تبليغاتX
::: ::آن سوی خیال:: :::
بازی...با کلمات دی:
 

فرشته وار...رفتنت را تماشا میکنم

مرا به ميهماني چشمانت دعوت کن
و برايم گلداني بياور

مي خواهم دلم را بکارم
تا جوانه بزند

هر گاه که...
پيچک سبز دلم

تمام خانه ام را گرفت
فرياد خواهم کرد!

نگاه کن!
تمام خانه ام همرنگ چشم توست

*

پرین عزیزم منو به یه بازی دعوت کرده که...

اول قوانین بازی رو بنویسم دی:

 

1- عبارت شش‌کلمه‌ای را در وبلاگ خود پست کنید (در صورت لزوم توضیح هم اضافه کنید)

2- به کسی که شما را دعوت کرده است، در این پست لینک بدهید

3- پنج وبلاگ دیگر را با لینک به بازی دعوت کنید.

4- به وبلاگ‌های دعوت‌شده اطلاع دهید و برای آنها دعوت‌نامه‌ای بفرستید.

 *

خوب جملاتی که من نوشتم دی:(باید یک جمله مینوشتم...ولی من ۳ تا نوشتم دی:)

۱.کاش میشد تو من باشی من تو...

۲.طفلی من که به دست من اسیره...

۲.مهربانا بخششت را به من ببخش

*

دوستای خوبی که من به بازی دعوت میکنم دی:

داداش عبدی***آجی هستی*** ویولت عزیز***نگار گلم***اجی ترمه***سمیرا جون***شاگرد تنبل سابق

==>هرکس دیگه ای دوست داشت تو بازی شرکت کنه بگه تا اسم و لینکش رو بذارم...

==>خدایا شکرت حال خانوم صولتی بهتر شده

 

لینک مطلب ::: نوشته شده توسط محدثه ::: در تاریخ چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387 ::: ساعت 10:6
::: :::
خلیج فارس...

 

گل من !

 

آسمان وقف نگاهت گل من

مانده ام چشم به راهت گل من

هرکجا هستی و باشی گویم:

که خدا پشت و پناهت گل من

*

- من حالم خوبه...

-گرفته نیستم...

-یه وقتایی ...مث الان من فقط باید تلقین کنم...احساس میکنم ته قلبم یه چیزی داره سنگینی میکنه،با فرضیه  سازی هم نتونستم کشف کنم(من استادم در فرضیه سازی و آزمایش کردن خودم ولی این دفعه جواب نداده)

شما که نیستید ببینید چه فرضیه های قشنگ و خنده داری من میسازم و بعد ازمایش میکنم (طفلی من که به دست من اسیره)

اصلن...خوب خوبماینم تلقین ...خوب شدم دیگه

 

*

امروز وقتی داشتیم با خانوم قاسمی ،ترمینال میرفتیم یه ماجرای خنده دار اتفاق افتاد...که خانوم قاسمی تهدید کرد تو وبلاگ ننویسم

تصورکنید خانوم قاسمی یه پلاستیک بزرگ پر از کتاب و یه کاسه آش تو دستشه

برای منم همینا رو تصور کنید...بعد سوار تاکسی شدیم گفتیم ترمینال ؛یه پسره هم سوار شدش...همون جایی که ما پیاده شدیم پیاده شد...

گفت کمک کنم ؟

منم گفتم مرسی...به حالت دویدن  از خیابون رد شدم...بعد از چند دقیقه خانوم قاسمی درحالیکه داشت میخندید سر رسید و میگه : پسره بزور پلاستیکم رو گرفته شماره توش انداخته

اینجوریش رو ندیده بودیم که دیدیم....شماره تلفن دادن اونم با اعمال زور

==>سايت گوگل اسم خليج فارس رو به خليج عربي تغيير داده . اگه يک ميليون نفر اعتراض خودشونو به اي آدرس بفرستند گوگل مجبور به برگرداندن خليج فارس ميشه

 ==> لینک اهنگ http://ham10m.persiangig.com/audio/elahi%20naz.mp3

لینک مطلب ::: نوشته شده توسط محدثه ::: در تاریخ شنبه بیست و چهارم فروردین 1387 ::: ساعت 23:45
::: :::
از همه جا هیچ جا دی:

 

دلم گرفته شد...نه گرفته است...گرفته خواهد بود؟

نه فکر نکنم چنین اجازه ای دیگه بهش بدم که روزای بعد رو تلخ کنه...

جمله های  : دلم گرفته شد.کاش میشد به گذشته برگشت.احساس افسردگی میکنم و صدها جمله ای که در روز به ذهنم میاد...حالم رو تغییر میده و چنین حسی رو که الان دارم ارمغان میاره...

میخوام دفن کنم...

سختترین کار هست: کاش هایی وجود نداشته باشه ،اینکه برای فرصت هایی که رفت افسوس نخورم ،اینکه سعی کنم دلم گرفته نشه و اینکه دلتنگ نشم ،

ولی هیچ کاری نشد نداره...موافقید؟

میخوام حس هایی که تو این ۳ تا ۴ سال سرکوب کردم دوباره اجازه رشد بهشون بدم ،بهشون اجازه رویا پردازی بدم و اجازه بدم درسته احتمالن باید دوباره از نو خوندن و نوشتن رو یادشون بدم...ولی ارزشش رو داره.

ساده دلی.لجبازی.زودباوری.احساسی بودن زیاد

   

*

سلام

خوبید همه؟

چندروزه که به طور مداوم دارم میخونممداوم یعنی روزی ده ساعت باید بخونم روزی ۶ یا ۷ ساعت میخونم...داره کم کم از منطق خوشم میاد

این رشته انسانی چقدر ادبیات داره

بعد از ۳ سال دوری از دوره دبیرستان ، با خوندن کتابای اون زمان حسی فراتر از آرامش بهم دست میده حسی خوشایند.

