تبليغاتX
::: ::آن سوی خیال:: :::
ترمینال.بازار.سپندار مذگان دی:
 

(یکشنبه دیروز میشه دیگه)ساعت۱۶تا۱۷.۳۰ کلاس داشتیم...منم ساعت ۱۴ تازه یادم اومده تحقیق رو چاپ کنم...دوساعت باهاش ور میرم میبینم داداشی هنوز چاپگر رو نصب نکرده(طفلی مریض بود مدرسه هم نرفته بود خوابیده بود)رفتم صداش زدم ،تحقیقم رو چاپ کردم...

ساعت ۱۵.۲۴ رسیدم ترمینال

یکی از راننده های سمند تا منو دید گفت خانوم ط... بفرمایید برید تو ماشین بشینید....

تا ساعت ۱۵.۵۰ نشستم دیدم خبری از مسافر نشد، گفتم با مینی بوس برم بهتره...مینی بوسم پرشده بود...دوباره رفتم نشستم

۱۵.۵۵ شد دیدم خبری نیست ،با خودم حساب کردم من فقط تنها مسافرش بودم باید منتظر میشدم ۳ تا دیگه هم میاومدن،بعدشم برای ده مین هم نمیرسیدم سرکلاس...خوب برم چیکار...از آقای راننده خداحافظی کردم رفتم بازار

اول از همه آجیل فروشی رفتم کلی چیز گرفتم...بعدشم رفتم ویدئوکلوب ۴ تا فیلم گرفتم

*

اینم هدیه من به شما

روز سپندار مذگان امروزه ها...چی برام میخریدالبته فقط خانوما بخرن....راضی نیستم آقایون زحمت بکشن...خوب حالا که اصرار داریدبخرید خوب شماهم...

بهتون تبریک  میگم....حالا این روز یعنی چه؟

 

لینک مطلب ::: نوشته شده توسط محدثه ::: در تاریخ دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386 ::: ساعت 1:30
::: :::
چند چشمه از سوتی های دیروز دی:
 

چرا من وقتی سرما می خورم حواس پرتی هم پیدا میکنم؟

امروز کشف کردم این جدیدترین و پیشرفته ترین نوع سرماخوردگی هست که روی من امتحان میشه ،که اگه جواب داد فراگیر بشه

*

مثلن میخواستم (شنبه دیروز میشه دیگه؟)زرنگی کنم و تحقیقم رو اولین نفر به استاد تحویل بدم،بدشانسی برنامه چاپگر رو کامِ داداشی نصب نبودش...اونم قبل از اینکه بره مدرسه نگفت نصب نکردم...منم با عجله تحقیق رو از کام خودم ، برای کام داداشی Share کردم...چاپگر رو روشن کردم 1 ساعت بیشتر باهاش ور رفتمچاپ نکرد،بعدشم بابا از سرکار اومد کلی ور رفت نشد که نشد...و من از خیر خودشیرینی پیش استاد گذشتم ...آماده شدم که برم کلاس(یک ساعتی با دانشگاهم فاصله دارم،یعنی دانشگاهم یه شهر دیگه است)ساعت 3.30 کلاس شروع میشد من ساعت 3 ترمینال بودم

دانشگاه کلی سوتی دادم که باعث خنده بچه ها شدثواب کردم

برای برگشتن ساعت 7 از بس گیج بودم وقتی ترمینال رسیدم گفتم برم یه رانی پرتقال بگیرم که نداشت مجبور شدم ساندیس پرتقال بگیرم...رفتم تو سمند نشستم میخواست حرکت کنه ،احساس کردم موبایلم رو جا گذاشتم،تو کیفم نگاه کردم موبایلم بود ، کیف پولم نبودشمحتویات کیفم رو خالی کردم...نبود،به راننده گفتم چند مین صبر کنه ،اومدم برم  همون سوپرمارکته دیدم توراه انداختمبا این حواس جمع...بعد که ماشین راه افتاد،کلی گشتم دیدم موبایلم نیست،بعد از کلی گشتن به یکی از مسافرا گفتم رو گوشیم زنگ بزنه(همشون خانوم بودن)زنگ زد انتن نداد...نیم خیز شدم دیدم رو گوشیم نشستم

*

==> این یه چشمه حواس پرتی های منه موقع خوردن این بیماری (من چقدر خوش خوراکم)

==> تبلیغ  گروه داداشی

 

 

