرتون درد نکنه)

==>لطفا گوسفند نباشید،فصل های اول کتاب رو اینجانوشته،جالبه هرکسی دوست داشت بخونه(بازم سرتون درد نکنه،خواهش میکنم،کاری نکردم چرا اینقدر تشکر میکنید)

==>

لینک مطلب ::: نوشته شده توسط محدثه ::: در تاریخ دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387 ::: ساعت 11:11
::: :::
فالگیر دی:
 

چندشبه تا صبح بیدار میمونم فیلم نگاه میکنم،تموم هم نمیشه

جالبتر از اون رضا ۲۲ قسمت از من جلو هست

 

*

فال و طالع بینی ،اینم یه لینک جالب...خوب مرجع فال و طالع بینی هستش ،جالبه!!!

 

لینک مطلب ::: نوشته شده توسط محدثه ::: در تاریخ یکشنبه شانزدهم تیر 1387 ::: ساعت 5:35
::: :::
چی بذارم آخه؟
 

من خیلی تنبل شدم!!!

*

دو هفته هستش که کلاسای خیاطی شروع شده روزای زوج کلاس داریم،روزای اول پر از استرس بودم همش فکر میکردم هیچی یاد نمیگیرم،آخه من حتی با چرخ خیاطی هم کار نکرده بودم ،خیلی تنبلم دیگه دی:

ولی الان یه خورده بهتر شدم ،دوسه مدل دامن و دامن شلواری یاد گرفتم

*

من و داداشم از نت دو تا سریال سفارش دادیم ،من ،سودانگ رو سفارش دادم و رضا هم جومانگسودانگ ۳۸ قسمته که هنوز ندیدیم ولی جومانگ ۸۱ قسمته که رضا ۳۹ قسمتش رو دیده ،منم ۲۶بماند که همش همدیگرو تهدید میکنیم که آخرش رو تعریف میکنیم،ولی خیلی فیلم قشنگیه ،من و رضا که خواب دیگه نداریم ۲۴ ساعت پشت کامپیوترامون نشستیم داریم نگاه میکنیم

سریال جومانگ تقریباً مثل جواهری در قصر و امپراطور دریاست و یه خورده جذاب تر از اونا

*

قبل از امتحان ِکنکور یکی از داستانام رو به استاد ِادبیات نشون دادم و ازشون خواستم بخونه و نظرشون رو بهم بگه،ایشونم بعد از ۳ هفته نظرشون رو درمورد داستان گفتن،کلی تعریف و انتقاد کردندو خواستن که تا مهرماه داستان رو تموم کنم،منم قول دادم که آماده میکنم تا اون موقع ،ولی الان دوهفته هست من امتحان کنکورم رو دادم ولی اصلن طرف ِداستان نرفتم،شاید چون میترسم نتونم به اون خوبی که قبلن مینوشتم بنویسم

هر روز صبح به خودم میگم امروز و باز نمیرم طرفش،مدام به خودم میگم یادت باشه اون موقع هایی که مدرسه میرفتی همه از نوشتنت تعریف میکردند اما باز فایده نداره...

گاهی ترس مانع رسیدن به موفقیت میشه!!!(خوبه من اینا رو میدونم بازم)

*

 

خاطرات آدم و حوا(۳۸۲ کیلو بایت)(لینک دانلود کتاب)

خاطرات آدم و حوا  اینم لینک ِدوم،این دومی نیازی به دانلود کردن نداره ،داستان کامل به صورت تایپ شده هستش

من خودم کتابش رو دارم ،ارزش خوندن رو داره،خیلی جالبه!!!

==>سلام به همگی

==>ترمه گلم پست ِبعد بازی میکنم باشه

 

لینک مطلب ::: نوشته شده توسط محدثه ::: در تاریخ شنبه پانزدهم تیر 1387 ::: ساعت 3:56
::: :::
امممم
 

وقتی دوست داشته باشی آپ کنی و هیچی نداشته باشی بگی نتیجه اش این میشه که

این مدلی ثبت شه!!!