هنوز عادت قبلم رو ترک نکردم گوشه های کتاب(کتابای دوستام)جمله های ادبی رو یادداشت میکنم ،دیروز بعد از ۱ سال به لطیفه(همکلاسی سال اول دبیرستانم زنگ زدم،اخه کتابای پیش دانشگاهی رو از اون گرفتم)بعد از سلام احوال پرسی...بهش میگم اجازه هست کتابات رو خط خطی کنم ؟

-به شرطی که کتابام رو تبدیل به رمان نکنی

اتفاقاً میخوام همین کار رو کنم...فقط برای احترام گفتم زنگ بزنم اجازه بگیرم

*

مامان دیروز میگه اگه برفرض کنکور قبول نشی چیکار میکنی؟

اولش دلخور شدم...ولی بعد به خودم گفتم برفرض قبول نشم چیکار میکنم؟

به خودم گفتم:  احتمالن تا هفته بعد بازیگوشی هات کمتر میشه و بیشتر درس میخونی...پس برای قبولی تمام سعیت رو کردی...اگه برفرض قبول نشی...تیرماه میشینی اون داستانایی که باید ۳ سال پیش تموم میکردی الان تموم میکنیو اولین کاری که بعد از تموم کردن اولین رمان میکنی اینه که با همون انتشاراتی که دوست داری قرار داد میبندی ،حتی اگه امتیاز فروش هم مجبور بشی به اونا بدی....

و بعد برای سال بعد میشینی درسای کنکور کاردانی به کارشناسی رو میخونی...و حتمن سال بعد دانشگاه دولتی ،کنکور کاردانی به کارشناسی قبول میشی

اما اینم میدونم : قطعاً برام سخته قبول نشدنهرچند برای دوربین دیجیتالی(پاداشم )قبول میشم

*

==>کلی کتاب رمان نخونده تو خونه دارم ولی میدونم تا قبل از تیرماه بهشون دست نمیزنم...

==>حس خوبیه که برای بعد از تیرماه هم برنامه ریزی کردی میدونی اینکار رو انجام میدی...

==>حس خوبیه که میدونی خوشحالی...حتی وقتی هم دلت گرفته

==>عسل گلم تولدت مبارک

==>روزتون بهاری

 ==>لینک آهنگ:http://ham10m.persiangig.com/audio/love%20story.mp3

 

لینک مطلب ::: نوشته شده توسط محدثه ::: در تاریخ پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387 ::: ساعت 12:39
::: :::
گلم تولدت مبارک
 

وقتی برای یه نفر کلی برنامه ریزی کردی که تولدش رو جشن بگیری...بعد دوسه روز قبل از تولدش میری تو وبلاگش ،میبینی نوشته: لطفن کسی تولدم رو جشن نگیره

چیکار میکنید؟

خوب من یه خورده فکر کردم...تو ذوقم خورد بعدش به خودم گفتم من که کسی نیستمهستم؟نیستم که

سمیرا به من میگه خاله...پس منم باید برای خواهرزاده ام جشن بگیرمپس خاله حق نداری از دست من دلخور بشی خوب

تولدت مبارک

سمیرای نازم...تولدت رو تبریک میگم خالــه

خیلی حرف است خیلی آرزو هست که دلم میخواد بهت بگم...نه اینکه اینجا بنویسمبرای همین سکوت میکنم...و تک تک آرزوها رو تو دلم داد میزنم ...میشنوی خودت که ؟ها؟

بعدش خودت میدونی که من چقدر تو رو دوست دارم...

تولدت مبارک

*

سلام به همگی ... خوبید

چه خبر؟خوش میگذره ؟

امروز کنفرانس داشتم...

توراه: این خانوم قاسمی در اومده میگه: یا امام رضا ،کنفرانس نوبت من و محدثه نشه من ۱۰۰۰ تومن کنار میذارم که بعد اومدم مشهد ...(خوب بقیش مشخصه چی میشه دیگه)

 

دانشگاه سرکلاس:فقط نوبت خانوم حاجی پور شد کنفرانس بده وقت کم اومد،آخه باید میرفتیم چاپخونه ،خانوم حاجی پورم کنفرانسش ۴۵ مین طول کشیدخانوم قاسمی هم کلی ذوق کرده بماند چجوری خوشحالیش رو نشون داد

برای برگشت به خونه: محدثه من باید نذری که کردم رو ادا کنم؟

من:آره باید ادا کنی

:اخه وقت کم اومدنوبتمون نشد دیگه...چه ربطی به ادای این نذر داره حالا دی:

==>جاتون خالی امروز کلی خندیدم سر همین نذر...البته میدونم اولین کاری که میکنه اینه که ۱۰۰۰ تومن رو بذاره کنار...

==> میلاد پیداش شدسربازی نرفته بود،زنده بودشفقط میخواستی آجیش رو یه خورده نگران کنهکه کرد

==>شب و روزتون بهاری

==>فعلن

 

لینک مطلب ::: نوشته شده توسط محدثه ::: در تاریخ یکشنبه هجدهم فروردین 1387 ::: ساعت 22:45
::: :::
فرشته من !
 

تولدت مبارک

نازنین گلم

لحظه شماری میکردم تا این روز برسه من به تو تبریک بگم...

شاید به این دلیل که میخواستم بدونی همیشه برام مهم بودی و هستیاونقدر که روز تولدت رو هم فراموش نمیکنم...

امیدوارم امسال یه رشته خوب تو همون شهرایی که دوست داری قبول شی...