 بعد نوشت

==> اعتراف دی: برای اولین بار هوس کردم تو کامنتام بازی کنم ۶۱ کامنتش رو خودم دادم

لینک مطلب ::: نوشته شده توسط محدثه ::: در تاریخ یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386 ::: ساعت 1:20
::: :::
صحبت های کودکانه دی:
 

از سرماخوردن متنفرم...دلمم براش تنگ نمیشه،پس یکی از طرف من بهش بگه دیگه طرفم نیاد...منم به خودم تلقین میکنم که الان فقط حساسیت اومده سراغم

*

چند وقت پیش دوتا پسر عمه هام که تو یه دبستان هستن ،چیزایی رو تعریف کردن که واسه یکیشون خندیدم برای یکیشون دوشاخ خوشگل رو سرم سبز شد

علیرضا (اونی که کلاس پنجمه با آب و تاب برام تعریف کرد): امروز تو کلاسمون ،معلم به یکی از دانش آموزا گفت : بره از دفتر شلنگ بیاره تا بچه هایی که مشقشون رو ننوشته بزنه

این پسره هم رفته کلی تو حیاط گشته شلنگ پیدا نکرده رفت شلنگ  توالت رو دراورده

محمدکاظم(اونی که کلاس دوم یا سوم دبستانه شروع کرد به گفتن):بچه هامون خیلی حرفای بدی میزنن،

میشنن کارایی که با دوست دختراشون میکنن ، تعریف میکننبگم چی میگن؟

من و عمه در حالیکه قهقهه میزدیم گذشتیم از توضیح دادنچون معلوم نبود چه چیزایی گفته میشد...

*

 

لینک مطلب ::: نوشته شده توسط محدثه ::: در تاریخ جمعه بیست و ششم بهمن 1386 ::: ساعت 11:39
::: :::
ت و ل د

اواخر بهمن ماه ۲۲ سال قبل،

چند روزی مانده بود به اسفند شصت و چهار

کودکی پا به این دنیای خاکی نهاد

مهربان ،صادق ، پاک و بی ریا

این کودک بزرگ شد

با بزرگ شدن ،تمام خصوصیات فرشته گونه اش نیز رشد یافته و تبدیل به بهترین همراه و دوست شد

در همین روزهای آتی

این روزهای سرشار از نور و زیبایی

تو

پای بر عرصه هستی نهادی

تولدت مبارک

تولدت مبارک

 

 

لینک مطلب ::: نوشته شده توسط محدثه ::: در تاریخ پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386 ::: ساعت 1:14
::: :::
روزایی که گذشت...و میگذره
 

دیروز ۲۱ سالم تموم شد وارد ۲۲ سالگی شدم

۲۱ سال گذشت...

۲۵۲ ماه گذشت

۷۵۶۰روز گذشت

۱۸۱۴۴۰ساعت گذشت

۱۰۸۸۶۴۰۰دقیقه گذشت

۶۵۳۱۸۴۰۰۰ثانیه گذشت...چه زود گذشتند

وقتی فکر میکنم به وقتی که دبستان بودم...دوست داشتم معلم باشم...

راهنمایی که رسیدم دیوونه نوشتن شدم...از کوچکترین فرصت ها استفاده میکردم واجازه میدادم هرچیزی تو ذهنم نوشته میشه رو روی کاغذ بیارم و چنین کاری میکردم یادش بخیر زنگای تفریح بچه ها همه دورم جمع میشدن که داستانام رو تعریف کنم براشون

و بعد سال اول دبیرستان تموم شد و میخواستم انتخاب رشته کنم...اونقدر همکارای مامان،دبیرام تو گوش مامان خوندن که انسانی مال تنبلاست باید محدثه بره ریاضی...درسته مامان زیاد سخت نمیگرفت ولی فقط به این دلیل گفتم نه حرف خودم باشه و نه مامان رفتم تجربی

۲ سال تجربی هم با داستانایی که مینوشتم گذشت...و آرزوهایی که داشتم...با اینکه هیچ وقت تنها نبودم همه بچه ها دوستم داشتند ولی باز اون اعتماد به نفس رو نداشتم از درس فاصله گرفتم و بیشتر در پی خوندن کتاب رمان و کشف کردن شخصیت های داستانم بودم...تا اینکه همون سال ازم خواستند یکی از داستانام رو چاپ کنم و من اون موقع به این دلیل که حس میکردم نوشته هام بچه گونه هست از چاپ کردنش خودداری کردم

و بعد پیش دانشگاهی با بد و خوبش گذشت موقع امتحان کنکور شد من بدون اینکه خونده باشم امتحان دادم...سراسری قبول نشدم...آزاد مهندسی کشاورزی.....و علمی کاربردی روابط عمومی و من دومی رو انتخاب کردم به دلیل علاقه و نازک نارنجی بودنمو به خودم قول دادم بازم بنویسم...ولی از نوشتن فاصله گرفتم...

