عشق...
سلام خوبید منم خوبم مرسی راستی یه مطلب هست تو وبلاگ بازیچه دوست داشتید بخونید درهمین مورده و من نوشتمش رضابرداشته گذاشته تو وبلاگش

تو خواسته بودی از عشق حرف بزنم احساسی که همیشه از آن فراری بودم از چیزی که تا کنون به آن اجازه وارد شدن نداده ام چون می ترسم می ترسم بیاید بی خبر برود می ترسم تنهایم بگذارد ترس از تنهایی مرا وادار می سازد که اجازه ندهم به دلم عاشق شود
می د و نی مسافرمن عشق را در کتا بها باور دارم رسیدن را عشق نمی دانم به خودم میگویم عشق رفتنی است می رو د گاه به خود می گویم ازدواج به چه معناست برای دوام عشق یا تکراری شدن
در خیالم به خودم جرئت ندادم کسی را قبله آمال آرزوهایم قرار دهم چون بیم دارم
از خودم گفتم و از عشق به راستی عشق یعنی چی ع ش ق
تو یه وبلاگ خوندم : بارها از خویش پرسیده ام " اگر عاشقان نامدار تاریخ به هم رسیده بودند آیا باز هم عاشق می ماندند؟!!
منم از خودم پرسیدم لیلی مجنون واقعا می تونستن یه عمر با هم زندگی کنند بدون اینکه از هم خسته بشند؟؟؟ می تونستند!؟؟؟
ببخشید قرار بود بنویسم از خوبیهای عشق از اینکه روزات یه رنگ تازه می گیرن همه روزا آفتابی رویایی شبا به این فکر می کنی یه نفر حالا به فکرته می تونی عاشقانه همه چیز فقط برای او بخواهی می تونی ...
من گاهی وقتا به خودمم دروغ میدم بگذریم
عشق عشق عشق
احساسی که اجازه ورود به قلب من هیچ وقت نداشته امیدوارم همه مزه شیرین عشق احساس کنن وعاشق شوند البته به جزء من
لینک مطلب ::: نوشته شده توسط محدثه ::: در تاریخ چهارشنبه بیست و نهم تیر 1384 ::: ساعت 12:14
سلام
من زیاد خوب نیستم چون دوستم این همه راه اومد برای دیدن من و سه روز برگشت یه سوال از من پرسید که من جوابش بلد نبودم اون پرسید: وقتی دستمال کاغذی تاریخ انقضاءاش تموم میشه چه شکلی میشه منکه جوابش بلد نبودم بهش پیشنهاد کردم یه بسته دستما ل کاغذی بگیره بعد دو سال ببینه چه شکلی میشه
شما پیشنهادی ندارید که من بهش بدم؟
و یه چیز دیگه اینه که من هر کار می کنم وقتی میرم تو وبلاگایی که لطف کردن نظر دادن می خوام نظر بدم نظر دهی اونا باز نمیشه من بعد چهار ساعت نشستن به روز دیگه واگذار می کنم خواستم بگم من سر می زنم اما...
دیروز عصر لب دریا بودم با دوستم من به فکر همه شماها بودم جاتون حسابی خالی کردم
راستش وقتی خورشید غروب می کرد خیلی دلتنگ شده بودم شاید چون عصر جمعه بود
خیلی حرف زدم آره؟
منو ببخشید آخه فکر کنم دو روزه میشه که اجازه ندادن زیاد پر حرفی کنم
ببخشید دیگه
اینم یه عکسه البته می دونم می دونین یه عکسه ولی راستش خواستم شما هم شریک دیروزم باشید نه ناراحتی هام بلکه شادی اینکه با دوستم بودم لب دریا

لینک مطلب ::: نوشته شده توسط محدثه ::: در تاریخ شنبه بیست و پنجم تیر 1384 ::: ساعت 13:28
لطفاُ دوستم ...
من این شعرا خیلی وقت پیش از یه وبلاگ گرفتم راستش خیلی دوست داشتم شما هم این شعر بخونید اگه تکراریه منو ببخشید
لطفا دوستم نداشته باش