امیدوارم امسال سعادت این رو داشته باشی که منو ببینی(هیچم تو سعادت داشته باشی نه من)

امیدوارم امسال من تنبلی رو کنار بذارم اون نامه ای که قرار بود قبل از عید برات بفرستم حالا برات بفرستم(خوب این ربط داره به تو دیگه...سعادت پیدا میکنی کلی وقت صرف کنی با دست خط من کلنجار بری بفهمی چی گفتم دی:)

نازی یه لطفی کن حالا تو برای من آرزو کن که................نمیگم که

دوستت دارم نازنین مهربون خودم

به دوستی با تو ،به صمیمیتی که با تو دارم افتخار میکنم،آجی نازم همیشه شاد و سرزنده بمون...همیشه مهربونیت رو داشته باش و همیشه خوب بودنت رو

امیدوارم سال خوبی داشته باشی و تولد دلنشینی برات باشه فرشته کوچولوی من

 

*

==>همیلای گلممنم زنگ میزدم ولی متاسفانه تل رو جواب ندادی حتی تو عید...امروز حتمن زنگ میزنم...سال نو هم بهت تبریک میگم دی:

ببخشمم یه مدته اصلن در دسترس نیستم...قول میدم این هفته حتمن تلم رو وصل کنم

==>بازم تولدت مبارک نازنینم

==>میلاد کجایی تو

 

لینک مطلب ::: نوشته شده توسط محدثه ::: در تاریخ شنبه هفدهم فروردین 1387 ::: ساعت 12:2
::: :::
تولد و فروغ دی:
 

تولدت مبارک

امروز تولد شاگرد تنبل سابق بود...

بود؟

نه هنوزم هست...

شاگرد تنبل سابق تولدت مبارک،امیدوارم امسال سال خوبی برات باشه لبریز از شادی و موفقیت...(البته میدونم برات سال خوبیه چون من بهت تبریک گفتم)

*

گاهی فکرای جورواجور به سرم میزنه...چندوقته هوس کردم پسورد وبلاگم رو به دوستم هستی بدم...همینطور پسورد ایدیام رو ،تا عوض کنه من نتونم بیام سرک بکشماحتمالن همین کارم باید کنم،

یکی نیست بگه تو نباید یه خورده اراده برای ترک کردن داشته باشییه ریز اراده هم ندارم

*

==> شعرای فروغ فرخزاد رو چون دوست دارم گاهی به صورت پی نوشت می ذارم

==>دیروز و امروز اونقدر فکر کردم و جالبتر ازاون به هیچ نتیجه ای نرسیدم

==>اصلن نمیتونم درک کنم...

==> میلاد همچنان بی خبرم زنده ای؟

==>۲تا تولد دیگه در راه داریم دی:

 ==>این چه عشقی است که دردل دارم
من از این عشق چه حاصل دارم
می گریزی ز من و در طلبت
بازهم کوشش باطل دارم

                                  شاعر فروغ فرخزاد

 

 

لینک مطلب ::: نوشته شده توسط محدثه ::: در تاریخ جمعه شانزدهم فروردین 1387 ::: ساعت 22:56
::: :::
گزارش یک روز دی:

من و خرید دی:

امروز صبح ،دانشگاه رفتم ...قرار بود بچه های گروه یعنی من ،خانوم پولادی،خانوم حاجی پور و خانوم قاسمی جمع بشیم ببینم برای پروژه (برای این میگم پروژه چون یه تحقیق ۱۵۰ صفحه ای با حدود ۱۰۰ تا ۱۵۰ تست باید تهیه کنیم...)چیکار کردیم...

من که قبل از عید قسمت اول پروژه رو ارائه دادم ۳قسمت دیگه اش موندهکه خانوم پولادی از همون اول گفت نمیتونه کنفرانس رو ارائه بده و من چون مدیر گروه هستم ناچار قبول کردم خودم جای ایشون کنفرانس رو بدم...

بعد از سلام و  تبریک سال نو...تعریف کردن از مانتو های همدیگه...نشستیم تو نماز خونه ،یهویی دیدم حدود ۱۵ ،۱۶ کتاب دیگه دورمون جمع شد...خانوم پولادی که ۱۰ صفحه بیشتر از تحقیق رو پیدا نکرده بود که البته خودش میگفت کامل هستش...

منم ۴۳ صفحه ای رو که کنفرانس دادم به ایشون دادم که سوالای تست رو ازش دربیاره...

از اونورم خاوم قاسمی اخم کرده بوداین همه کتاب دور و برش ریخته ، بازم میگه من سرفصلا رو پیدا نکردم...هی غر میزد(اگه الان بیاد اینا رو بخونه منو میکشه)حالا من بهش میگم از فلان کتاب روانشناسی استفاده کن سرفصل اولی رو براش پیدا کردم ...این دفعه بهونه ارائه دادن رو میاره که من نمیتونم استرس دارم ...

آخرشم بهش گفتم تو بیا خونه ما ،باهم تحقیق رو انجام میدیم اگه نتونستی کنفرانس هم بدی خودم جات میدم تا دفعه بعد هوس نکنم مدیر گروه بشم

البته کلی هم نق زدم که کنفرانس اولی که برای من افتاد هیچ کدومتون کمکم نکردید ازاونورم امتحان داشتیم...همون دفعه که امتحان رو نخونده دادم ولی بهتر از اونایی که امتحان رو خونده بودن دادم

خانوم حاجی پورم حدود ۵۱ صفحه پیدا کرده بود که ۳۲ تست بیشتر از اون در نیورده بود، من بهش گفتم سعی کنه بیشتر از این تست دربیاره...قراره شنبه همه رو جمع بندی کنم

بعدش یه چندتا عکس گرفتم...دوربین موبایلم کیفیتش اومده پایین ،باید برم یه دوربین دیجیتالی بخرم البته این قول رو برای قبولی دانشگاه به خودم دادمیعنی اگه قبول شدم به خودم جایزه میدم(من چقدر خودم رو تحویل میگیرم دی:)

بعد از دانشگاه هم ساعت ۱۱ با اکرم قرار گذاشتیم پاساژ...که من میخواستم کفش و چندتا کتاب تست بخرم...باهم رفتیم کتابفروشی ۳ تا کتاب رمان چشمم رو گرفت خیلی وقت بود دنبالشون میگشتم...ولی خیلی مقاومت کردم که نخرمگفتم فعلن دور اینا رو باید خط بزنم...

(من اینجا دوباره باید از بعد استفاده کنم یه نفر یه کلمه مناسبتر پیشنهاد کنه...) بعد از خرید کفش ،اکرم دوتا لیست بلند دستش بود که باید همه رو میخریدهیچی دیگه بعد از خرید کردن اکرم ،باهم رفتیم از تحقیق یه کپی گرفتیم برای آقای سعیدی (یکی از همکلاسی هامون) همون موقع زنگ زدم اومد تحویل گرفت...