۲سال و ۶ ماه گذشت ...و خرداد مدرک کاردانی رو میگیرم...

دوست دارم به خودم قول بدم شیطونی و تنبلی رو کنار بذارم بشینم یکی از داستانایی که نیمه تموم مونده رو تموم کنم...

*

تشکر

هستی عزیزم مرسی زیاد...به بودنت به دوستی که باهام داری افتخار میکنم ...خیلی دوستت دارم

نارنجدونه عزیزم مرسی زیاد...خیلی خوشحال شدم خیلی دوستت دارم...امیدوارم بتونم یه روز جبران کنم

سمیرای دوست داشتنی خودم مرسی خاله جون...خیلی دوستت دارما

بهارم ممنونم بخاطر اینکه تولدم رو تبریک گفتی ...نمیدونی چقدر سورپرایز شدم مرسی زیاد

ولیعهد جان ممنونم...خاله ای امیدوارم تولدت جبران کنم ...از مامانی ممنونم که برام کلی تدارک دید

گل آفتابگردان مرسی.....

فاطمه زهرای گلم و مامانی مهربون مرسی...خیلی دوستتون دارم...دلیلش رو خاله از مامانت بپرس که اینقدر مهربونهمرسی

مریم عزیزم مرسی زیاد..خیلی خوشحال شدمممنونم گلم...دوستت دارم

داداش شهرام مهربون مرسی زیاد...الان که بهم گفتی خیلی سورپرایز شدم...این روزا من چقدرسوپرایز میشم بابت جشن قشنگی که برام گرفتی ممنونم انشالله بتونم جبران کنم

نسرین گلم ،آجی نازم مرسی بابت تبریک...خیلی دوستت دارم

نمیدونید چقدر افتخار کردم که یک پست رو مختص به تولد من قرار دادید مرسی زیاد...

دوستای خوبم ممنونم بخاطر بودنتون ...بخاطر مهربونیتون و بخاطر لطفی که به من دارید....مرسی بابت کامنتای محبت آمیزتون

==>ادرس وبلاگم http://www.ham10m.com تبدیل شد

==> خانومچه عزیزم تولدت رو با ۳ روز تاخیر تبریک میگمالان یهویی یادم اومد ۲۰ بهمن تولدت بود و من کلی در نظر داشتم تورو سورپرایز کنم ولی امیدوارم دعایی که ۳ روز پیش زمزمه کردی تو روز تولدت برآورده بشه...تو زندگی همیشه موفق باشی...آجی جونم خیلی دوستت دارم...تولدت مبارک

 

لینک مطلب ::: نوشته شده توسط محدثه ::: در تاریخ سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386 ::: ساعت 0:30
::: :::
تولد نویسنده وبلاگ

 

آنكه ميگفت به يك گل نشود فصل بهار

چه خبر داشت كه همچون تو گلي مي رويد

 

سلام به همه دوستان نازنين.

به جشن ما خوش اومديد.

من هستي ام. يكي از هزاران دوست محدثه نازنين و مهربان.

با اجازه اش اومدم و وبلاگش رو به روز كردم تا به اين شكل بهش بگم كه همه مون به يادش هستيم و تولدش رو فراموش نميكنيم.

 

حدود چهار پنج ماه پيش من وبلاگ زدم. اصلاً نمي دونستم وبلاگ چيه( نه كه حالا خيلي مي دونم!). محدثه جانم از اولين بازديد كننده هام بود و كلي كمكم كرد. من حتي بلد نبودم يه دونه عكس آپلود كنم و توي وبلاگم بذارم. اما محدثه عزيزم خيلي بهم كمك كرد. از اون به بعد دوستي ما كم كم شكل گرفت و الان مي تونم بدون اغراق بگم دو سه تا دوست خيلي صميمي دارم كه اوليش محدثه عزيزمه. در واقع همه دوستان مشتركمون مي دونن كه صميمي ترين و عزيزترين دوستم محدثه است و اين صميميت و وابستگي به حديه كه هنوز نشده ما يك شب بدون اينكه با همديگه چند دقيقه تلفني صحبت كنيم بخوابيم. فقط ديشب من صداي محدثه عزيزمو نتونستم بشنوم. اونم واسه اينكه بيمار بودم و نتونستم باهاش صحبت كنم. البته بعد از ظهرش با هم صحبت كرده بوديمااااا.