برای اینکه دوستم داشته باشی
هر کاری بگویی میکنم
قیافه ام راعوض می کنم
همان شکلی می شوم که تو می خواهی
اخلاقم را عوض می کنم
همان طوری می شوم که تو می خواهی
حتی صدایم را عوض می کنم
همان حرف ها یی را می زنم که تو می خواهی
اصلاً اسمم را هم عوض می کنم
هر اسمی می خواهی روی من بگذار
خب حالا دوستم داری؟
نه صبر کن
دوستم نداشته باش
چون حالا انقدر عوض شده ام که حتی خودم دیگر خودم را دوست ندارم
لینک مطلب ::: نوشته شده توسط محدثه ::: در تاریخ پنجشنبه بیست و سوم تیر 1384 ::: ساعت 11:44
سلام
من خوبم شما خوبید ؟
اینم یه سوال بی جواب؟؟؟؟؟
اونروز داشتم فکر می کردم قاعده ی زندگی چیه به این نتیجه رسیدم
زندگی یه بازیه مهره های بازی شامل یه عده آدم ثروتمند یه عده آدم متوسط یه عده آدم فقیر
اصول بازی اینه : عشق ازدواج نفرت جدایی
یه سیر تکراریه خسته کننده عذاب آور
مسخره تر اینه که برد با اوناییه که پولدارن یا علم
پس سهم بقیه از این زندگی چیه؟؟؟؟؟؟
بقیه باید چی کار کنن؟؟؟؟
به کی بگن نگاه حسرت زده اشان تا کی مغازه های رنگارنگ را ببینه ؟ نگاه بارانیشان تا کی در پس پرده ابهام گمنامی پنهان شود تا کی؟؟؟

لینک مطلب ::: نوشته شده توسط محدثه ::: در تاریخ سه شنبه بیست و یکم تیر 1384 ::: ساعت 0:59
این شعر دوست دارم اما شاعرش....
هرگز تو را فراموش نخواهم کرد
حتی اگر مرا از یاد ببری
و هرگز از تو رنجور نخواهم شد
چرا که تو را دوست دارم
دیوانه وار عاشقت شدم
چرا که مهربانی را در وجودت دیدم
با چشمانت وجودم را دگرگون ساختی
و اگر تو نبودی هرگز عاشق نمی شدم
نه تو از عشق من دست می کشی
و نه قلب من از عشقت روی گردان می شود
سوگند که وجود تودرسرنوشت من آمده است
و اگر با وجدانت اشاره کنی
فرسنگ ها را خواهم پیمود
چرا که شب عشق بسیار طولانی است
و قلبم در آرزو ی تو می سوزد
آنگاه که از برابر دیدگانم دور شوی
خورشید وجود ت پنهان می گردد
وابر های غم واندوه
مرا در بر می گیرد
و به دنیای غر یبی می برد
همیشه در قلبم حضور داری
و عشقت زندگیم را گلباران کرده است
تمامی این دنیا را با قلبی پر از ارمز و راز به دنبالت طی کردم
محبوبم همیشه به انتظار بازگشتت خواهم ماند
لینک مطلب ::: نوشته شده توسط محدثه ::: در تاریخ سه شنبه بیست و یکم تیر 1384 ::: ساعت 0:0
فاطمه فاطمه فاطمه
خواستم روی بوم فاطمه رو بکشم می خواستم تصورات ذهنم روی بوم بیارم ساعت ها با قلم بوم رنگ ور رفتم وقتی کارم تموم شد با تعجب دیدم بوم هنوز سفیده از خودم خجالت کشیدم قلم مو نمی تونست ابهت و بزرگی فاطمه رو نشون بده سرم به زیر افتاد با خدایم گفتم
خدایا من چقدر فاطمه رو می شناسم
اصلاً فاطمه کی بود چی کار کرد
و هزاران سوال بی جواب
من بخاطر وفات بانوی دو عالم تسلیت عرض می کنم

لینک مطلب ::: نوشته شده توسط محدثه ::: در تاریخ یکشنبه نوزدهم تیر 1384 ::: ساعت 13:21
سلام
تسلیت مرا بپذرید من نمی دونم حالا باید چی بنویسم که اندوهم کاسته شود
از زنی که تمام خوبی ها را از بر بود از زنی که دنیای مهر و محبت ایثاربود چه باید نوشته شود که خود دریای دانستنی هابود فقط ذکر فاطمه شاید مرا به آرامش برساند
فاطمه فاطمه فاطمه فاطمه فاطمه..........
لینک مطلب ::: نوشته شده توسط محدثه ::: در تاریخ یکشنبه نوزدهم تیر 1384 ::: ساعت 0:0
سلام
خوبید من زیاد نه چونکه نمی دونم دیروز کنکور چه جوری دادم اما وقتی زمزمه های شما رو خوندم حالم بهتر شد
نگاهت را دوست دارم آغاز گر بهانه اي براي آغاز است تو را با همه عيب هايت دوست دارم بهانه اي است که به چشمانت نگاه کنم خنده هايت را دوست دارم بهانه ای برای نگاه کردن به تو ست دوستت دارم زیاد زیاد اما نمی دونم کی هستی فقط برای یک لحظه موجود نا شناخته جهان سرت را بلند کن تا واضح تو را ببینم نه اشتباه نکن از بازی قایم موشک خسته نشدم با تو هرگز اما از بهانه هایم خسته شده ام از تصور آنکه چه شکلی هستی خنده ام می گیرد چون تو هر شکلی می توانی باشی اما بدان برای من بهترینی
مهربانا جان جانان چشم ها هم می تونند بهم دروغ بدن اما چشمای من هیچوقت معنی دروغ نفهمیدن چون عشق با تو معنا کردند اون موقع که تو رو یاهام اومدی تو ا سر بزیر راستی دوستت دارمای دفترم تموم تموم مال تو ا برای تو ا مهربانم
من بهت قول می دم که تا تو بیای دختر خوبی باشم چشام فقط تو رو ببینند نگام فقط مال تو باشه بدون تا ابد
دوستت دارم