*

۲.۳۰ برگشتم خونه...خریدایی که کرده بودم رو نشون مامانینا دادم ؛خوابیدم البته هر ده مین یه بار از خواب میپریدم آخه داداش بزرگه دوستاش رو اورده بود باهم فوتبال نگاه کنن...هر اتفاقی که می افتاد اینا داد و بیداد میکردن منم از خواب

کاش حالا این پریدنای من از خواب مفید واقع میشد پرسپولیس برنده میشد

ساعت ۵ بود بیدار شدم ...باباینا میخواستند گناوه برند که من باهاشون نرفتم اونم به این دلیل که به خانوم قاسمی قول داده بودم فردا خونه باشم و تحقیقش رو باهم انجام بدیم...

ساعت ۵.۳۰ بودش فکر کنم ناهار خوردمنوش جونم

*

==>سردرد + شروع یه سرماخوردگی جدید(سردردم جوری هستش که حتی نمیتونم خم شم یا سرم رو کج کنم...و از اونورم گرفتگی صداو احساس درد در گلو نشونه یه سرماخوردگیه)

==>دیشب بچه های کانون همفکران منو غافلگیر کردند...ساعتای ۸ شب بود اومدن دیدنم مرسی از تک تک تون...انشالله تیرماه دوباره فعالیتمون رو مث قبل از سر میگیریم...منم دوباره شیطونی هام رو شروع میکنم دی:

==> میلاد نکنه رفتی سربازی دی: میگفتی یه آشی چیزی برات میپختیم

==> درمورد فوتبال به این دلیل حرف زدم که سفارش شده بود حرف بزنم دی:

==> شاگرد تنبل سابق...فردا تولدته ها نه؟

لینک مطلب ::: نوشته شده توسط محدثه ::: در تاریخ پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387 ::: ساعت 20:0
::: :::
خودشکن دی:
 

خودشکن

اين مرد خود پرست

اين ديو، اين رها شده از بند

مست مست

استاده روبه روي من و

                        خيره در منست

 

گفتم به خويشتن

آيا توان رستنم از اين نگاه هست؟

مشتي زدم به سينه او،

                    ناگهان دريغ

                 آئينه تمام قد روبه رو شكست.

شاعر :حمید مصدق

*

امروز با صدای تلفن داداشی بیدار شدم .گوشی رو برداشتم مامان بود گفت:بیا اداره تا باهم بریم دیدن آقای ...برات برنامه ریزی درسی کنه

منم در عرض ۲۰ دقیقه آماده شدم با آژانس رفتم اداره ...با مامان به دیدن آقای...رفتیم

ایشون قول داده یکشنبه برنامه ریزی رو دستم بده ...بهم گفت روزی چندساعت میتونی درس بخونی؟

منم با اعتماد به نفس(که یعنی اصلن تنبلی نمیکنم)گفتم روزی ۱۲ ساعت

و بعد بهم قول داد که اگه طبق برنامه ریزی ایشون پیش برم حتمن رشته ای که میخوام قبول میشم...

البته شنبه و یکشنبه ها رو برام تعطیلی گذاشت چون دانشگاه هم دارم

خوب

درمورد پست پایینی بهتره یه توضیح بدم...من فقط حرفاشون رو گفتم این دلیل نمیشه که بگم بهشون عشق نمی ورزم یا اینکه اونا لیاقت دوست داشتن رو ندارن...

من اونا رو دوست دارم همیشه داشتم و دارم...ولی دلیل نمیشه هرچی گفتن رو قبول کنم...

 

==> میلاد من همچنان از تو بی خبرم

==>مشخص شد دیگه من شنبه و یکشنبه ها میتونم روزی ۲ ساعت رو بذارم برای سر زدن به دوستای خوبم

==>

 

 

لینک مطلب ::: نوشته شده توسط محدثه ::: در تاریخ چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387 ::: ساعت 19:0
::: :::
حرفای خنده دار
 

نمیدونم چرا گاهی بعضی ادمایی که دوستشون داری لایق نیستن و با حرفاشون بدترین زخما رو به آدم میزنن هی به خودت میگی اشکال نداره از سادگیش حرف زده و مهم نیست ولی باز تکرار میشه...

من موندم مامان وقتی این حرفا رو میزنن چرا باز با روی باز ازشون پذیرایی میکنه اصلن به روی خودش نمیاره...ولی من نمیتونم مث مامان باشم همیشه وقتی کسی حرفی میزنه اگه به خودم بگه خیلی رک جوابش رو میدم...درسته همون لحظه میبخشمش اما جوابش رو همون موقع میدم...

الان مامان گفت عمه این حرف رو زده...عصبانی شدم ،به مامان میگم چرا همون موقع به من نگفتی تا جوابش رو بهش بگم...

چندوقت پیش وقتی دکتر مشکوک بود که عمه هپاتیت داره اونقدر من گریه کردم که شبونه منو بردن خونه عمینا تا باورم بشه که عمه حالش خوبه...کلی نذر و نیاز کردم تا چندروز سردردای عصبی اجازه نمیداد به هیچ چیز دیگه ای فکر کنم...

وقتی فهمیدم عمه فقط مشکل چربی داشته حالش خوبه ، خوبه...اونقدر خوشحال بودم که تو وبلاگ نوشتم...

ولی من موندم به چه حقی هرچی دوست داشت میگه...

چندروز پیش بهم میگه تلت رو وصل کردی...میگم نه...ولی قراره وصل کنم اما میخوام خاموش بذارم

-دختر عاقلی شدی

عمه من از اولشم دختر عاقلی بودم

**

امروز به مامان گفته کاش عقیل می اومد پری(دختر خواهر شوهر عمه) رو میگرفتپری دختر کم توقعی هست

قابل توجه......یعنی من پرتوقع هستمخنده دارترین چیزی بود که شنیدم

**

یا مثلن سه روز پیش زنگ زده میگه فاطمه گفته از من جلو نزنیا

-عمه جون فاطمه از پارسال داشته درس میخونده برای کنکور من تازه از الان شروع کردم...بعدم رشته ای که من میخوام امتحان بدم زمین تا اسمون با مال فاطمه فرق میکنه...خیلی شانسم بیارم پیام نور قبول میشم...