البته اينم بگم كه درسته محدثه صميمي ترين دوست منه. ولي اين دختر اينقدر مهربون و پاك و دوست داشتنيه كه همه دوستش دارند. نمونه اش خود شماها. اون دوست صميمي زياد داره. ولي من دوست صميمي زياد ندارم. اينو گفتم كه خيال نكنيد صميمي ترين دوست محدثه هم منم!

به عنوان كادو اول يك حكايت كوتاه و زيبا از گلستان سعدي تقديم محدثه عزيز و همه دوستان ميكنم:

 

چنان شنودم که پیری صد ساله ,گوژپشت، سخت دوتا گشته و بر عکازه ای تکیه کرده همی رفت. جوانی به ریشخند وی را گفت: ای شیخ، این کمانک به چند خریده ای تا من نیز یکی بخرم. پیر گفت: اگر صبر کنی و عمر یابی، خود رایگان به تو بخشند، هر چند بپرهیزی!

 

حالا نوبت عكس بچگي محدثه جونمه.

ببخشيد محدثه، ولي ديگه نميشه عكس بچگيتم نذارم. ببينيدش:

 

واي محدثه خودمونيما، تو اين شكلي بودي؟ چه قدر زشت بودي ها!!

 

حالا اين آقا ميزنه:

 

منم مي رقصم:

 

اينم فكر كنم داداشته كه داره ميرقصه و اينقدر خودشو ميكشه:

 

اين ني نيه هم دست ميزنه:

 

بذار صورت ماهتم ببوسم:

 

وايسا اين كم بود. بذار يه عالمه ببوسمت:

 

كيك تولد تقديم به همه دوستان نازنين:

 

 

بيست و يكم بهمن بهانه اي شد تا بهار بيست و يكم زندگي تو دوست نازنين رو بهت تبريك بگيم و از خداوند برات موفقيت در زندگي و شادكامي رو آرزو كنيم.

لینک مطلب ::: نوشته شده توسط محدثه ::: در تاریخ شنبه بیستم بهمن 1386 ::: ساعت 12:11
::: :::
تنبلی و سردی هوا.دوستم نداشته باش
 

هوس کردم بنویسم

ولی نمیدونم از چی

این روزا چون همش تو خونه هستم چیز جالبی برای نوشتن پیدا نمیکنم ،تنبل شدم از بس هوا سرده این هفته حتی دانشگاه هم نرفتم

حالا نمیدونم تنبل بودنم چه ربطی به سردی هوا داره؟

یه شعر هست تیرماه ۸۴ در وبلاگ باران گذاشتم...دوست داشتم دوباره این شعر رو بذارم

با اجازه

دلقک

 

برای اینکه دوستم داشته باشی

 

هر کاری بگویی میکنم

 

قیافه ام راعوض می کنم

 

همان شکلی می شوم که تو می خواهی

 

اخلاقم را عوض می کنم

 

همان طوری می شوم که تو می خواهی

 

حتی صدایم را عوض می کنم

 

همان حرف ها یی را می زنم که تو می خواهی

 

اصلاً اسمم را هم عوض می کنم

 

هر اسمی می خواهی روی من بگذار

 

خب حالا دوستم داری؟

 

نه  صبر کن

 

دوستم نداشته باش

 

چون حالا انقدر عوض شده ام که حتی خودم دیگر خودم را دوست ندارم

 

==>

 

لینک مطلب ::: نوشته شده توسط محدثه ::: در تاریخ چهارشنبه هفدهم بهمن 1386 ::: ساعت 3:15
::: :::
قالب ساز آزاد
 

سلام

اومدم دوتا سایت رو معرفی کنم که قالب ساز آزاد یعنی خودتون طراحی میکنید این سایت کد آماده اش رو بهتون میده

اینم لینک هر دوتاش

سایکو قالب وبلاگتان رو خودتان بسازید

قالب ساز آنلاین برای وبلاک

 

چهار فصل

 

چگونه است که وقتی کلید در قفل نمی گردد آن را تغییر می دهی و می فهمی که اشتباه کرده ای...اما وقتی با کسی دعوایت می شود روی حرفت اصرار می کنی؟