لینک مطلب ::: نوشته شده توسط محدثه ::: در تاریخ شنبه هجدهم تیر 1384 ::: ساعت 14:23
نگات میکنم تو چشات خیره میشم اما این تو نیستی این چشا مال تو نیست این چشای رنگ شبنم گرفته نمی تونه جای چشای روشن تو باشه

لینک مطلب ::: نوشته شده توسط محدثه ::: در تاریخ شنبه هجدهم تیر 1384 ::: ساعت 0:0
کنکور.......
سلام خوبید من خوبم مرسی من امروز تا حدودی خوبم چون امروز که زنگ زدم برای دوستم فهمیدم قراره این هفته بیان وای بچه ها نمی دونین من چقدر خوشحالم
برام دعا کنید فردا امتحان کنکور دارم دعا کنید نخونده قبول شم باشه مرسی
خوب خستتون نمی کنم چون فعلاً میخوام نوشته هام بخونید نظر بدید

لینک مطلب ::: نوشته شده توسط محدثه ::: در تاریخ پنجشنبه شانزدهم تیر 1384 ::: ساعت 14:58
دیدگان...
عشق را جست وجو کردن در برابر دیدگانت
عشقت را گدایی کردن در برار چشمان زیبایت
نگاهت را چشمان بارانیت را لبخند دلربایت را همه همه را دوست می دارم به بودنت در کنارم عشق می ورزم پس بمان !!!
لینک مطلب ::: نوشته شده توسط محدثه ::: در تاریخ پنجشنبه شانزدهم تیر 1384 ::: ساعت 0:0
بعضی وقتها دلم میخواد بشینم یه گوشه برا فرصت هایی که داشتم از دست دادم بشینم زار زار گریه کنم
بعضی وقتها افسوس این می خورم که چرا نتونستم قدر اون لحظه هایی بدونم که او پیشمون بود داشت زندگی می کرد هنوز از دست
ما ها قهرش نگرفته بود هنوزم دوستمون داشت می دونی
بعضی وقتها به خودم میگم که چرا نمیشه اون چیزایی رو که دوست داشت برا خودمون تا ابد نگه داریم بتونیم به اونا عشق بورزیم

لینک مطلب ::: نوشته شده توسط محدثه ::: در تاریخ چهارشنبه پانزدهم تیر 1384 ::: ساعت 20:37
نظر...
بچه ها نظر تون درباره این عکس چیه

لینک مطلب ::: نوشته شده توسط محدثه ::: در تاریخ چهارشنبه پانزدهم تیر 1384 ::: ساعت 16:48
می گویند : بمان . می گویند : نترس . می گویند : تلاش کن
به راستی به کدامین گناه ماند ه ایم از انجام گناهان بیم نداریم
برای بودن بیهوده در تلاشیم

لینک مطلب ::: نوشته شده توسط محدثه ::: در تاریخ سه شنبه چهاردهم تیر 1384 ::: ساعت 20:54
سلام
عصر یه متن تهیه کرده بودم ولی نمی دونم چرا با خوندن نظر یه نفر یه خورده حالم بد شد ولی زمزمه های شما من از دلتنگی در میاره می خوام برا اون یه نفر بنویسم تو که شجاعت بخرج دادی نظرت دادی بی و نام نشون نمی رفتی لا اقل ادرس ایمیلت می دادی بهر حال مرسی لطف کردی خوشحال شدم که نوشته هام حداقل ارزش این داشت که براش بنویسی حتی بد
لینک مطلب ::: نوشته شده توسط محدثه ::: در تاریخ سه شنبه چهاردهم تیر 1384 ::: ساعت 20:13
سلام
مرسی مرسی مرسی من سعی می کنم عکس بیارم تنها مشکلم اینه که خوب بلد نیستم که عکس بیارم یعنی کلی عکس گذاشته بودم بیارم ببخشید
یه شعر بد نمی دونم بشه اسمش شعر گذاشت یا نه چند سال پیش وقتی آسمون گریه می کرد برا دخترک سرودم
اولین لحظه دیداردر بهترین دیدار
گویی دیگر دوستم نداری
دیر به دیر به سراغم میایی
بیا و بامن حرف بزن
به من نگاه کن ببین
چگونه بعد از تو اینچنین
پژمرده ام می دانی؟
لبخندی را به خاطر می آورم
که اولین بار
در بهترین دیدارمان
با عشق لبریزاز محبت به من دادی
و صادقانه به من گفتی
دوستم داری
افسوس که تو آن روز
آن لحظه را به خاطر
نمی آوری
لینک مطلب ::: نوشته شده توسط محدثه ::: در تاریخ دوشنبه سیزدهم تیر 1384 ::: ساعت 23:9
برای تو ...
سلام