از اونروز تاحالا هر روز زنگ میزنه آمار درس خوندن منو میگیرههرچند دوروزه اصلن درس نخوندم

*

البته فقط این نیستا....بذار یکی از حرفای یکی از خاله هام هم بگم

تو جمع نشسته بود پارسال دراومده رک به من میگه :هر روز پای نماز دعا میکنم سرت به سنگ بخوره

-خاله برای چی؟

برای اینکه زن پسرم نشدی

-خاله جون از قدیم گفتن هر دعا(نفرینی )کنی برای خودت برمیگرده سرنماز همیشه از این دعا ها کن

*

این فامیل ما جدیدن خیلی خوب شدن همش دارن سعی میکنن اعتماد به نفس منو بیارن پایینمن که از رو نمیرم...هرچی اونا سعی میکنن من اعتماد به نفسم رو بالاتر میبرم...

دخترخالم دیروز اومده عید دیدنی مثلن دوساعت نشسته درمورد قیافه و  لاغر  و سیاه شدن من حرف زده در صورتی که من میدونم هیچ کدوم اینا حقیقت نداره مشکل کار یه جای دیگه است

*

خوب کلی خودم خندیدم....

امیدوارم شماهم بخندید دی:

 

لینک مطلب ::: نوشته شده توسط محدثه ::: در تاریخ سه شنبه سیزدهم فروردین 1387 ::: ساعت 22:48
::: :::
سردرد و مواجه با مشکل دی:

 

سردرد 

چشمام رو روی هم میذارم سعی میکنم بخوابم میدونم با خوابیدن سردردم بهتر میشه...

1.2.3.4.5.6...

فایده نداره

با شمارش اعداد خوابم نمیبره...سعی میکنم فکرای بد رو از خودم دور کنم...شاید با دور شدن افکار بد سردرد لعنتی هم بره...

فایده نداره

سعی میکنم غرق بشم تو یه داستان جدید...و شخصیتای داستان مایا و امین...شاید با نوشتن اونا تو ذهنم گیج بشم بتونم بخوابم...

بعد از یکساعت کلنجار رفتن خوابم میبره...(لطفن سکوت رعایت بشه من خوابیدم)

هنوز چنددقیقه نگذشته که مامان بزرگ صدام میزنه:محدثه بلندشو سرت رو بذار رو بالشت...

دیگه نمیتونم بخوابم هر کار میکنم فایده نداره...

2روزه این سردرد اجازه نمیده درس بخونم...امروزم با مامانینا بیرون نرفتم که بشینم درس بخونم ولی

ایشون حسود تشریف داره اجازه نمیده من درس بخونم...

به نظر شما من چی به این سردرد بگم که رفع زحمت کنه؟ها

 

*

تو یه کتاب خوندم  هر وقت دردی داری یا از چیزی میترسی ،سعی نکن از اون حس فرار کنی...بلکه رو در روش قرار بگیر ...منم معمولن همین کار رو میکنم حس جالبی به آدم دست میده دی:

امتحانش ضرر نداره ها...اینجوری نمیخواد همیشه استرس داشته باشی...با حوصله صبر میکنی هر وقت اون ترس یا ناراحتی اومد سراغت باهاش مواجه میشی یهویی دیدی باهاش دوستم شدی

البته من اصلن دوست ندارم با سرماخوردگی مواجه بشم اخرین سرماخوردگی ۲۰ اسفند ۸۶ بودش که هنوزم خوب نشدم دارم دوره ی نقاهت رو میگذرونم

ولی خوب اگه مواجه شدم باهاشم از رو نمیرم کاری میکنم زود بره هرچند میزبان مهربونی هستم...هروقت میاد دیدنی من دوست داره دوسه هفته ای استراحت کنه دی:

 

 

 ==>میلاد همچنان من بی خبرم کجایی تو ها؟

 ==> سردردم بهتر شد...انگار داره از رو میره

 

لینک مطلب ::: نوشته شده توسط محدثه ::: در تاریخ سه شنبه سیزدهم فروردین 1387 ::: ساعت 14:50
::: :::
حسرت دی:

 

عشق و حسرت

حسرت

از من رمیده یی و من ساده دل هنوز
بی مهری و جفای تو باور نمی کنم
دل را چنان به مهر تو بستم که بعد از این
دیگر هوای دلبر دیگر نمی کنم
رفتی و با تو رفت مرا شادی و امید
دیگر چگونه عشق ترا آرزو کنم
دیگر چگونه مستی یک بوسه ترا
دراین سکوت تلخ و سیه جستجو کنم
یاد آر آن زن ‚ آن زن دیوانه را که خفت
یک شب بروی سینه تو مست عشق و ناز
لرزید بر لبان عطش کرده اش هوس
خندید در نگاه گریزنده اش نیاز
لبهای تشنه اش به لبت داغ بوسه زد
افسانه های شوق ترا گفت با نگاه
پیچید همچو شاخه پیچک به پیکرت
آن بازوان سوخته در باغ زرد ماه
هر قصه ایی که ز عشق خواندی
به گوش او در دل سپرد و هیچ ز خاطره نبرده است
دردا دگر چه مانده از آن شب ‚ شب شگفت
آن شاخه خشک گشته و آن باغ مرده است
با آنکه رفته یی و مرا برده یی ز یاد
می خواهمت هنوز و به جان دوست دارمت
ای مرد ای فریب مجسم بیا که باز
بر سینه پر آتش خود می فشارمت

شاعر : فروغ فرخزاد

*

امروز اصلن درس نخوندم چون زیادی گیجم...اشکم هم که خدا رو شکر دستمه...نمونه اش همین الان که میگم گیجم مث بچه ها بغض کردم...نمیدونم چم شده،فکرام(جمع باید بسته میشد دیگه دی:) زیادی درهم و برهمه...از وقتی که حسایی که دارم رو مینویسم بهترهستم...