 

لینک مطلب ::: نوشته شده توسط محدثه ::: در تاریخ سه شنبه شانزدهم بهمن 1386 ::: ساعت 19:38
::: :::
عشق.ازدواج مجازی.محضر.مشاور نتی

 

کاری به کار عشق ندارم
من هیچ چیز و هیچ کسی را
دیگر
در این زمانه دوست ندارم
انگار
این روزگار چشم ندارد من و تو را
یک روز
خوشحال و بی ملال ببیند
زیرا
هر چیز و هر کسی را
که دوستتر بداری
حتی اگریک نخ سیگار
یا زهر مار باشد
از تو دریغ می کند…
پس
من با همه وجودم
خود را زدم به مردن
تا روزگار دیگر
کاری به من نداشته باشد
این شعر تازه را هم
ناگفته می گذارم…
گفتم که
کاری به کار عشق ندارم!

*

کلی نوشتم پرید...

حرف برایم نمیاد دیگهدرباره ازدواج مجازی داشتم مینوشتمکه فکر کنم صفحه ام

 ترسید فیلتر بشه همه رو پروند

داشتم میگفتم شهر بلاگفا فروشگاه داره که ،دعوا بحث اینا هم هست همیشه

 ،غیبت کردنم که جای خود داره...شده یه شهر کامل  ،تازه کلی بانی خیرم شده

خیلی ها رو باهم آشنا کرده

خوب حالا این شهر چه کمبودایی داره

نیاز به فرماندار و شهردار داره...

مهمتر از اون یه محضر میخوادنمیشه این همه آدم غریبه باهم آشنا بشن و محرم نشن

مشاور نتی هم میخواد

بقیه چیزایی که میخواد شما اضاف کنید تا بریم به آقای شیرازی بگیم ایشون که بلاگفا

 رو شهر کرده پس اینارو هم اضاف کنه

 

==>شمیم جان بابت شعر مرسی

 

لینک مطلب ::: نوشته شده توسط محدثه ::: در تاریخ یکشنبه چهاردهم بهمن 1386 ::: ساعت 21:34
::: :::
طراحی قالب.گوگل.گالری عکس
 

به داداشم میگم بیا طراحی قالب رو یادم بده(آخه اون بلدهبا اینکه ۵ سال از من کوچیکتره)

-نمیدم

من :چرا ...بیا یادم بده دیگه(البته اینا رو همه با ملایمت و معصومانه میگم دلش بسوزه)...

-نمیدم ، چون اگه یادت بدم برای همه قالب مجانی درست میکنی ،کسب و کار بقیه رو خراب میکنی

من :تو یادم بده ...کار نداشته باش برای چی میخوام یاد بگیرم

-نمیدم ،چون تورو میشناسم به محضی که یاد گرفتی میشینی برای همه میسازی

 

*

دیشب داشتم تو سایت گوگل سرچ میکردم اتفاقی یه ادرس پیداکردم که کلی

 عکس داشت...جالبتر از اون داداشی اولتیماتوم داده آدرسش رو به کسی ندیابعد

 دراومد گفت حالا منم بگم تو میذاری خوب

همون دیشب نشستم نزدیک ۴۰۰ تا عکس سیو کردم(نه دقیقن ۶۰۷ تا عکس تا الان

 سیو کردم از این سایت)

: خوب چیه از عکس خوشم میاد حالا هم تا عکسای این سایت رو تموم سیو نکنم

نمیتونم راحت بخوابم

 

       Hearty Lemons

 

اینم آدرس سایت  

 

Uma Turman         

*

یکی به رفیقش می گه : شنیدم تو ظرف شستن به  زنت کمک  می کنی؟ زن ذلیل ! 

می گه خب مگه چیه . اونم تو رخت شستن به من کمک می کنه

==>همچنان من به کسی سر نزدم...

 

لینک مطلب ::: نوشته شده توسط محدثه ::: در تاریخ شنبه سیزدهم بهمن 1386 ::: ساعت 18:23
::: :::
اعتراف،توضیح،حقیقت
 

این پست صرفن هیچ جنبه طنزی نداره فقط توضیح دادنه (توضیح چی حالا متوجه میشید)

لطفن همه

نخندید خوببذارید منم جدی بشم و توضیح دادن رو شروع کنم

مرسی

 

*

جدا از شوخی ،بعضی از دوستان براشون جای سوال هست که چرا من بعد از اون

اتفاق بدون هیچ توضیحی ،نوشته هام فقط لبخند رو لبشون می اورد و چرا پست

غمگینی تو وبلاگ نمی نوشتم...

