تبليغاتX
::: ::آن سوی خیال:: :::
·▪•●ღدهمین پست ღ●•▪·
 

آقا یکی به من بگه چی بنویسم؟

مردم از بس نوشتم پاک کردم ! هی میگم این موضوع جالب نیستآخه یکی نیست

 بگه :

دخــــــتر تو  که این همه حرف داری بزنی ، از اون ورم دلت برای دوستات میسوزه که 

 نشینن اراجیفت رو بخونن و چشم درد بگیرنیه کاری کن یا تو هفته دوسه تا

 پست بده یا قانع باش کم حرف باش(جان خودم نمیتونم کم حرف باشم)

 

*

میگن خدا زود آدم رو مجازات میکنه ها...

من دوسه شب پیش  داشتم یه فکر بد میکردم(فکر بد یعنی اینکه هیچ کسی

 حق نداره به این فکر کنه که من به چی فکر میکردم) تلفن رو برداشتم به افسانه

 زنگ زدم  و با افتخار بهش گفتم میخوام چیکار کنماونم در اومد گفت:هر......

میخوای کنی بکن

بعدم من خداحافظی کردم گفتم میخوام اون کار رو انجام بدم آقا برخواستن من

 همونو سرم محکم خوردن تو دیوار همون(جان خودم تا چند دقیقه  دست میکشیدم

به سرم که ببینم خون اومده یانه)

 

 این ماجرا رو در قالب شوخی گفتم که بگم:

تو زندگی من ،بارها اتفاق افتاده که فکر ، تصمیم اشتباهی گرفته باشم و در همون

حین خدای مهربونم منو متوجه اشتباه کرده حالا به هر صورت اجازه نداده لغزش کنم تو

زندگیم . البته تو زندگی هر آدمی لغزش هایی هست ولی خوب خدای مهربونم اونقدر

نسبت به من و تموم بنده هاش لطف داره که وقتی ماها می افتیم دستمون رو میگیره

و کمکمون میکنه بلند شیم و دوباره از نو شروع کنیم پس خداجون همیشه دوستت

دارم همیشه همیشه....

 

*

Image By Pic.Blogfa.Com

 

لینک مطلب ::: نوشته شده توسط محدثه ::: در تاریخ سه شنبه پانزدهم آبان 1386 ::: ساعت 2:10
::: :::
·▪•●ღ سلام ღ●•▪·
 

سمیرا جان منو به بازی دعوت کرده

 

اتفاقات مهم زندگي:

 

(هم از ناراحتی هام می نویسم هم شادیهام)

 

۱۴ سال پیش که تنها عموم بر اثر سرطان فوت کرد هنوزم که هنوزه دوست دارم

دوباره برگردم به اون دوران یا حداقل دوباره ببینمش

 

۹ سال پیش که فهمیدم می تونم بنویسم از همه چیز

 

۳سال پیش که تونستم خونه نورانی پر از عشق خداجونم رو از نزدیک ببینم و ایشون

میزبان من توخونه اشون شدم (خداجون بازم دعوتم می کنی؟)

 

۲سال پیش

 

و آخرین اتفاق مهمی که توزندگی من افتاد که اینکه ۴ ماه پیش عقد کردم

 

 

اتفاقاتي كه نــبايد اشاره بشه:

 

 

 

 

 

خلاصه اي از اخلاق مثبتم كه بايد  بهش اشاره بشه :

 

من خودم بچه مثبتم...

 

شیطون،

 

زیادی دلسوز (که گاهی عقیل میگه نباید واسه کسایی که ارزشش رو ندارن دلسوز

باشی)،

 

مهربون و دوست داشتنی (تاحالا نشده از کسی بدم بیاد یا متنفر شم)،

 

تو زندگیم کسایی که بهم ضربه زدن رو بخشیدم و خوشبختی شون رو از خدا آرزو کردم،

 

وقتی کار بدی انجام بدم خودم، خودم رو شکنجه میدم،

 

عشق به خانواده و دوستام مهمترین بخش وجودی قلبم رو برا خودش گرفته،

 

 

 

كدوم هنرپيشه:

 

بازیگرانی که با نقششون زندگی کنن

 

خلاصه اي از اخلاق منفي:

خودخواه (گاهی به خودم میگم خدایا کاش می شد که این جسمی که قراره فنا

 بشه نداشتم و اجازه میدادم خودم باشم چون تو این جسم احساس ناآرومی می کنم)

خودشیفته (زیادی خودم رو قبول دارم و دوست دارم)