امروز قراره دوستم بیاد که تحقیقاتش رو براش پیدا کنم...یکشنبه کنفرانس دارم...۴ شنبه باید برم دانشگاه ببینم بچه های گروه تستا رو انجام دادن یانه... کلی کار روسرم ریخته

دیشبم دوتا دوستام خونمون اومدن...مجبور شدم کلی قسم بخورم که من نه افسرده هستم نه گوشه گیر شدم فقط حوصله بیرون اومدن از خونه رو ندارم...تو چشماشون نگرانی موج میزد ولی خوب تصمیمی هست که گرفتم دلم میخواد تنها باشم...اینجوری بهتر میتونم فکر کنم و تصمیم بگیرم دی:

ولی خوشحالم...

==>بیچاره شماهایی که باید روزی دوبار حرفای منو بخونید دی:

==>میلاد کجایی؟شدیدن نگرانم و دلم برات تنگ شده داداشی ...زودی برگرد اگه مسافرتی...

==> بعد از ۱۵ فروردین کلی تولد باید جشن بگیرم...به ترتیب : تولد شاگرد تنبل سابق.نازنین.سمیرا.من یک دختر فروردینی هستم....دیگه کسی نیست؟

 

لینک مطلب ::: نوشته شده توسط محدثه ::: در تاریخ دوشنبه دوازدهم فروردین 1387 ::: ساعت 17:18
::: :::
تمام زندگی من

 

 

 

تمام زندگی من

 

 

دخترک به روبه رویش خیره شد...چیزی را که میدید باور نمیکرد چشمانش رو بست دوباره باز کرد ,پسرک  را دید کسی که هر روز هر ثانیه در رویاهایش شریک بود,کسی که روزی قرار بود شریک تک تک لحظه هایش شود

و با یک اتفاق تمام قول و قرارهایشان به دست فراموشی سپرده شد,دوباره با دیدن پسرک تمام رنجش هایی را که از او به دل گرفته بود فراموش کرد,پسرک نزدیک ترشد با هرگامی که برمیداشت دخترک رویایش رو بیشتر باور میکرد...

نگاهش در نگاه پسرک جا ماند، تمام روزهای دلتنگی و حسرت را با نگاه پسرک فراموش کرد ,دوباره دقیق تر نگاهش کرد پسرک پخته تر از قبل شده بود و چقدر خوب بود که هنوز دخترک را فراموش نکرده بود...چقدر خوب بود که هنوز هم در چشمان پسرک شیدایی دیده میشد...

پسرک با لبخندی دسته گل رو به دخترک داد  و به آرومی گفت سلام...امیدوارم حالتون خوب باشه

دخترک نگاهش کرد و متوجه شیطنت نگاه پسرک شد و با اخمی گفت من حالم خوبه...امری باشه ؟بعد از این همه مدت اومدی که فقط بپرسی حالم خوبه؟

پسرک چشمانش رو تنگ کرد خیره تره نگاهش کرد آنقدر که از نگاه دخترک سیراب شود ,حق را به دخترک میداد بعد از این مدت طولانی بی خبری, باز هم گذرش به پارک خورده بود ,بعد از این همه مدت کلنجار رفتن با خودش ,تصمیم گرفته بود دوباره شانسش را برای داشتن دخترک امتحان کند و حال با دیدن دوباره دخترک,تموم روزهای باهم بودنشان در خاطرش یک به یک رد میشد , تمام قول هایی که به هم داده بودند ,تموم روزهایی که روی نیمکت کنار درختی که به آن درخت عشق می گفتند مینشستند و از فرداهایشان صحبت میکردند در ذهنش رد شد...سرش را زیر انداخت چون نه پسرک سر قولش مانده بود  نه دخترک...

با اتفاقی که قبلن افتاده بود هیچ وقت فکر نمیکرد دوباره قدرت رویارویی با هم را داشته باشند..ولی دوباره روبه روی هم قرار گرفته بودند و دوباره چشم در چشم هم ,تنها تفاوتی که با گذشته کرده بودند این بود که بزرگتر شده بودند و برای زندگی بعدشان درست تر می توانستند تصمیم بگیریند اینبار دخترک وقتی به چشمان پسرک نگاه کرد متوجه شد احساس پسرک هم فرقی با قبل نکرده...جسورانه به پسرک گفت: به نظرت باید چیکار کنیم که دلای همدیگرو پس بدیم بریم به کارو زندگیمون برسیم؟

پسرک لبخند زد دوباره همان دخترک دوست داشتنی قبلی شده بود,دوباره همان دخترکی شده بود که دلش در گرو پسرک بود و با شیطنت گفت: والله من تو این مدت خیلی فکر میکردم ولی راه به جایی نبردم تازه مگه چه عیب داره دل یه نفر دیگه بجای دل خودت تو سینه ات باشه اینجوری همیشه دل خودت سالم میمونه...

دخترک طلبکارانه بهش خیره شد: به این شرط که دلی که پیشت امانت گرفتی صبح تا شب تو نگرانی و انتظار نذاری و قراری که گذاشته میشه پا برجا بمونه

پسرک :اگه قول بدم این دفعه اجازه ندم هیچ اتفاقی باعث جداییمون بشه چی؟

دخترک خیره شد,میدونست که نمیتونه پسرک رو فراموش کنه,به خودش گفت بیشتر از اینی که وابسته هستم که نمیشم,بهتره یه فرصت دیگه به خودم و خودش بدم...