دیشب مثل شبهای قبل تو فکر تو بودم با یادت خوابیدم سعی کردم فراموش کنم۱۲ سالی میشه که تر کمون کردی سعی کردم نگاه آخرت در لحظه خداحافظی بخاطر بیاورم به خودم گفتم باید برات اینجا بنویسم که بیایی حتی شده تو رویام بهم می گی که حالت خوبه ماها رو فراموش نکردی میدونی گاهی وقتا می شینم نوارا یی که تو دوست داشتی گوش می گیرم دلم به این خوش می کنم که الان پیشمی حرفام گوش می گیری نوشته هام میخونی که با یاد تو جون می گیره میخواد بهت بفهمونه که هنوز مثل قبلنا دوستت داره یادته آخرین بار بعد از کلی قسم دادن به تو دست به دامن خدا شدم اونقدر خدا رو خسته کردم تا فقط یه بار بیای تو رویام اومدی میخواستم باهات بیام نذاشتی خوب بدون من همین جوری دوستت دارم برای دیدن یه لحظه تو حاضرم بمیرم یادته آخرین بار چشماتو بسته بودی تا اشکای ما رو نبینی پشیمون نشی یادته میخوام بهت بگم تا ابد دوستت دارم می خوام یکی از متناتو اینجا بذارم تا بقیه هم ببینن بدونن من نوشتن از تو یاد گرفتم موندن مبارزه کردن نیستی ازت اجازه بگیرم بی اجازه منو ببخش
« در این دنیای فانی زود زود گذر هیچ چیز برایم اهمیت و با ارزش نیست و در این دنیای کوچک
با انبوه جایی برای زندگی من نیست . ای کاش به دنیا نیامده بودم.
در سنین جوانی بهترین زمان برای انسان وجود دارد اما من هیچ گاه از آن بهرهمند نبودم اکنون که عمرم
با شدت می گذرد مرگ بهتر از زندگی تنهای من است »
مهربانا از چه این همه دلتنگ بودی با خود می گویم کاش دفترت قبل از رفتنت بدستم رسیده بود کاش در کار خلقت اشتباهی به وجود می آمد من یک شبه بزرگ شده بودم کاش تو با زمی گشتی
مهربانا منو ببخش برای بی اجازه خوندن دفترت بی اجازه فکر کردن به تو بی اجازه الگو شدنت برای من منو ببخش باز میگم از تو تا باشی بودنت رو باور کنم
لینک مطلب ::: نوشته شده توسط محدثه ::: در تاریخ دوشنبه سیزدهم تیر 1384 ::: ساعت 12:47
گاه می اندیشم...
گاه می اندیشمِ
خبر مرگ مرا با تو چه کس گوید؟
آ ن زمان که خبر مرگ مرا
از کسی می شنوی روی ترا
کاشکی می دیدم.
شانه بالا زدنت را
- بی قید
و تکان دادن دستت که
- مهم نیست زیاد
و تکان دادن سر را که
-عجب عاقبت مرد؟
- افسوس
- کاشکی می دیدم
من به خود می گویم
« چه کسی باور کرد
جنگل جان مرا
آتش عشق تو خاکستر کرد ؟»
لینک مطلب ::: نوشته شده توسط محدثه ::: در تاریخ دوشنبه سیزدهم تیر 1384 ::: ساعت 9:35
سلام
باران نامیه که تو روز تولدم وقتی اسمون گریه میکرد برا خودم گذاشتم تا همیشه همدم اسمان باشم نذارم گریه کنه
بچه ها دوباره سلام دلم میخواد منو تو جمع خودتون راه بدید همین می خوام

لینک مطلب ::: نوشته شده توسط محدثه ::: در تاریخ یکشنبه دوازدهم تیر 1384 ::: ساعت 23:5