
امروز صبح ،دانشگاه رفتم ...قرار بود بچه های گروه یعنی من ،خانوم پولادی،خانوم حاجی پور و خانوم قاسمی جمع بشیم ببینم برای پروژه (برای این میگم پروژه چون یه تحقیق ۱۵۰ صفحه ای با حدود ۱۰۰ تا ۱۵۰ تست باید تهیه کنیم...)چیکار کردیم...
من که قبل از عید قسمت اول پروژه رو ارائه دادم ۳قسمت دیگه اش مونده
که خانوم پولادی از همون اول گفت نمیتونه کنفرانس رو ارائه بده و من چون مدیر گروه هستم ناچار قبول کردم خودم جای ایشون کنفرانس رو بدم...
بعد از سلام و تبریک سال نو...
تعریف کردن از مانتو های همدیگه...نشستیم تو نماز خونه ،یهویی دیدم حدود ۱۵ ،۱۶ کتاب دیگه دورمون جمع شد...خانوم پولادی که ۱۰ صفحه بیشتر از تحقیق رو پیدا نکرده بود که البته خودش میگفت کامل هستش...
منم ۴۳ صفحه ای رو که کنفرانس دادم به ایشون دادم که سوالای تست رو ازش دربیاره...
از اونورم خاوم قاسمی اخم کرده بود
این همه کتاب دور و برش ریخته ، بازم میگه من سرفصلا رو پیدا نکردم...هی غر میزد(اگه الان بیاد اینا رو بخونه منو میکشه
)حالا من بهش میگم از فلان کتاب روانشناسی استفاده کن سرفصل اولی رو براش پیدا کردم ...این دفعه بهونه ارائه دادن رو میاره که من نمیتونم استرس دارم ...
آخرشم بهش گفتم تو بیا خونه ما ،باهم تحقیق رو انجام میدیم اگه نتونستی کنفرانس هم بدی خودم جات میدم تا دفعه بعد هوس نکنم مدیر گروه بشم
البته کلی هم نق زدم که کنفرانس اولی که برای من افتاد هیچ کدومتون کمکم نکردید ازاونورم امتحان داشتیم...
همون دفعه که امتحان رو نخونده دادم ولی بهتر از اونایی که امتحان رو خونده بودن دادم
خانوم حاجی پورم حدود ۵۱ صفحه پیدا کرده بود که ۳۲ تست بیشتر از اون در نیورده بود، من بهش گفتم سعی کنه بیشتر از این تست دربیاره...قراره شنبه همه رو جمع بندی کنم
بعدش یه چندتا عکس گرفتم...دوربین موبایلم کیفیتش اومده پایین ،باید برم یه دوربین دیجیتالی بخرم البته این قول رو برای قبولی دانشگاه به خودم دادم
یعنی اگه قبول شدم به خودم جایزه میدم(من چقدر خودم رو تحویل میگیرم دی:)
بعد از دانشگاه هم ساعت ۱۱ با اکرم قرار گذاشتیم پاساژ...که من میخواستم کفش و چندتا کتاب تست بخرم...
باهم رفتیم کتابفروشی ۳ تا کتاب رمان چشمم رو گرفت خیلی وقت بود دنبالشون میگشتم...ولی خیلی مقاومت کردم که نخرم
گفتم فعلن دور اینا رو باید خط بزنم...
(من اینجا دوباره باید از بعد استفاده کنم یه نفر یه کلمه مناسبتر پیشنهاد کنه...
) بعد از خرید کفش ،اکرم دوتا لیست بلند دستش بود که باید همه رو میخرید
هیچی دیگه بعد از خرید کردن اکرم ،باهم رفتیم از تحقیق یه کپی گرفتیم برای آقای سعیدی (یکی از همکلاسی هامون) همون موقع زنگ زدم اومد تحویل گرفت...
*
۲.۳۰ برگشتم خونه...خریدایی که کرده بودم رو نشون مامانینا دادم ؛خوابیدم البته هر ده مین یه بار از خواب میپریدم آخه داداش بزرگه دوستاش رو اورده بود باهم فوتبال نگاه کنن...هر اتفاقی که می افتاد اینا داد و بیداد میکردن منم از خواب

کاش حالا این پریدنای من از خواب مفید واقع میشد پرسپولیس برنده میشد
ساعت ۵ بود بیدار شدم ...باباینا میخواستند گناوه برند که من باهاشون نرفتم اونم به این دلیل که به خانوم قاسمی قول داده بودم فردا خونه باشم و تحقیقش رو باهم انجام بدیم...
ساعت ۵.۳۰ بودش فکر کنم ناهار خوردم
نوش جونم
*
==>سردرد + شروع یه سرماخوردگی جدید
(سردردم جوری هستش که حتی نمیتونم خم شم یا سرم رو کج کنم...
و از اونورم گرفتگی صداو احساس درد در گلو نشونه یه سرماخوردگیه
)
==>دیشب بچه های کانون همفکران منو غافلگیر کردند...ساعتای ۸ شب بود اومدن دیدنم مرسی از تک تک تون...
انشالله تیرماه دوباره فعالیتمون رو مث قبل از سر میگیریم...منم دوباره شیطونی هام رو شروع میکنم دی:
==> میلاد نکنه رفتی سربازی دی: میگفتی یه آشی چیزی برات میپختیم
==> درمورد فوتبال به این دلیل حرف زدم که سفارش شده بود حرف بزنم دی:
==> شاگرد تنبل سابق...فردا تولدته ها نه؟
لینک مطلب ::: نوشته شده توسط محدثه ::: در تاریخ پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387 ::: ساعت 20:0