اعتراف اول و توضیح

من وقتی غمگینم مدام آپ میکنم،اگه یادتون باشه آذر ماه شاید روزی ۳ بار آپ میکردم،

این نشون از وضع روحی بدی که داشتم میداد ولی سعی میکردم نوشته هام همراه با

طنز باشه...اونم به سه دلیل ۱. کسی که میاد تو وبلاگ من هیچ جرمی مرتکب نشده

که بشینه ناراحتی های من رو بخونه...۲.وقتی نوشته طنزی مینویسم یا شوخی میکنم

 و از این آدمکها استفاده میکنمناخودآگاه حال خودمم بهتر میشه .۳.آخرین

 دلیل اینه که من خودمم آرشیو رو گاهی میخونم دلم نمیخواد با نوشته های گذشته

شادی رو از خودم بگیرم

اگه دقت کرده باشید گاهی تیکه هایی رو پروندم که پشتش کلی ناراحتی بوده پر از

حرف ولی خوب به صورت طنز نوشتم یعنی جوری نوشتم که کسی از خوندنش ناراحت

 نشه...

اعتراف دوم و توضیح

۵ تا پست هست که به تعداد کمی سر زدم یعنی شاید توروز به دوسه نفر...اونم به این

 دلیل که وقتی ناراحتم دلم نمیخواد کسی با حرفام ناراحت بشه و بخاطر همین تو اون

 روزا ترجیح میدم مدام آپ کنم این آپ کردن به من آرامش میده...

اعتراف سوم و توضیح

هر وقت ناراحت باشم ادامه مطلب مینویسم اونم فقط یک نوشته اختصاصی برای

خودم،خوشحال میشم دوستان مهربونم ادامه مطلب رو هم بخونن و نظرشون رو بگن

فقط دلم نمیخواد هیچ کسی ناراحت بشه،این تنها چیزیه که میخوام...

 

یک حقیقت : تو زندگی هر انسانی ،حتی آدمهای مجازی شهر بلاگفا و دیگر شهرهای

 این کشور مجازی غم و غصه هایی است ، پس نباید محدثه یک دختر ۲۱ ساله همه جا

 جار بزنه و از مشکلاتش بگه از ناراحتی هاش...چون این عقیده رو داره که اگه بنویسه

از ناراحتی هاش،یک نوع تلقین کرده به خودش 

درسته بعضی از خونه های این کشور از ناراحتی هاشون مینویسن از مشکلاتشون

  و من با جان و دل میخونم چون میدونم وقتی از ناراحتی هاشون بنویسن سبک میشن

*

اینم یک توضیححالا میتونید از حالت جدی بودن بیرون بیاین تموم شداز منبر اومدم

 پایین

==>  دوستان مهربونم ازتون ممنونمممنونم منو همیشه همراهی میکنید با اینکه من دو،سه روز درست بهتون سرنزدم،ولی باز هم...

به بودن همگیتون افتخار میکنم...

بعد نوشت: من سبک نوشتنم رو دوست دارم اینکه به زبون طنز اشاره کوچولویی درباره ناراحتیم کنم کافیه،آروم میشم

 

لینک مطلب ::: نوشته شده توسط محدثه ::: در تاریخ جمعه دوازدهم بهمن 1386 ::: ساعت 0:0
::: :::
 

 

چقدر آروم شدم...

خالی کردم...سعی کردم خالی بشه....امیدوارم شده باشه

الآن آروم آرومم

من پول میخوامچه ربطی به پست من داره

به خودم افتخار میکنم دوستای خوبی دارم دوستای خوبی که هر روز بخاطر داشتنشون خدا رو شکر میکنم...دوستتون دارم..........آقایون رو به چشم برادری

 

==> افسانه جونم تولد ۲۱ سالگیت رو تبریک میگم...