و

لبخندش را به صورت پسرک پاشید

 

نویسنده : محدثه دی:

 

 

 

لینک مطلب ::: نوشته شده توسط محدثه ::: در تاریخ دوشنبه دوازدهم فروردین 1387 ::: ساعت 1:45
::: :::
زن دوم
 

عشق و علاقه

زن دوم       

     

سعيد هر چي تمركز ميكرد تا بتونه كتاب مورد علاقه شو بخونه نمي تونست . اصلا نمي تونست بفهمه چي  داره مي خونه . براي دهمين بار از اول كتاب شروع به خوندن كرد اما آش همان و كاسه همان . بلاخره بايد يه جوري درستش مي كرد . كتابشو گذاشت كنار و گفت : ميدوني چيه ناهيد من خيلي وقته مي خوام يه چيزي رو بهت بگم . ميدوني چيه، من ... من يه زن ديگه گرفتم .

 ناهيد اول يه خورده سرخ شد بعد يه خورده وارفت  و در اخر جيغ بنفشي كشيد و  با صدايي شبيه به فرياد رو به سعيد كرد و گفت : زن گرفتي ؟ تو خجالت نمي كشي ؟ من تورو بيچاره مي كنم . اين خط اين نشون اگه طلاقمو ازت نگرفتم . مهريمو مي ذارم اجرا تا بيفتي زندون بدبخت .

 ناهيد خودشو اماده كرد تا بره خونه مامانش اينا اما سعيد با خيال راحت كتابشو برداشت و رو به ناهيد كرد و گفت : عزيزم سكسكه ات بند اومد ؟!!!

                                                                                      

نویسنده :عماد دهنوی

*

گاهی فکر میکنم...چی میشد که خیلی زودتر تصمیم میگرفتم...

دیروز مامان حرفی زد که سرتا پام سوخت...سرتاپام پر از حسرت شد و پشیمونی...طوری که بعد از شنیدن اون حرف اشک بود که ریخته شد...درسته میدونم مامان منظور داشت از حرفش،درسته میدونم مامان فقط اون حرف رو زد که من دوباره تحت تاثیر حرفا قرار بگیرم...ولی تلخ بودش...زیادی تلخ

درسته بعد از دیدن ناراحتی من...بعد از اینکه بهش گفتم قلبم رو شکستی ، گفت تو اشتباه شنیدی...سعی کرد یه جورایی از دلم بیرون بیاره ولی خوب دیروز تا امروز...دوباره فکرای قدیمی تو سرم لونه کرده...دوباره فکرای تلخ و بد...

من که میدونم مامان چرا اون حرف رو زد و این بیشتر عصبانیم میکنه...من این دفعه فقط خودم تصمیم میگیرم برای زندگی آینده ام فقط خودم...اینو مطمئنم...

*

دوروزه صبح ساعت ۷ بیدار میشم اداره نمیرم...شاید خیلی ها آرزوی کار کردن تو یه اداره دولتی رو داشته باشن ولی من یکی ندارم...فقط دوست دارم درس بخونم...هنوزم دارم حرص اینو میخورم که چرا کنکور کاردانی به کارشناسی ثبت نام نکردم...ولی خوب مهم اینه که من الان تصمیم جدی گرفتم...مهم اینه اونقدر تصمیمم مهمه که دارم جار میزنم و ترسی از پنهون کردنش ندارم...

مهم اینه تصمیم گرفتم بعد از امتحان کنکور اولین کاری که کنم داستانای نیمه تمومی که تایپ کردم رو تموم کنم...

مهم اینه که بی توجه به حرفای بقیه که میگن با این مدت کم و نا اشنایی با رشته انسانی نمیتونی موفق بشی،موفق بشی به خودت ثابت کنی که هنوزم دیر نشده

*

==> این روزا دارم سعی میکنم تصمیمام رو بنویسم...و بلند به همه بگم حتی اگه مسخره بشم...شاید اینجوری برای ثابت کردن حرفام مجبور بشم موفق بشم...مجبور شدنم عالمی داره دی:

 

لینک مطلب ::: نوشته شده توسط محدثه ::: در تاریخ یکشنبه یازدهم فروردین 1387 ::: ساعت 12:0
::: :::
منطق.تست عشق
 

امروز حدود ۵۰ صفحه منطق انسانی رو خوندم...خیلی سخت بودش...جوری که هنوز مغزم داره برای خودش سوت میکشه

این انسانی ها چی میکشیدن من فکر میکردم انسانی آسونه...

از همین الان دلهره دارم...امروز کلی حرص کارام رو خوردم به خودم خندیدم...اینکه خرداد ماه من کاردانیم رو میگیرم عوض اینکه بشینم کنکور کاردانی به کارشناسی شرکت کنم...میخوام کنکور سراسری اونم دیپلم به کارشناسی رو بدم

بعدشم همه کارا رو میخوام باهم کنم......ولی خوب امروز سعی کردم استرس رو از خودم دور کنم به خودم گفتم کلی  زمان داری

از فردا میخوام بشینم برای درس خوندنم برنامه ریزی کنم چون من امروز مثلن میخواستم منطق ۳ رو تموم کنم...ولی خوب فعلن نصفش رو خوندم...اونم هیچی نفهمیدم با این کلمه هایی قلمبه سلمبه ای که به کار برده شده بود(فهمیدما...)

ولی خوب امروز جدای از استرس و سردرد ، جدای از خواب آلودگی ناشی از خوندن کتاب درسی ،یه حس خوب داشتم از درس خوندن خوشم می اومد،یه جورایی لذت بردم

*

اینم ادرس یه لینک جالب

چقدر عاشق هستید؟ (این لینکی که گذاشتم پایینش که برید یه تست هست که با این تست متوجه میشید تو زندگیتون تاحالا عاشق شدید یا نه و اینکه علاقتون عشقه یا هوس)

مال من که هیچی نبودش خوب

==>

==>یکی این ادمکایی که من گذاشتم اینجا رو تفسیر کنه

 ==> نیمکت کهنه باغ
 خاطرات دورش را
 در اولین بارش زمستانی
از ذهن پک کرده است
 خاطره شعرهایی را که هرگز نسروده بودم
 خاطره آوازهایی را که هرگز نخوانده بودی

(حسین پناهی)

 

لینک مطلب ::: نوشته شده توسط محدثه ::: در تاریخ جمعه نهم فروردین 1387 ::: ساعت 0:20
::: :::
یک تصمیم
 

یه مدت هستش که دارم با خودم کلنجار میرم که نت اومدن رو کمتر کنم...اونم به این دلیل که:

:d

 ۱)خرداد ماه درسم تموم میشه و این ترم درسا زیادی فشرده هست

۲)قرار بود دوباره کنکور رو امتحان بدم اونم رشته ای که اصلن تاحالا نخوندم...تصمیم گرفتم این دوسه ماه اخر لااقل روزی دوسه ساعت رو به خوندن اختصاص بدم...