 

لینک مطلب ::: نوشته شده توسط محدثه ::: در تاریخ دوشنبه دهم تیر 1387 ::: ساعت 4:18
::: :::
خیاطی
 

دیروز اولین جلسه خیاطی بود(اصولاً بهترین کلاس برای ما خانوما همین خیاطی هستش هیچم خنده نداره،تازشم با کلی باج ،خانوم قاسمی رو راضی کردم که اونم بیاد)

البته برای من و ــــ (خسته شدم از بس نوشتم خانوم قاسمی ،یه اسم شیک لازم دارم که اینجا جایگزین کنم و از اونجایی که من فامیل اصلیش رو گفتم پس در نتیجه باید یه اسم ِدیگه براش انتخاب کنیم دی:)

آخه کلاسا از خرداد شروع شده و ما دیروز تازه رفتیم ،

دیروز:

تو کلاس به خانوم قاسمی میگم ۱۰۰ رحمت به درسای دانشگاه

بعد از کلاس قرار شد با خانوم قاسمی بریم خرازی و قیمت ِوسایل خیاطی رو بپرسیم که فردا بخریم...درهمون حین که وسط خیابون حرف میزنیم دستم محکم خورده به آیینه بغل یه پراید

خانوم قاسمی جیغ کشیدراننده ایستاد وقتی دید من حالم خوبه رفتش ،ولی خوب از دیروز تاحالا هرجا که میخوایم بریم این خانوم قاسمی دست ِمن رو میگیره و خودش رو سپر ِبلای من میکنه

امروز:

مامان کلی سفارش کرد که مواظب خودت باشی و به هیچ جا نخوری وقتی از پله ها میخوای بری بالا ،چادرت رو دربیار(اصولاً من وقتی چادر میپوشم زمین رو جارو میکشم )

تو کلاس ایستاده بودیم با خانوم قاسمی حرف میزدیم که دیدم خانوم قاسمی دستش خورد به لیوان و افتاد پایین،درهمون لحظه چشم های هردوتاییمون به پایین خیره شد

لیوان افتاد روی ِکفش ِمن...البته خرده های لیوانبا یه بدبختی پام رو از کفشم بیرون اوردم و به خانوم قاسمی گفتم: میشه خرده های شیشه رو از تو کفشم دربیاری؟...هنوز باورم نمیشه خرده های لیوان هیچ کدومش به پام صدمه ای نزده باشه،به خانوم قاسمی گفتم: اگه بلایی سر پام اومده بود هیچ وقت نمیبخشیدمتپام رو از ریخت می انداختی

و اونم گفت: تو ،تو این راه خیاطی یه بلایی سرت میاد ،اون از دیروز این از امروز

درهمون حین مامان زنگ زد و تاکید کرد از پله ها که میای پایین چادر رو دستت میگیری تا اتفاقی نیفته و من با کلی ذوق گفتم : خیالت راحت اتفاق افتاد دیگه بلایی سرم نمیاد امروز

من خودم شدم دوباره؟

*

==>من شنبه امتحان ِکنکور دارم؟؟؟

==>

 

لینک مطلب ::: نوشته شده توسط محدثه ::: در تاریخ پنجشنبه ششم تیر 1387 ::: ساعت 0:44
::: :::
پشت کنکوری
 

*من یه پشت کنکوری فعلاً محسوب میشم؟

*اولین سالی هست که میدونم یکسال تموم تعطیلمو قراره تو این ۱سال حسابی از خودم کار بکشم...اون کلاسایی رو که دوست داشتم برم و که قبلاً به بهونه درس  داشتن نرفته بودم دی:

*دخترداییم چندروز پیش با کلی اصرار زنگ زد و گفت که برم آبادان،میخواستم بگم باشه میام که یادم اومد باید داستان ِنیمه تموم رو تموم کنم دی:

*احساس میکنم سبک نوشتنم عوض شده؟جریانش چیه؟

یکی از بچه ها آموزش طراحی قالب رو خواست،من هنوز اونجوری که بخوام نمیتونم از قالب سردربیارم ولی دوتا لینک رو پیشنهاد میکنم بخونید تا یه جورایی از کدای قالب سر دربیارید:

آموزش صفحه سازی وب

راهنمای طراحی قالب وبلاگ و کدهای بلاگفا

هروقت خوب ِخوب یاد گرفتم حتماً توضیح میدم ولی خوب پیشنهاد میدم که خودتون گاهی کدای قالب رو دستکاری کنید اینجوری کد ها رو بهتر میشناسید دی:

این سایت تصاویر زیبا و درمورد هر موضوعی داره............

==>میشه خواهش کنم یه خورده برای من دعا کنید؟اینکه یه خورده تنبلی رو کنار بذارم؟مرسی

 

لینک مطلب ::: نوشته شده توسط محدثه ::: در تاریخ شنبه یکم تیر 1387 ::: ساعت 16:23
::: :::