==>بابت پست قبل...فقط میخواستم بنویسم بخاطرم بمونه...کامنت دونیش بازه

 بعد نوشت :

پست قبل قسمت ادامه مطلب اعترافاتی قشنگی شده...دوست داشتید بخونید

 

 

لینک مطلب ::: نوشته شده توسط محدثه ::: در تاریخ چهارشنبه دهم بهمن 1386 ::: ساعت 18:26
::: :::
اعترافات من...بعد نوشت

 

 

 

 

لینک مطلب ::: نوشته شده توسط محدثه ::: در تاریخ چهارشنبه دهم بهمن 1386 ::: ساعت 17:46
::: :::
شیطنت،محدثه،دلتنگی،تشکر،محبت و مهربانی
 

دختر بد...چرا این شکلی نشستی پای کام؟

خوب حوصله ندارم (هنوز مقنعه هم سرمه و جورابم...پامه)خوبید همه؟

شب وقتی میخوابم کلی حر ف یادم میاد که باید تو وبلاگ بنویسم...

کلی شیطنت و سربه سر گذاشتن...که خودم وقتی این نقشه های شیطونی رو

 میکشم از خنده روده بر میشم()بعد به خودم میگم این کودک درونت رو ،محدثه

خیلی بهش رو دادیخیلی روش زیاد شده دوروز دیگه جای تورو میگیره ها...

چقدر شما خوش شانسید که من شبا یادم می افته ثبتایی که باید مینوشتم...

 

*

 

۲روز هست دزدکی قرص خوردن رو ترک کردم...میخواستم آزمایش کنم ببینم

هنوز حالت تهوع دارم...و سوزش معده

آها دلیل دیگه...دلم برای دردای معده ام تنگ  شده ،برای بالا آوردن(من مشکل

 دارما دلم برای چیا تنگ میشه)...اون دردایی که وقتی داشتم به خدا جون میگفتم

 برم بهتره تا

دلم میخواد باز حس کنم....(آقا من مریضی خاصی ندارم...دوستایی که تازه با وبلاگ من

آشنا شدن فکر نکنن مردنی هستماهیچیم نیست ...یه مشکل کوچولوی معده

 داشتم ازش کوه ساختمفقط خدا نصیب هیچکسی نکنه این مشکل کوچولوهه)

 

شده شما دلتون برای حسهایی تنگ بشه که حتی باعث ناراحتیتون شده باشه؟؟؟

نزنید خوب رفتم

==>یه تشکر ویژه دارم از داداش سهیل و  داداش عبدی بخاطر محبت و

مهربونیشون...نمیدونید وقتی کامنتای این دو دوست رو تو وبلاگم میبینم چقدر ذوق

میکنم...مرسی که هستید...امیدوارم همیشه خواننده وبلاگم باشید

 

==>از دوستای مهربونی که بهم سر میزنن ممنونم(این برای خانوما)(اینم برای آقایون)

==>

==>عنوانم چقدر طولانی شد...

 

 

لینک مطلب ::: نوشته شده توسط محدثه ::: در تاریخ سه شنبه نهم بهمن 1386 ::: ساعت 14:30
::: :::
سادیسم.سربازی.دی:
 

خوب چیه دلم میخواست آپ کنم

حس نوشتن نداشتم

فقط تعداد کامنتام زیاد شده بود گفتم بیام یه پست جدید بدم که برای باز شدن

 صفحه دچار مشکل نشید

اینم یه دلیل دیگه که به خودم ثابت شد من سادیسم دارم

حالا که زحمت کشیدید تا اینجا اومدید نظرتون درمورد این تصویر  چیه ؟

((:

==>  دوستان عزیزی که در بازی شرکت کردید...مرسی زیاد(من چقدر این جمله رو کتابی نوشتم)

==> اینم تبلیغبرای داداش خودم

 

 

 ==>اگه عکس باز نشد این آدرس رو باز کنید

 

بعد نوشت:

میشه خواهش کنم دوستایی که دوست دارن کامنت زیاد بدن تو وبلاگ من سعی کنن جلوی شیطنت خودشون رو بگیرن و همون یدونه یا حداکثر ۲ تا کامنت بدن

ممنونم

 

 

لینک مطلب ::: نوشته شده توسط محدثه ::: در تاریخ دوشنبه هشتم بهمن 1386 ::: ساعت 16:0
::: :::
درسهای من
 

سلام

خوبید همه

۹تا حکایت یعنی درسمیذارم چون طولانی هستن ۲تاش رو اینجا میذارم بقیش

 

 ادامه مطلب...هرکسی دوست داشت بخونه

 

خوب چیه...گفتم هرکسی دوست داشت بخونه ...