زیاد رو تصمیمی که گرفتم نمی مونم و همیشه در حال تغییرم

گاهی حسود می شم

وقتی فکرش رو می کنم تموم اون گناه های کبیره رو من دارم ،جام تو جهنمه

خداجون خودت آدمم کن

* 

مثل  بازی قبلی هر کسی میخواد تو بازی شرکت کنه بهم بگه تا اسمش رو بذارم

پس فعلن این اسامی باشن تا بعد

هستـــــــی  

گلپــــــر 

عالیــه 

*

خداوند آتش را آفرید تا ارزش آب رو بدانیم،

خلاء زاییده شد تا ارزش هوا را بدانیم،

و در نهایت مرگ آمد تا ارزش زندگی را بشناسیم!

*

==>من از این به بعد سایتایی رو که خودم استفاده می کنم و میدونم خوبه رو معرفی

میکنم

==>http://www.atash1000.com سایت تخصصی درخواست عکس و موزیک

 ==> مرسی بابت همه چیز

 

 

 

لینک مطلب ::: نوشته شده توسط محدثه ::: در تاریخ شنبه پنجم آبان 1386 ::: ساعت 14:0
::: :::
·▪•●ღ همینجوری ღ●•▪·˙
 

برام عجیبه که عده ای از وبلاگ نویسان تو دنیای مجازی خونه ای رو درست میکنن و

کلی مهمان دعوت میکنن و با تموم مهماناشونم رفیق میشن ولی علاقه ای ندارن که

این ارتباط به دنیای واقعی کشیده بشه ، من درک نمی کنم چرا ؟

 

البته منظورم فــــــــرد خاصــــــــــی نیست ...پس از حدس زدنی که باعث اذیت شدن

خودتون میشه جلوگیری کنید

 

چون اینا رو گفتم که  بگم :

چند روز پیش رفتم یکی از دوستای وبلاگ نویسم رو از نزدیک دیدم وقتی یاد روز

 چهارشنبه می افتم ناخودآگاه لبخند رو لبانم نقش میبنده جای همگی تون خالی بود

 اساسی

چهار شنبه بعد از اینکه کنفرانسم رو تموم کردم کلاس رو دو در کردم(امیدوارم همیشه

 از این کلاس جیم زدنا باشه چون از سرکلاس نشستن بدم میاد)

قرارمون پارک پرندگان بود ...وقتی من رسیدم گندم نازم نشسته بود

آجی دلیل دیر کردنم رو که میدونی اصولن بد قول نیستما

وقتی همدیگر رو خوب نگاه کردیم بلند شدیم رفتیم کنار دریا ،در همون حین بهار

زنگ زد و فهمید الان با گندم هستم ازم خواست گوشی رو بدم به گندم که بخاطر

کامنتای زیبایی که بهش داده تشکر کنه و تصویب شد که آجی گندم شاهد باشه که من

خودمو میاندازم تو دریااونم واسه حس همدردی که نسبت به بهار گلم دارم(بهار

 بندازم خودمو یا نه؟فدات شم)

 

اینم از دریای جنوب

 

جاتون خالی بود بستنی کاکائویی سفارش دادیم (بستنی که مورد علاقه منه)کلی هم

خوشمزه بود

...نمیدونم چرا از موقعی که گندم رو دیدم اینقدر بهش وابسته شدم و دلتنگش

هستم امیدوارم خیلی زود دوباره همدیگر رو ببینیم

آگهی بازگانی : از متقاضیانی که تمایل دارند من رو از نزدیک ببینند تقاضا میکنم

 که...یادم رفت چه تقاضایی میخوام کنم

*

من پذیرفتم شکست خویش را

حرفهای عقل دور اندیش را

من پذیرفتم که عشق افسانه است

این دل درد آشنا دیوانه است

می روم شاید فراموشت کنم

با فراموشی هم آغوشت کنم

می روم از رفتن من شاد باش

از عذاب دیدنم آزاد باش

(این اس ام اس برام جالب بود واسه همین گفتم بنویسم تا شما هم بخونید)

*

==> این وبلاگ عکس های پشت زمینه قشنگی داره حیفم اومد آدرسش رو نذارم اینجا

http://par30pic.blogfa.com/

==> دوست دارم هر وقت که پستی نوشتم براتون بنویسم که تک تک کامنتایی که

 واسم میدید برام مهمه و مرسی زیاد

==> خیلی زود بهتون سر میزنم

==>فعلن

 

لینک مطلب ::: نوشته شده توسط محدثه ::: در تاریخ سه شنبه یکم آبان 1386 ::: ساعت 1:0
::: :::