۳)اداره هم هستش که فکر کنم تا آخر فرودین برم چون اینجوری به هیچکاری نمیرسم...

۴)اگه قرار باشه به چیزایی که میخوام برسم لازمه اش اینه که یه مدت مصرف نت رو کم کنم...اونم فقط به شرطی امکان پذیر هست که یه جورایی بی معرفت بشم ،میدونم فراموش نمیشم اونم به این دلیل که من هیچ کدوم از دوستام رو فراموش نکردم و نمیکنم...

۵)اینکه چرا وبلاگم رو نمیبندم... وبلاگ رو دفترخاطرات روزانه خودم میدونم و میتونم زنگای تفریح شده ۱۵ مین بیام آپ کنم تا بعدها به یادم بمونه امروز چجوری بودش و چه حسی داشتم و چیکار کردم...

پس از امشب سبک نوشتنم فقط خاطره نویسیه امیدوارم یه مدت منو با چنین سبکی تحمل کنید...

سعی میکنم تو هفته یکساعت رو به این اختصاص بدم که سر بزنم ...

 

*

شاید این اعترافات زیاد جالبی نباشه...

اینکه سعی نکردم و به اون چیزایی که داشتم همیشه قانع بودم و فقط بلند پروازی کردم...اینکه میتونستم تا امروز حدااقل ۳ تا از داستانام رو چاپ کنم ولی تنبلی کردم و فقط تو ذهنم نوشتم که خودم فقط از خوندشون لذت ببرم...امیدوارم بعد ها تنبلی رو کنار بذارم...

تلفنم رو خیلی وقته قطع کردم از آذر ماه...شاید به این دلیل که میخواستم تفریحاتم رو محدود تر کنم یه خورده به زندگیم برسم زندگی که تو دنیای واقعی دارم...یه جورایی میخواستم غرق نشم تو دنیای مجازی و دوستای بیرون از دنیای مجازی که گاهی فقط نقششون اینه که اعتماد به نفس رو به شدت پایین بیارن...

الان که تصمیم گرفتم بشینم درس بخونم احساس آرامش میکنم...امیدوارم تا دوسه روز دیگه لااقل روزی ۳ ساعت رو به خوندن اختصاص بدم ...میدونم ۳ ساعت زیاد نیست ولی شاید بشه با ۳ ساعت خوندن مفید رشته ای رو که دوست دارم قبول بشم...

به دعاهای تک تکتون نیاز دارم...........خیلی هم دوستتون دارم

==> ۳ تا لینک جالب از بچه های ناز براتون میذارم  + 1 و + 2  و +3

==>

 

لینک مطلب ::: نوشته شده توسط محدثه ::: در تاریخ پنجشنبه هشتم فروردین 1387 ::: ساعت 0:30
::: :::
عیدی و خاطره
 

من امشب یکساعت دیر تر میخوابم

خوب چیه ساعتا رو یکساعت کشیدیم جلو

بعدشم یعنی همتون اهل اصفهان بودید که عیدی ندادید؟از اصفهان رد کردید...همتون طفره رفتید ولی فعلن که عیده پس منم عیدی میخوام...

خاطره میخوام خوب......................

 

*

۱روز گذشت...چندروز دیگه مونده؟چندتا بیست و چهار ساعت دیگه که سال ۸۸ شروع بشه؟

امیدوارم روزای بعدی که میاد و میره هم همینجوری باشه...البته برای من یکی گیج کننده نباشه...چون با این سرماخوردگی تو عالم خواب و بیداری بودم...هنوزم هستما...

خوشم میاد این سرماخوردگیه مغزم رو مختل کرده...نمی فهمم چی میگم ...فقط میخوام بنویسم...

==>

==>شاید دوسه روزی نباشم...خوش میگذره...نه بابا بدون شما اصلنولی یه خورده آرهزیاد خوش میگذره ها

==>

 

لینک مطلب ::: نوشته شده توسط محدثه ::: در تاریخ جمعه دوم فروردین 1387 ::: ساعت 2:20
::: :::
عیدی و تبریک
 

من عیدی میخوام

خوب چیه عیدی که نباید حتمن پول باشه یا چیزای مادی ، یه خاطره برام تعریف کنید کافیه اونم برای یادگاری

پس عیدی هاتون رو اول بدید بعد خوب............

هفت سین عشق

سال  ۸۷ هم میاد که بگذره...میاد که ردپا بذاره...میاد که زندگی بده و بگیره...میاد که شادی بیاره و ناراحتی...

امیدوارم هر اتفاق از سال ۸۷ که میاد و عبور میکنه از این جاده...براتون لااقل خاطره های شیرینی بجا بذاره

امیدوارم سال شیرینی باشه...

==>تولداتون مبارک.:. داداشم و دوستم و داداش ایمان و ...با آرزوی بهترین آرزوهاکادو نمیدم خوب

==> قالب جدیدم مبارک...دست سلطان بانو جان دستت درد نکنه ها...خیلی خوب شده...موافقید؟

==> سعی میکنم تو سال جدید خوش قول بشم...سر بزنم به دوستای خوبم

==> دوستایی که لینکشون رو نذاشتم بهم بگن تا بذارم

==> عیدی یادتون نره ها خوب

==> دعا هم یادتون  نره

==>خداجونم شکرت

==>

 

لینک مطلب ::: نوشته شده توسط محدثه ::: در تاریخ پنجشنبه یکم فروردین 1387 ::: ساعت 0:24
::: :::