 

 درس اول :

یه روز مسوول فروش ، منشی دفتر ، و مدیر شرکت برای ناهار به سمت سلف قدم می زدند… یهو یه چراغ جادو روی زمین پیدا می کنن و روی اون رو مالش میدن و جن چراغ ظاهر میشه… جن میگه: من برای هر کدوم از شما یک آرزو برآورده می کنم… منشی می پره جلو و میگه: «اول من ، اول من!… من می خوام که توی باهاماس باشم ، سوار یه قایق بادبانی شیک باشم و هیچ نگرانی و غمی از دنیا نداشته باشم»… پوووف! منشی ناپدید میشه… بعد مسوول فروش می پره جلو و میگه: «حالا من ، حالا من!… من می خوام توی هاوایی کنار ساحل لم بدم ، یه ماساژور شخصی و یه منبع بی انتهای آبجو داشته باشم و تمام عمرم حال کنم»… پوووف! مسوول فروش هم ناپدید میشه… بعد جن به مدیر میگه: حالا نوبت توئه… مدیر میگه: «من می خوام که اون دو تا هر دوشون بعد از ناهار توی شرکت باشن»!

نتیجهء اخلاقی اینکه همیشه اجازه بده که رئیست اول صحبت کنه!

 

 

این برای خودم تکراری بودش

 

 

بقیه رو میذارم ادامه مطلب

 

 

لینک مطلب ::: نوشته شده توسط محدثه ::: در تاریخ یکشنبه هفتم بهمن 1386 ::: ساعت 20:0
::: :::
بازی مجازی
 

خودتو معرفی کن

من محدثه هستم 16روز دیگه 21 سالم تموم میشه...ساکن یکی از شهرای  بوشهر

 

خصوصیاتم :

من همینی هستم که می بینید ...

مدعي ! ، مهربان ، باهوش ، لبخند دائمي ، پر سرو صدا ، پر هيجان ، کم محل

 

فصل مورد علاقه

همه فصلها رو دوست دارم...فقط تابستون و  بهار یه خورده بیشتر...اونم به

 این دلیل کمتر مریض میشم

 

رنگ مورد علاقه

رنگین کمون

 

غذای مورد علاقه

 

گرسنه که باشم هر غذایی واسم دوست داشتنیه!!!

 

 

میوه ی مورد علاقه

 

کیوی

 

 

موسیقی مورد علاقه

 

از صدای خاصی خوشم نمیاد بستگی به معنی شعری که داره میخونه...(فعلش

رو کامل کنید)

 

 

بدترین ضدحالی که خوردم

 

یادم نمیاد...

چرا یادم اومد...سوم دبیرستان وقتی کارنامه دستم رسید دیدم نمره زبانم رو داده ۱۲

(دبیرمون تازه عوض شده بود روز اولی هم که امتحان گرفت همون رو واسه مستمر

 گذاشته بود برای همین من نمره ام اینقدر کم شده بود...قرار بود اگه پایانی رو خوب

بدم مستمر رو نذاره)وقتی دیدم رو قولش نمونده  اعتراض کردم و نشستم پیش یکی

 از دوستام،اونم یکی از دوستاش پیشش بود...منم تا میتونستم به آقای...بد و بیراه

پروندم غافل که این دختری که پیش دوستم نشسته خواهرشهنمره ام بعدش

 درست شد از ۱۲ اومد ۱۸ ولی...

اصلنم خنده نداشت

 

 

ناشیانه ترین کاری که کردم

 

بله گفتن به کسی که هیچ شناختی ازش نداشتم...

 

 

بهترین خاطرم

 

ناشیانه ترین کارم رو جبران کردم...

 

 

کسی که بخوام ملاقات کنم

اکثر دوستای مجازیم رو

 

 

کسی که نخوام ملاقاتش کنم

 

 

برای کی دعا میکنم

 

برای هرکسی که همون لحظه به یادش بیافتم

 

 

موقعیت من در ده ساله آینده

 

امیدوارم وبلاگم رو داشته باشم...و باز هم امیدوارم که یکی از داستانایی که نوشتم

رو به چاپ برسونم...دلم میخواد موقعیتم چیزی باشه که همون لحظه از بودن در اون

 نقش راضی باشم...

 

دوستای خوبم که به بازی دعوت شدن

 

۱.ღ ツ میلاد ツღ

 

۲.خانومی هستم

 

۳.نارنجدونه

 

۴.AdpA

 

۵.ترمه

 

۶.ولیعهد

 

۷.هستی

 

۸.سپانوی

 

۹.سمیرا

 

۱۰.آرش